سیاست انقلابی کرمانشاه
بسم الله الرحمن الرحیم عماریون احساس وظیفه کنند در صحنه حاضر‌شوند

آیا اگر امام حسن(علیه‌السلام)به جاى امام حسين(علیه‌السلام)بودند كار
 
ایشان را مى‌كردند و اگر امام حسين (علیه‌السلام) هم بجاى برادر
 
بزرگوارشان بودند، كار ایشان را مى‌كردند يا نه؟ مسلّم همين طور است.
 
اسلام دين صلح است يا دين جنگ؟
 

اولين تفاوت اين است كه امام حسن علیه‌السلام در مسند خلافت بودند و

معاويه هم به عنوان يك حاكم گو اين‌كه تا آن وقت خودش، خودش را به

عنوان خليفه و اميرالمؤمنين نمى‌خواند و به عنوان يك نفر طاغى و معترض

در زمان اميرالمؤمنين علیه‌السلام قيام كرد به عنوان اين‌كه من خلافت

على را قبول ندارم, به اين دليل كه على كُشندگان عثمان را كه خليفه‌ی بر

حق مسلمين بوده، پناه داده است (!) و حتى خودش هم در قتل خليفه

مسلمين شركت داشته است (!!). پس على خليفه‌ی بر حق مسلمين

 نيست. معاويه خودش به عنوان يك نفر معترض تحت عنوان مبارزه با

حكومتى كه بر حق نيست و دستش به خون حكومت پيشين آغشته است،

قيام كرد. تا آنوقت ادعاى خلافت هم نمى‌كرد و مردم نيز او را تحت عنوان

اميرالمؤمنين نمى‌خواندند. همين طور مى‌گفت كه ما مردمى هستيم كه

حاضر نيستيم از آن خلافت پيروى بكنيم. امام حسن علیه‌السلام بعد از

اميرالمؤمنين علیه‌السلام در مسند خلافت قرار مى‌گيرد. معاويه هم روز

بروز نيرومندتر مى‌شود. به علل خاص تاريخى وضع حكومت اميرالمؤمنين

(علیه‌السلام)در زمان خودش كه امام حسن علیه‌السلام هم وارث آن وضع

حكومت بود، از نظر داخلى تدريجاً ضعيف‌تر مى‌شود.به طورى كه نوشته‌اند

بعد از شهادت اميرالمؤمنين علیه‌السلام, به فاصله‌ی هجده روز (كه اين

هجده روز هم عبارت است از مدتى كه خبر به سرعت رسيده به شام و بعد

معاويه بسيج عمومى و اعلام آمادگى كرده است) معاويه حركت مى‌كند

براى فتح عراق. در اين‌جا وضع امام حسن علیه‌السلام يك وضع خاصى

است, يعنى خليفه مسلمين است كه يك نيروى طاغى و ياغى عليه او

قيام كرده است. كشته شدن امام حسن علیه‌السلام در اين وضع يعنى

كشته شدن خليفه مسلمين و شكست مركز خلافت. مقاومت امام حسن

(علیه‌السلام) تا سر حد كشته شدن نظير مقاومت عثمان بود در زمان

خودش، نه نظير مقاومت امام حسين علیه‌السلام.

امام حسين (علیه‌السلام) وضعش وضع يك معترض بود در مقابل حكومت

موجود. اعتراض كرد به وضع موجود و به حكومت موجود و به شيوع فساد

و به اين‌كه اين‌ها صلاحيت ندارند و در طول بيست سال ثابت كردند كه چه

مردمى هستند و روى حرف خودش هم آن‌قدر پافشارى كرد تا كشته شد.

امام حسن علیه‌السلام وضعش از اين نظر درست معكوس وضع امام

حسين علیه‌السلام است. يعنى كسى است كه در مسند خلافت جاى

گرفته است و ديگرى معترض به او است و اگر كشته مى‌شد، خليفه‌ی

مسلمين در مسند خلافت كشته شده بود و اين خودش يك مسأله‌اى است

كه حتى امام حسين علیه‌السلام هم از مثل اين‌جور قضيه احتراز داشت

كه كسى در جاى پيغمبر صلی الله علیه وآله و در مسند خلافت ایشان

كشته شود. ما مى‌بينيم كه امام حسين علیه‌السلام حاضر نيست كه در

مكه كشته شود. چرا؟ فرمود: اين احترام مكه است كه از ميان مى‌رود.

به هر حال مرا مى‌كشند. چرا مرا در حرم خدا و در خانه خدا بكشند كه

هتك حرمت خانه خدا هم شده باشد؟! ما مى‌بينيم اميرالمؤمنين

(علیه‌السلام) در وقتى كه شورشيان در زمان عثمان شورش مى‌كنند

فوق‌العاده كوشش دارد كه خواسته‌هاى آن‌ها انجام شود، نه اين‌كه

عثمان كشته شود. از عثمان دفاع مى‌كرد, كه خودش فرمود: من اين‌قدر

از عثمان دفاع كردم كه مى‌ترسم گنهكار باشم. ولى چرا از عثمان دفاع

مى‌كرد؟ آيا طرفدار شخص عثمان بود؟ نه، مى‌گفت اين براى عالم اسلام

ننگ است كه خليفه‌ی مسلمين را در مسند خلافت بكشند. بى‌احترامى

است به مسند خلافت. اين بود كه مى‌گفت اين‌ها خواسته‌هاى مشروعى

دارند. خواسته‌هاى اين‌ها را انجام بده، بگذار اين‌ها برگردند بروند. از طرف

ديگر اميرالمؤمنين علیه‌السلام نمى‌خواست به شورشيان بگويد كار

نداشته باشيد و حرف‌هاى حق خودتان را نگوئيد... .

پس اگر امام حسن علیه‌السلام مقاومت مى‌كرد، نتيجه‌ی نهائي‌اش

آن‌طور كه ظواهر تاريخ نشان مى‌دهد، كشته شدن بود. اما كشته شدن

امام و خليفه در مسند خلافت ولى كشته شدن امام حسين (علیه‌السلام)

كشته شدن يك نفر معترض بود. اين يك تفاوت.

تفاوت دوم اين بود كه درست است كه نيروهاى عراق ضعيف شده بود، اما

اين نه بدان معنى است كه به كلى از ميان رفته بود و اگر معاويه همين‌

طور مى‌آمد يكجا فتح مى‌كرد.با اين‌كهبسيارى از اصحاب امام حسن

(علیه‌السلام) به حضرت خيانت كردند و منافقين زيادى در كوفه پيدا شده

بودند و كوفه يك وضع ناهنجارى پيدا كرده بود كه معلول علل و حوادث

تاريخى زيادى بود .

يكى از بلاهاى بزرگى كه در كوفه پيدا شد مسئله‌ی پيدايش خوارج بود كه

خود خوارج را اميرالمؤمنين علیه‌السلام معلول آن فتوحات بى‌بند و بار

مى‌داند. اگر امام حسن علیه‌السلام مى‌جنگيد، يك جنگ چند ساله‌اى ميان

دو گروه عظيم از مسلمين شام و عراق رخ مى‌داد و چند ده هزار نفر تلف

مى‌شدند بدون آن كه يك نتيجه نهايى در كار باشد. احتمال اين‌كه بر معاويه

پيروز مى‌شدند، آن‌طور كه شرايط تاريخ نشان مى‌دهد، نيست و احتمال

بيشتر اين است كه در نهايت امر شكست از آن امام حسن علیه‌السلام

باشد. اين چه افتخارى بود براى امام حسن علیه‌السلام كه بيايد دو سه

سال جنگى بكند كه در اين جنگ از دو طرف چندين ده هزار و شايد متجاوز

از صد هزار نفر آدم كشته بشوند و نتيجه‌ی نهائي‌اش يا خستگى دو طرف

باشد كه بروند سر جاى خودشان و يا مغلوبيت امام حسن علیه‌السلام و

كشته شدنش در مسند خلافت. اما امام حسين علیه‌السلام يك جمعيتى

دارد كه همه‌ی آن، هفتاد و دو نفر است. تازه آن‌ها را هم مرخص مى‌كند.

مى‌گويد مى‌خواهيد برويد، برويد. من خودم تنها هستم. آن‌ها ايستادگى

مى‌كنند تا كشته مى‌شوند. يك كشته شدن صد در صد افتخار آميز .

پس اين دو تفاوت عجالتاً در كار هست.يكى اين‌كه امام حسن علیه‌السلام

در مسند خلافت بود و اگر كشته مى‌شد, خليفه در مسند خلافت كشته

شده بود وديگر اين‌كه نيروى امام حسن علیه‌السلام يك نيرويى بود كه كم

و بيش با نيروى معاويه برابرى مى‌كرد و نتيجه‌ی شروع اين جنگ اين بود

كه اين جنگ مدت‌ها ادامه پيدا كند و افراد زيادى از مسلمين كشته شوند،

بدون اين‌كه يك نتيجه نهايى صحيحى به دنبال داشته باشد.

منبع: کتاب سیری در سیره ائمه اطهار (علیهم‌السلام) شهید مطهری




تاریخ: شنبه 27 دی 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah

صلح امام حسن(علیه السلام) با معاویه

سابقه صلح در قرآن

تاریخ اسلام بیان‌گر این است که صلح راهبردی طبیعی در برهه هایی از

زمان بوده و تنها اختصاص به زمان امام حسن(ع) ندارد. رفتار مسالمت آمیز

پیغمبر(ص) با مشرکان در سال های اول بعثت در مکه، آن هم در زیر فشار

سنگین مشرکان از جمله این موارد است. صلح حدیبیه که در سال ششم

هجرت بسته شد، نمونه دیگری از این مدعاست؛ پیمانی که در آن قرار شد

تا ده سال میان مسلمانان و قریش جنگی نباشد. و تعرضی به اموال و

جان های یک دیگر نکنند. امیر مؤمنان علی(ع) نیز پس از جریان غصب

خلافت خویش دست به جنگ نزدند و تا ۲۵ سال از حق مسلم خود گذشتند

و حتی در جواب معترضان به سکوت ایشان فرمودند:«والله لَأسلمنَ ما

سلمت امور المسلمین و لم یکن فیها جور الا علی خاصه؛«۱» مادامی که

ستم بر شخص من است ولی کار مسلمین بر مدار خود می‌چرخد … من

تسلیمم و مخالفتی نمی‌کنم.»

بررسی شرایط زمانی امام حسن(علیه السلام)

خلافت حضرت مقارن با حکومت معاویه در شام بود.طاغی معترضی که در

زمان حکومت امیرمؤمنان(ع) قیام کرد و با ادعای خون خواهی از عثمان،

علَم مخالفت با آن حضرت را برداشت و زمان امام حسن(ع) نیز سیاست

صلح را در پیش گرفت. به لحاظ جبهه‌ی داخلی جامعه‌ی اسلامی آن زمان

از جبهه‌ی نیرومند و متشکلی برخوردار نبود تا امام بتواند در رویارویی با

معاویه از نیروی آن استفاده کند.اوضاع خارجی جهان اسلام نیز به گونه‌ای

بود که جنگ داخلی سودی به حال آن نداشت، زیرا امپراتوری شرقی به

خاطر ضربات سهمگینی که از اسلام خورده بود، منتظر فرصتی برای

تلافی بود. در نتیجه‌این جنگ داخلی می‌توانست این فرصت را برای آنان

قراهم آورد.«۲»

دلایل صلح

۱. عدم اطاعت پذیری مردم از امام

عدم استقبال مردم از حضور در اردوگاه امام حسن(ع) نشانه‌ی بزررگی بر

این مدعاست. امام پس از مطلع شدن از حرکت لشکر معاویه به سمت

کوفه، خطبه ای برای مردم خواندند و آن ها را به جهاد در راه خدا و

ایستادگی در برابر معاویه دعوت نمودند. اما پس از پایان خطبه، هیچ کس

سخنان آن حضرت را تأیید نکرد و پس از تلاش های عده‌ای از یاران حضرت،

تنها گروهی اندک حاضر به همراهی ایشان شدند«۳»

۲. پیمان شکنی مردم

مردم کوفه، وفادار و قابل اعتماد نبودند. برای نمونه، خیانت عده‌ای از

رؤسای قبایل و وابستگانبه خاندان های بزرگ کوفه به امام را می‌توان بیان

کرد که آن ها به معاویه نامه هایی فرستادند و او را تأیید کردند و حمایت

خود را از او و جکومتش اعلام داشتند و اورا به حرکت به سوی عراق

تشویق کردند. حتی به معاویه تضمین دادند که در صورت نزدیک شدن به

عراق امام حسن(ع) را تسلیم وی کنند یا ایشان را ترور نمایند. معاویه این

نامه ها را برای امام فرستاد و به حضرت پیغام داد که با وجود چنین

افرادی چگونه حاضر جنگ با او شده است.اینجاست که امام در پاسخ یکی

از شیعیان خود پرسیده بود: چرا از جنگ دست کشیدی؟ فرمودند: سوگند

به خدا اگر با معاویه جنگ می کردم، مردم مرا به او تسلیم می‌کردند.«۴»

۳. خیانت سرداران

دل دادن به دنیا آسیبی بود که حتی گریبان سرداران سپاه امام را نیز

گرفته بود. عبیدالله بن عباس فرماندهی بود که امام او را با دوازده هزار

نفر به سمت لشکر معاویه فرستاد، اما دیری نپایید که به امام خبر دادند

وی با دریافت یک میلیون درهم، با هشت هزار نفر به معاویه پیوست؛

عملی که ضربه سهمگین بر پیکره‌ی سپاه متزلزل و سست امام زد.«۵»

۴. جلوگیری از بدعت

امام حسن(ع) در مسند خلافت بودند و مردم ایشان را به جانشینی

امیر مؤمنان(ع) می‌دانستند و معاویه هم در اعتراض به حکومت قصد جنگ

با ایشان را داشت. لذا اگر ایشان در این جایگاه، در مقابله با او شکست

می‌خورد و کشته می‌شد، بدعت بزرگ خلیفه کشی در اسلام ایجاد

می‌شد؛ امری که امام حسین(ع)  نیز از آن احتراز کرد و حاضر نشد در کنار

خانه‌ی کعبه بجنگند و کشته شوند.

۵. بقا و استمرار دین و افشای چهره‌ی معاویه

حفظ دین خدا و استمرار آن هدف اصلی مام حسن(ع) از صلح با معاویه

بود. معاویه با جعل احادیث بر ضد مقام امیرمؤمنان(ع) و شیعیان ایشان،

بی‌خبری مردم از اوضاع خاندان وحی و نبوت و از بین بردن شیعیان، قصد

از بین بردن حقیقت واقعی اسلام را داشت که امام با صلح خود چهره

واقعی او را افشا کرد. به تعبیر شهید مطهری، «پذیرش صلح از سوی

معاویه آن هم با شرایطی که طرف امام تعیین شده بود، نشان داد که

سیاست مداری است که غیر از سیاست هیچ چیز در وجودش نیست؛

زیرا همین قدر که مسند خلافت و قدرت را تصاحب کرد تمام مواد قرارداد

را زیر پا گذاشت و به هیچ‌کدام از این ها عمل نکرد.»«۶»

۶. حفظ جان شیعیان

جنگ بین امام و معاویه موجب کشته شدن شیعیانی می‌شد که در آن

زمان ظرفیتی برای جامعه‌ی شیعی بودند و صلح موجب شد که هرکدام

از آن ها به مثابه‌ی تیری برنده بر حکومت معاویه باشند و ماهیت ننگین

آنان را بر ملا کند. امام در تمجید از این اقلیت، آن هنگام که توان تحلیل

صلح را نداشتند فرمودند:«شما شیعیان و خیرخواهان ما هستید.

در همراهی ما پایمردید، به انتقادهای شما آگاهم! معاویه از من

جنگ جو تر نیست، او ازمن پر صلابت تر نخواهد بود. به خدا قسم من

صلح را برای جلوگیری از کشته شدن شما پذیرفتم.»«۷»

پاورقی‌ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱. نهج البلاغه، خطبه۷۴.

۲.سیره‌ی پیشوایان، ص۹۷.

۳. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه،ج۱۶،ص۳۸.

۴. بحارالانوار، ج۴۴،ص۲۰.

۵.تاریخ یعغوبی، ج۲، ص۲۰۴.

۶. شهید مطهری، سیری در سیره‌ی ائمه ی اطهار(علیهم السلام)، ص۵۷

۷. ابن قتیبه دینوری، ج۱،ص۱۸۶.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع کل نوشته: ماهنامه شبستان اندیشه؛ جلد۴۱، کاری از معاونت پژوهشی آموزشی

سازمان تبلیغات اسلامی




تاریخ: شنبه 27 دی 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah

26 دی ماه روز فرار دیکتاتور ایران

محمدرضا پهلوي كه سال‌ها تحت حمايت اربابان آمريكايي خويش و با تكيه
 
 
بر اريكه سلطنت، كشور را تحت‌سلطه گرفته و عرصه تركتازي و غارتگري‌
 
هاي خود قرار داده بود، سرانجام فرار را بر قرار ترجيح داد و مجبور به ترك
 
 
ايران شد.شاه معدوم برخلاف پدر خود، رضا شاه كه پس از ۱۶سال
 
حاكميت مستبدانه تحت حمايت انگليس از كشور خارج شد، بدون استعفا
 
 
راهي سرزمين اربابان خود شد. همزمان با فرار شاه، مردم در سراسر
 
ايران به خيابان‌ها آمدند و با پخش شيريني، اين رويداد مهم تاريخي را
 
جشن گرفتند و ۲۶دي ماه ۵۷ نقطه عطف ديگري در تاريخ سراسر حماسه
 
 
انقلاب سرخ و اسلامي ايران شد.
 

ویژگی­های رفتاری شاه و دربار

الف: ویژگی­های رفتاری و روانی شاه:

1. روحیه­ ي دیکتاتوری:

محمدرضا در خانواده‌اي پرورش یافته بود که روح دیکتاتوری بر آن حکم­فرما

بود. اين مسئله، تاثیر مهمي در چگونگی شكل‌گيري شخصيت وی داشت.

جریان داشتن روح دیکتاتوری بدین معناست که یک نفر «مطلق­العنان»

حکومت می‌کند و اختیار تام و مطلق دارد. هموست که معیار حق و باطل

است. خواست­ها، تمایلات، افکار و عقاید جامعه باید در جهتی باشد که او

می­ خواهد. در چنین محیطی همواره ترس و وحشت بر افراد غلبه دارد و

از محبت و احساس امنیت خبری نیست. بزرگ شدن محمدرضا در چنين

محيطي، با الگوي تربيتي رضاخان، باعث شد كه او نيز يك ديكتاتور شود؛

نسبت به زيردست، خشن و بي‌رحم باشد و نسبت به بالادست،

كاملا تمكين نمايد.

2. عدم اعتماد به نفس:

یکی ديگر از ویژگی­های رفتاری محمدرضا شاه که نقش عمده­ای در سقوط

سلطنتش داشت، «نداشتن اعتماد به نفس» بود. پژوهش­گرانی نظیر

«ماروين زونيس» که به تحقیق در میان احوالات شخصی وی پرداخته­ اند،

معتقدند که محمدرضا شاه به­ سبب این­که دوران کودکی و نوجوانی خود

را در محیطی زنانه سپری کرد و سپس از دوران جوانی به بعد در کنار

پدری دیکتاتور و مستبد قرار گرفت، به لحظ شخصیتی، فردی کاملا مردد

و فاقد اعتماد به نفس بار آمده بود. رفتار رضاخان با محمدرضا به­ گونه ­ای

بود که مدام برای اشتباهاتش او را ملامت می­کرده و با خشونت از تکرار

اشتباه منعش می­ساخته است. چنین برخوردی در مقابل اشتباه­های

کودکانه­ ی محمدرضا او را دچار گیجی و بلاتکلیفی و عدم اعتماد به نفس

می­ کرد، به­ گونه­ای که نمی­دانست چه کاری اشتباه و چه کاری درست

است. چنین ویژگی­ای در محمدرضا شاه باعث شده بود او فردی فاقد اراده­

و قدرت لازم برای تصمیم­ گیری صحیح در مسائل مهم کشور باشد.

3. خودشیفتگی مزمن:

یکی از امراض روانی شاه خویشتن­ پرستی و عشق بی­ اندازه به شخص

خود بود. در روانشناسی از این مرض با عنوان «نارسیزیسم» یاد می­ کنند.

شخصی که به این بیماری مبتلا است اگر از شدت بیماری مشرف به مرگ

هم باشد، به‌محض این‌که به دروغ به او بگویند که مردم به او عشق

می­ ورزند و شیفته و فریفته او هستند، بهبود یافته و از بستر بر می­ خیزد.

محمدرضا در سال­های آخر حکومتش تلاش زیادی کرد تا خود را فرمانروایی

دانا و قدرتمند نشان دهد. برگزاری مراسم­ های باشکوه متعدد، اظهارات

اقتدارطلبانه و متعدد او در زمینه­ ي کلیه­ي جنبه­ های زندگی ایرانیان،

جملگی اجزایی از ارائه­ ي چنین تصویری بود که او از خود داشت.این

توهمات عظمت­گرایانه از سوی محمدرضا باعث می­شد که اطرافیان وی از

ارائه­  ي گزارش­های واقعی مملکت برحذر باشند و با گزارش‌های غیر

واقعی از اوضاع مملکت، به تملق و چاپلوسی از شخص شاه بپردازند.

4. بی­ اعتقادی مذهبی:

محمدرضا، تحت تاثیر عواملی نظیر، تربيت خانوادگي و تحصيل در غرب  به

شدت فردی بی­ اعتقاد به مذهب شده بود. از اين رو، بدون ملاحظه به

فرهنگ مذهبي جامعه­ ي ايران، بي‌محابا مشروب مي‌خورد و با زنان

بي‌شمار، ارتباط داشت و خانواده‌ و اطرافيانش، غرق در فساد بودند. او

تقويم اسلامي را به تاريخ شاهنشاهي تغيير داد و كارهاي ضدمذهبي

ديگري انجام داد كه همه از روحيه‌ي بي‌اعتقادي و ضديت او با اسلام،

حكايت دارد.
فرح پهلوي در مورد اعتقادات مذهبی محمدرضا شاه می­گفت: "شاه،

اعتقادات مذهبي نداشتند و به­ خصوص در اين سال‌هاي آخر حكومتشان،

مرتبا مورد مدح و چاپلوسي قرار مي‌گرفتند و به ­شدت، بي‌دين شده بودند

و حتي بدشان نمي‌آمد كه توصيه­ ي اميرعباس هويدا را به­ كار ببندند

[هويدا از شاه خواسته بود تا رسميت دين اسلام را لغو و به بهاييان

اجازه­ ي فعاليت گسترده بدهد]؛ اما از مردم، به­ شدت مي‌ترسيدند و

وحشت داشتند كه مردم عليه ايشان دست به شورش بزنند. به­ همين

خاطر، از هويدا خواستند تا دولت در خفا، وسيله­ ي رشد بهاييان را فراهم

كند." مشاهده­ ی چنین روحیه­ ای از شاه، نقش به­ سزایی در گسست و

جدایی جامعه از سیستم سیاسی داشت.

5. فساد اخلاقی:

یکی از شاخصه­ های عمده­ ي رفتاری محمدرضا شاه را باید فساد اخلاقی

و هوسرانی او دانست. محمدرضا شاه در فساد اخلاقي، حد و مرزي

نمي‌شناخت و اصول اخلاقي را رعايت نمي‌كرد. دربار او دائم محل رفت و

آمد فواحش خارجی و معشوقه­ های داخلی بود. گرچه شخصیت­های

پیرامونی محمدرضا شاه (مادر خواهران، وزیر دربار و دوستان او) نقش به­

سزایی در زمینه‌سازی فساد جنسی شاه داشتند؛ اما عامل اصلی

شخصیت خود شاه بود. در اثر این فساد اخلاقی هزینه­ های گزافی را نیز

از بیت­ المال هزینه می‌کرد  ب: ویژگی­های رفتاری دربار:

یکی از عوامل بروز نارضایتی­ گسترده­ی مردم از رژیم، ویژگی­های رفتاری

ناپسندی بود که در ساختار سیاسی کشور نهادینه شده بود. بروز و ظهور

چنین ویژگی­هایی از سوی مسئولین حکومتی در صحنه­ی سیاسی ­_

اجتماعی کشور، موجبات جدایی هرچه بیشتر حکومت از بدنه­ی اجتماع

را فراهم می­ کرد.

ذیلا به مظاهری از این ویژگی­های رفتاری که می­توان از آنها با عنوان «فساد

رفتاری» یاد کرد، در یکی از نهادهای مهم ساختار حکومت پهلوی یعنی

«نهاد دربار» پرداخته خواهد شد.

1. اشرافیت و بی­ اعتنایی به مردم:

خصلت اشرافیت و اشرافی­گری یکی از ویژگی­های عمده­ای بود که در

ساختار سیاسی کشور به­صورت امری کاملا پسندیده نهادینه شده بود.

اشرافی­گری بیماری عمومی دربار بود. خود شاه بیشتر از همه به این

بیماری مبتلا بود. او از خود چنان اسطوره­ای می­ساخت که گویی دستگاه

آفرینش او را برای رهبری و مدیریت مردم آفریده است. در سایه­ ي خصلت

اشرافیت دربار بود که دیگر ویژگی­های رفتاری نظیر «بی­ اعتنایی» و

«تحقیر مردم» بروز پیدا می‌کرد.

شاه در اثر بی­ اعتنایی به مردم ایران حاضر نبود حتی در ساده ­ترین کارها

به آنها اعتماد کند. به­ عنوان نمونه وی در بیماری­های پیش پا افتاده­ ای نظیر

دندان درد از پزشکان ایرانی استفاده نمی­ کرد، بلکه از یک دندانپزشک

سوییسی در دربار استفاده می­کرد. شاه معتقد بود که اگر آثار تمدنی در

مردم ایران دیده می­شود از برکت خاندان پهلوی است. او می­ گفت: «مردم

ایران از معدود ملل عقب‌افتاده‌ي جهان بودند که حتی عادت به شست و

شوی دست و صورت خود را نداشتند و این پدرش رضاخان بود که مردم را

به شستن دست و صورت و نظافت شخصی عادت داد.» چنین نگاهی به

مردم اختصاص به شاه نداشت بلکه دربار عموما چنین نظری نسبت به

مردم ایران داشتند و از ابراز آن نیز ابائی نداشتند.

به­ عنوان نمونه مادر شاه، مردم ایران را مردمی «حسود» و «مذبذب»

می­دانست که حتی حکومت کردن بر آنها افتخار به ­حساب نمی­آید.و یا این‌ که

فرح در یک اظهارنظری نسبت به مردم جنوب تهران آنها را «کمتر از حیوان

می‌دانست.»

2. چاپلوسی و تملق:

خصلت دیگری که بر حوزه­ ی رفتاری دربار سایه انداخته بود و سقوط رژیم

را شدت بیشتری می­ بخشید چاپلوسی و تملق بود.گاهی وقت­ها

چاپلوسی در دربار چنان شدت می­ گرفت که هر کدام از اطرافیان سعی

می­ کردند از رقیب خود سبقت بگیرد. چاپلوسی چنان تبدیل به یک ارزش

شده بود که گاه از شخص شاه می­گذشت و نسبت به نزدیکان شاه،ملکه،

ملکه مادر، بچه­ ها و حتی سگ شاه هم می­رسید. فرهنگ چاپلوسی

حلقه­ ای از تملق‌گویانی را تربیت می­کرد که تنها مطالب مورد پسند را طرح

می­ کردند نه واقعیت­ها را.

3. فساد اخلاقی دربار:

فساد اخلاقی یکی از خصوصیت­های رفتاری دربار بود که علی­رغم ضدیت

کامل با فرهنگ عمومی جامعه، به صورت آزاد در عرصه­ ي جامعه از سوی

دربار به نمایش گذاشته می ­شد و حد و مرزی نمی­شناخت.رفتار جنون‌آمیز

درباریان، مادر،خواهران و زن شاه در حوزه­ ی فساد اخلاقی صفحات زیادی

 

از تاریخ دوره­ ی پهلوی را به ­خود اختصاص داده است.

جمع­ بندی و نتیجه­ گیری

محمدرضا شاه که در سال­های آخر با اعتراضات گسترده­ ای از سوی مردم

مواجه بود، از مکانیزم‌های مختلفی همچون «نخست­ وزیرهای متعدد»،

«گزینه‌های نظامی» و... استفاده نمود که در عمل هیچ یک از این

تکنیک‌های سیاسی در آرام کردن مردم موفق نبودند. به همین جهت

ناظران سیاسی به این جمع­ بندی رسیدند که با حضور شاه در ا یران،

اوضاع آرام نمی­گیرد و شاه باید از مملکت (ولو به­ طور موقتی) برود. بدین

جهت شاه از کشور خارج شد تا زمانی­که اوضاع آرام شد به ایران برگردد.

در راستای پاسخ به علت سقوط و فرار شاه، به ویژگی­های رفتاری شاه و

دربار اشاره شد و بیان شد که مجموع این ویژگی­ها نقش تعیین‌کننده­ ای در

جدایی و گسست هرچه بیشتر دولت از مردم داشت. گسستی که نهایتا

منجر به سقوط و فرار شاه شد.


 

(منبع: امیراسدالله؛ علم،  گفت­ وگوهای من با شاه (خاطرات محرمانه

امیراسدالله علم)

علی شهبازی،؛ محافظ شاه (خاطرات علی شهبازی))





تاریخ: شنبه 27 دی 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah

بي‌بي فاطمه معصومه (س) در سال 173 هجري در شهر مدينه ديده به
 
 
جهان گشود.[1] پس از آنكه مأمون عباسي در سال 200 هجري
 
 
امام رضا(ع) را به خراسان فرا خواند، حضرت معصومه (س) به همراه
 
 
عده ­ای ‌از برادران و بستگان به انگيزه ديدار برادر وارد ايران شد. در كتاب
 
«حضرت معصومه فاطمه ثاني» آمده است:
 
 «پس از ولايتعهدي امام رضا(ع) بني هاشم كه مدت‌ها تحت شكنجه و
 
 
فشار حاكمان ستمگر بودند با شنيدن اين خبر به عنوان ديدار حضرت
 
رضا(ع) از مدينه به خراسان رهسپار شدند. اين گروه در حدود 400 نفر
 
بودند در رأس آن‌ها حضرت معصومه(س) بود.»[2]
 
وقتي حضرت معصومه (س) و همراهان به شهر ساوه رسيدند، مأموران
 
حكومت عباسي با آن‌ها درگير شدند و عده‌اي از آن‌ها را به شهادت
 
رساندند. حضرت معصومه در همانجا بيمار شدند. از همراهيان سوال كرد
 
 
از اينجا تا قم چقدر فاصله است؟ به ايشان عرض شد: ده فرسخ. حضرت
 
فرمود: مرا از اينجا به قم منتقل كنيد.[3] آقای اشتهاردي مي‌نويسد:
 
«پس از اينكه مأمورين حكومت عباسي در ساوه جلوي كاروان حضرت
 
معصومه(س) را گرفتند، حدود 23 نفر از آن‌ها كشته شدند گروهي اسير
 
و گروهي نيز متواري گرديدند. نقل شده كه حضرت معصومه را عمال
 
بني‌ عباس در ساوه مسموم كردند. آن حضرت در حال بيماري قم را اختيار
 
 
كرد چون قم مركز شيعيان بود از اين رو رهسپار قم شد».[4]
 
 به اين نكته بايد توجه داشت كه از همان قرن اول هجري،تشيع در قم رواج
 
يافته بود. و اين شهر از سوي امامان شيعه به عنوان پناهگاه شعيه
 
 
محسوب مي‌شد و خيل عظيمي از پيروان اهل بيت(ع) را در خود جاي داده
 
 
بود از جملۀ اين افراد می ­توان از خاندان اشعري  نام برد.[5] 
 
شيعيان قم پس از اطلاع از ورود حضرت معصومه (س) به ساوه، خدمت
 
 
ايشان رسيدند و از آن حضرت درخواست كردند به شهر قم تشريف فرما
 
شوند. علي اصغر مي‌نويسد:
 
«قول درست اين است كه خبر ورود فاطمه معصومه به ساوه و (حركت او
 
به سوي قم) به مردم قم رسيد. آل سعد اشعري اتفاق كردند كه به خدمت
 
 
او برسند و از ايشان درخواست نمايند به قم بيايد. از ميان ايشان موسي
 
بن خزرج[6] بيرون آمد و به شرف ملازمت فاطمه رسيد. زمام ناقه او را
 
 
گرفت و به جانب شهر كشيد و به سراي خود فرود آورد».[7] 
 
  ورود حضرت معصومه به قم تقريباً در 23 ربيع الاول سال 201 هجري
 
بوده است.[8]  يوسف علي يوسفي مي‌نويسد:
 
 
«حضرت معصومه(س) روز يكشنبه 23 ربيع الاول سال 201 هجري قمري
 
 
برابر با اول آبانماه 195 هجري شمسي شهر قم را با قدوم مباركش منور
 
ساخت».[9]
 
  خانه موسي بن خزرج كه محل فرود آمدن حضرت معصومه(س) است در
 
آن روز در جنوب غربي شهر قم بود و امروزه در محله «ميدان مير» محلي
 
است به نام "ستّيه"[10] كه مسجد و مدرسه‌اي در اطراف آن بنا كرده‌اند
 
 
و این مطلب، سينه به سينه از قديم الايام رسيده است كه اين مكان،
 
محل فرود آمدن حضرت فاطمه معصومه(س) است.[11]
 
نویسنده: يدالله حاجي زاده 

[1]- مسعودي، علي بن حسين؛ مروج الذهب، قم، منشورات دارالهجره، ج3، ص 336.
[2]- محمدي، اشتهاردي، محمد؛ حضرت معصومه فاطمه دوم، قم، علامه، 1375، ص 118.
[3]- قمی، حسن بن محمد بن حسن، تاریخ قم، ترجمه حسن بن علی بن حسن عبد الملک
قمی، تهران، طوس، 1361، ص200.
[4]- محمدي اشتهاردي، محمد؛ پيشين، ص 118.
[5]- قمي، حسن بن محمد بن حسن، پيشين، ص 213.
[6]- از اصحاب امام رضا (عليه‌السّلام): محمدي اشتهاردي، محمد؛ پيشين، ص 119.
[7]- فقيهي، علي‌اصغر؛ تاريخ مذهبي قم، قم، حكمت، 1350، ص 86-85.
[8]- محمدي اشتهاردي، محمد؛ پيشين، ص 119.
[9]- يوسفي، يوسف علي؛ شهيده غربت، قم، كوثر، 1386، چاپ اول، ص 74 به نقل از
نرم افزار نجوم اسلامي.
[10]- ستيه مخفف سيدتي است (فقيهي، علي اصغر، پيشين، ص 87).
[11]- همان، ص 87-86.
 



تاریخ: پنج‌شنبه 25 دی 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah

علی مطهری نوچه هاشمی است/ هاشمی

مسائلی که جرات نمی‌کند بگوید از طریق

نوچه‌هایش مطرح می‌کند/ مطهری از ملت

و قانون عقده دارد

مسئول بنیاد تاریخ پژوهی و دانشنامه انقلاب اسلامی گفت:

اگر در حال حاضر آیت الله شهید مطهری در قید حیات بودند،

بی‌شک پیرو مقام معظم رهبری بودند.

حجت الاسلام سیدحمید روحانی عضو دفتر امام خمینی (ره) در نجف،

در گفتگو با «خبرنگار سیاسی» خبرگزاری دانشجو، گفت: اظهارات و موضع گیری

های علی مطهری من را به یاد خاطره ای در سال 1354 می اندازد. وی با

بیان اینکه در سال 1354 در نجف بودیم که خبری از ایران رسید و حاکی از

قیام برادرزاده ی محمدرضا پهلوی بر علیه عمویش بود. آن زمان مرحوم

حاج آقا مصطفی می گفتند: قیام این فرد تحت تاثیر القائات عده ای بوده

است که به او گفته اند، اگر پدر تو را نمی کشتند، الان او شاه ایران بود.

وی با مشابه دانستن داستان علی مطهری با این موضوع، افزود:

علی مطهری بر این باور است که اگر پدرش زنده بود، رهبر می شد و از

اینکه این فرصت طلایی را از دست داده است، ناراحت است.

وی ادامه داد: البته گفتنی است اگر در حال حاضر  آیت الله شهید مطهری

در قید حیات بودند، بی شک پیرو مقام معظم رهبری بودند.

روحانی افزود: علی مطهری بر سر این مسئله نسبت به خدا، نسبت به

ملت و نسبت به قانون عقده دارد. او از این مسئله ناراحت است و

می گوید چرا خدا نخواست و نگذاشت. چرا مردم او را بزرگ نمی شمرند

و چرا جایگاه بزرگتری ندارد؟

روحانی در ادامه با اشاره به آلت دست بودن مطهری اضافه کرد: البته

حرف های علی مطهری مال خودش نیست و به قول شاعر:

این همه آوازه ها از شه بود/ گرچه از حلقوم عبدالله بود

وی ادامه داد: مطهری از خودش حرفی نمی زند و نوچه آقای هاشمی

است و آنچه را می گوید، از آنجا به او می گویند و این حرف ها از خودش

نیست. البته فقط علی مطهری نیست و نوچه های آقای هاشمی چند نفر

دیگر هم هستند از جمله آقای زیباکلام.

حجت الاسلام حمید روحانی افزود: هاشمی مسائلی را که خودش

نمی تواند و جرات نمی کند نسبت به رهبری و نظام مطرح کند، از طریق

این نوچه ها مطرح می کند.

وی خاطرنشان کرد: علی مطهری چون که می داند در میان ملت حزب الله

ایران جایی ندارد، با خودش می گوید اگر اینطور حرف بزند، حداقل در میان

نیروهای ناباب و مخالف نظام جایگاهی به دست خواهد آورد. وی سعی

می کند تا در میان دگراندیشان و سلطنت طلب ها، تجزیه طلب ها و ضد

انقلاب ها برای خود جایگاهی به دست بیاورد.

روحانی با اشاره به ماجرای برادر حاتم طائی افزود: اگر جریان برادر حاتم

طائی را شنیده باشید، او هم که از معروف بودن برادر خود احساس

حسادت می کرد و می خواست معروف شود، تصمیم گرفت تا برود و

آب زمزم را ملوث کند تا معروف شود. این بنده خدا هم اینگونه است.

وی افزود: حرفهای این فرد قابل ارزش و قابل اعتبار نیست و جایگاهی

نیز در میان مردم ندارد و تنها یک آلت دست است. اگر هم تا الان بوده و

مانده است، به احترام اینکه فرزند شهید بزرگوار، آیت الله مطهری بوده،

مردم حرمت او را پاس داشته اند.

روحانی ادامه داد: اگر به مردم ثابت شود که او فرزند ناخلفی است،

یقیناٌ این میزان از احترام را نیز در میان مردم نخواهد داشت.

وی با بیان اینکه در زمان حیات شهید مطهری، علی مطهری در سنی

نبوده است که از پدرش فیضی کسب کند افزود: برخی از این آقازاده ها

که می بینید به این وضعیت دچار می شوند، برای این است که نه تنها از

پدر استفاده نکردند، بلکه نسبت به آن بزرگواران موضع داشته اند.

روحانی با بیان اینکه اینها پدر را مانعی در برابر زندگی آزاد و راحت خود

می دانستند افزود: منع پدر در در مواردی مانند سینما رفتن و ... باعث

می شد تا آنها او را مانعی برای زندگی راحت خود ببینند.

روحانی ادامه داد: در واقع آنها پدر را مانعی در برابر هوسرانی های

شیطانی خود می دانستند.

وی در پایان گفت: اظهارات علی مطهری مصداق تداوم فتنه و دامن زدن

به آن است و بایستی از مجاری قانونی با فتنه گرها و قانون شکن ها

برخورد شود.

لازم به ذکر است، سید حمید روحانی مورخ انقلاب اسلامی و از اعضای

دفتر  امام(ره) در نجف است. وی مؤسس و رئیس سابق مرکز اسناد

انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۹ بوده ‌است. امام خمینی (ره) طی نامه‌ای

به وی در دی ماه 1367 تدوین تاریخ انقلاب اسلامی را به وی واگذار نمود. 

وی هم اکنون مسئول بنیاد تاریخ پژوهی و دانشنامه انقلاب اسلامی

هستند.




تاریخ: چهارشنبه 24 دی 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah

سرداری که پدرش به عشق او اسیر شد

در اردوگاه اسرای جنگی دوباره تعدادی اسیر جدید را آورده‌اند.لحظاتی
 
می‌گذرد. درِ دخمه که باز می‌شود حمدالله در میان اسرای تازه‌وارد چهره
 
 
آشنای پدر را می‌بیند. دیدن اسارت پدر، سختی اسارت را برایش دوچندان
 
می‌کند.
 
 

به گزارش گروه فرهنگ مقاومت - فرهنگ نیوز، فرهنگ نیوز قصد دارد به بازخوانی

و معرفی شهدای مظلوم تدارکات و پشتیبانی (لجستیک) دفاع مقدس

بپردازد.در قسمت های پیشین پرونده شهدای مظلوم لجستیک زندگینامه

چند تن از شهدا را بررسی نمودیم که از اینجا (+) در دسترس شما

مخاطبین گرامی می باشد .در این قسمت به مطالعه قسمتی از زندگی

نامه سردار شهید "حمدالله دکامی زاده" می‌پردازیم .

روز هفتم شهریورماه سال 1336 در شهرستان سنقر از توابع استان

کرمانشاه، از مادری مؤمن به دنیا آمد. هنوز یک سالش نشده بود که مادر

را از دست داد. پدرش که حالا می بایست جای خالی مادر را هم برای

حمدالله پر کند، چاره ای نداشت مگر اینکه اسباب زندگی را بار وانت کند و

به روستا برود تا در غیاب خودش مادرش از حمدالله نگهداری نماید.

با مدرسه رفتن حمدالله همه شاد و امیدوار بودند که او درس می‌خواند و

عصای دست پدر و مادربزرگش می‌شود؛ اما فوت مادربزرگ دوباره خانه

را سیاه‌پوش کرد.

مادری که خدا برای حمدالله فرستاد

کاک یدالله می‌دانست که بچه مادر می‌خواهد، از طرفی هم نگران

ناسازگاری او با نامادری بود. مدتی پدر و پسر تنها ماندند، بالاخره کایدالله

مجبور شد پسرش را دست کسی بسپارد و سرکار برود.

حمدالله هفت‌ساله، نگاه‌های مضطرب پدر را که می‌بیند می‌گوید:حالا که

مادرم مرده، این خانم به‌جای مادرم. خدا او را فرستاده!

آن روز کاک یدالله این حرف پسرش را که شنید، دگرگون شد. اشکش را

پاک کرد و  زیر لب گفت: چه‌قدر این پسر مرد است! چه‌قدر این پسر خوب

می‌فهمد! این برکت آن قرآن خواندن‌های مادرش است.حمدالله سال‌های

مدرسه را با نمرات خوب طی کردتابستان که می‌شد به توصیه پدر صبح‌ها

سرکار می‌رفت و بعدازظهر به مسجد و قرآن را فرامی‌گرفت.

 

شهید دکامی در عکس یادگاری (قهرمانی کشور)

پیروزی انقلاب


با آغاز خیزش ملت ایران به زعامت روحانیت مبارز شیعه، حمدالله با علاقه‌

مندی تمام به نهضت آسمانی خمینی کبیر پیوست و با رشادت تمام با

توجه به اعتبار و اعتمادی که با زندگی پاک و جونمرادنه در بین مردم

قصر شیرین به دست آورده بود به تهییج مردم علیه حکومت طاغوت

پرداخت.پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در شکل‌گیری کمیته‌های انقلاب،

جهاد سازندگی و تشکیل سپاه در منطقه قصر شیرین نقش مؤثری ایفا

نمود، و سپس به‌واسطه علاقه به دفاع از کیان مقدس انقلاب اسلامی،

به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست.

 

منطقه ترشاوه قبل از اسارت

اسارت در روزهای نخستین جنگ تحمیلی

صداهای نامفهوم اطراف، پاسگاه را ناآرام کرده. فرمانده دکامی افراد را

برای گشت زنی به دو دسته تقسیم می‌کند، ساعتی از راهی شدن این

دو گروه می‌گذرد که سرباز بی‌سیم به دست جلو می‌آید؛

-از عمار به فرماندهی... از عمار به فرماندهی... تعداد زیادی تانک مهاجم

در حال تردد دیده می‌شوند.

فرمانده سریع گوشی را می‌گیرد:

-از فرماندهی به عمار... از فرماندهی به عمار... تعداد دقیق آنچه دیده

می‌شود را اعلام کنید. از نیروهای پیاده و دیگر ادوات هم اطلاع داده شود.

فرمانده ساکت می‌ماند. با خودش تکرار می‌کند:

-تانک... تانک... تانک...

با تکرار اسم تانک، لبخنده همیشگی چهرهٔ فرمانده ناپدید می‌شود.

صدای امین‌الله از میان بی‌سیم در گوشش می‌دود:

-از عمار به فرماندهی... برادر دکامی! تعداد بیش از ده تاست. نفربرهای

سرپوشیده نیز رؤیت می شود؛دست‌کم،ده فروند به ستون.احتمال حمله... 

صدا خش‌دار می‌شود. حرف امین‌الله مفهوم نبود. اما کلمه احتمال، کافی

بود تا فرمانده وقوع خطر را نزدیک‌تر از آنچه فکر می‌کرد، حس کند.

بلافاصله مرکز قصر شیرین را می‌گیرد تا گزارش بدهد؛ اما پاسخ می‌شنود:

-تانک‌ها خودی‌اند و قصد گشت‌زنی دارند.نهایت همکاری با برادران ارتشی

صورت گیرد.

فرمانده با شنیدن این پاسخ قطار فشنگ را از روی میز برمی‌دارد و می‌گوید:

باید خودم از خودی‌بودن تانک‌ها مطمئن شوم. تانک خودی!

چیزی از رفتن فرمانده نمی‌گذرد که سرباز با شنیدن صدای رگباری از

فاصله خیلی نزدیک روی زمین پناه می‌گیرد، به‌آرامی سر بلند می‌کند و از 

پشت دوربینی که در دست دارد نگاه می‌کند: عده‌ای دور فرمانده حلقه 

زده اند واو را دو زانو روی زمین نشانده‌اند. از پشت درخت‌ها شماری دیگر 

از نیروهای پاسگاه دست‌های‌شان را روی سرشان گذاشته و به ستون 

یک ،به فرمانده که در دایره بزرگی از افراد اسلحه به دست در محاصره 

است،نزدیک می‌شوند.

گریه‌کنان به‌طرف پاسگاه می‌دود تا به مرکز قصر شیرین خبر دهد:

- همه‌شان اسیر شدند

-همه‌شان اسیر شدند. تانک‌ها خودی نبود، کار ارتش نبود.

 

 

عکس شهید در اسارت

پدر هم به عشق پسر اسیر می‌شود

فرمانده حمدالله دکامی و جمعی از نیروهایش در روز یکم مهرماه سال

1359 در منطقه ترشاوه از مرز استان کرمانشاه به اسارت نیروهای بعثی

ارتش عراق درمی‌آیند.ظاهر و مدارک حمدالله نشان از سپاهی بودن او

دارد و همین بهانه ای است تا بیشتر از بقیه شکنجه شود.

خبر تحرکات مرزی عراق و آغاز جنگ به گوش پدر می‌رسد، اما هرچه با

محل خدمت حمدالله تماس می‌گیرید کسی پاسخگو نیست، خبرهای

اسارت کم وبیش به گوشش می رسد اما او باور نمی‌کند. آخرسر هم

خودش راهی ترشاوه می‌شود تا پسرش را پیدا کند، بعد از چند روز که با

پای پیاده در آن منطقه به دنبال پسر گشته، خسته و ناتوان به دست

نیروهای عراق اسیر می‌شود.

در اردوگاه اسرای جنگی دوباره تعدادی اسیر جدید را آورده‌اند.لحظاتی

می‌گذرد. درِ دخمه که باز می‌شود حمدالله در میان اسرای تازه‌وارد چهره

آشنای پدر را می‌بیند. دیدن اسارت پدر، سختی اسارت را برایش دوچندان

می‌کند.

 

رهایی از بند اسارت

سال‌های اسارت به‌سختی می‌گذرد با پذیرش قطعنامه ۵۹۸ هم خبری از

آزادی اسرا نمی‌شود گویا همه آن‌ها را فراموش کرده‌اند، این جمله ایست

که از دل و ذهن همه اسرا می‌گذرد.روزهای پس از پایان جنگ سخت‌تر از

روزها و سال‌های قبل می‌گذرد اما سرانجام روز بیست و ششم مردادماه

سال ۱۳۶۹ خبر آزادی و بازگشت به میهن جان تازه ای به پیکر نحیف و

درهم‌شکسته اسرا می‌بخشد.

 

شهید دکامی در روزهای آغازین آزادی در کنار مرحوم ابوترابی

حمدالله در سال‌های اسارت به‌عنوان بهترین یار و مددکار مرحوم حاج‌آقا

ابو ترابی در کنار آن عارف وارسته قرار داشت. او در سال‌های اسارت به

حفظ کامل قرآن کریم و نهج‌البلاغه با ترجمه و تفسیر این دو کتاب بزرگ

پرداخت.و به‌عنوان یکی از بهترین آموزگاران قرآن و نهج‌البلاغه در سال‌های

اسارت و بعدازآن در مجالس و محافل پاسداران و بسیجیان انقلاب به شمار

می‌آمد.

شهادت در مسیر خدمت

سال‌ها پس از پایان دوران اسارت، سردار حمدالله دکامی فرمانده نیروی

مقاومت غرب کشور می‌شود.

 

شهید دکامی به همراه فرزندان

شهادت

در پاییز سال ۱۳۸۰ و مصادف با ماه مبارک رمضان،  پس از پشت

سر گذاشتن ده‌سال اسارت در دست دشمن و یازده سال خدمت در سپاه، 

در حین مأموریت دچار سانحه رانندگی شده و به مقام رفیع شهادت نائل

می‌گردد.

 

فرازی از آخرین سخنرانی شهید دکامی زاده

اگر دشمن با ما وارد جنگ هم بشود، کاری از پیش نخواهد برد؛ فقط ما را

اذیت می‌کند. ما اذیت می‌شویم؛ حرفی نیست ولی از پا در نمی‌آییم.

چقدر زیبا قرآن می‌فرماید: "إِن تَکُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ یَأْلَمُونَ کَمَا تَأْلَمُونَ" در

اینجا تالمون از الم است، یعنی درد و رنج. اگر به شما درد و رنج می‌رسد

نگران نباشید،به آن‌ها هم می‌رسد.منتها شما "تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ مَا لا یَرْجُونَ"

هستید. شما امیدوار به فضل خدا هستید، هدف‌دارید، اما آن‌ها این امید را

ندارند. ما ضرری نمی‌کنیم.

این آرمان و اراده بلندی که ان شاءالله بر آن هستیم، برای ما جز نیکویی

چیزی به دنبال ندارد. وعده قرآن است که در رویارویی با آن‌ها، ای پیامبر

اسلام بگو: "هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلاَّ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ"آیا دشمنان جز دو نیکویی

، برای ما انتظار می‌کشند؟ دو موضع بیشتر مستقبل نیست؛ یا کشته

می‌شویم که به نفع و آرزوی ماست و یا آنان را می‌کشیم که بهتر. فرقی

نمی‌کند هر دو خوب است. وقتی گفته می‌شود در مکتبی که شهادت

است، شکستی نیست، این شعار نیست.

امیدواریم ان شاء الله خداوند متعال آنچه را که به مصلحت و خیر ماست،

برای ما پیش بیاورد. البته برای من از همین لحظه انتظار کشته شدن در

راهش است. امیدوارم به‌حق امام حسین (ع) شما هم دعا کنید. ولی

برای شما آرزوی عمر طولانی و باعزت و نابودی دشمنان به دست شما و

هم رزمان و برادران شما دارم. بعد از عمر طولانی در دنیا، ان شاء الله.

خداوند اجر شهید را نصیبتان بفرماید.

 

 شهید دکامی در کنار فرماندهی سپاه

 




تاریخ: سه‌شنبه 23 دی 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah

فاتح لانه فتنه قیطریه، دلاور عاشورای 88 و شیر سامرا

در نبرد با داعش به شهادت رسید

شادی روحش صلوات

«حضور نیروهای حزب‎الله لبنان در تهران برای برخورد با اغتشاشات

خیابانی»، خبری بود که از روزهای آغاز فتنه 88 بارها و بارها در شبکه‎های

ماهواره‎ای و مجازی به آن اشاره شد. تبلیغی که البته یک پیوست نهایی

داشت و آن هم زمیه‎سازی برای این شعار که «نه غزه، نه لبنان؛

جانم فدای ایران»!


البته استناد ضدانقلاب و افزادی چون امیرفرشاد ابراهیمی برای اثبات

ادعای خود،تصاویری از دو جوان حزب‎اللهی در جریان مقابله با اغتشاشات

بود که آنها را از فرماندهان اصلی حزب‎الله لبنان در تهران و برادر شهید

استشهادی «منیف اشمر» در تهران و خصوصا در جریان مقابله با

اغتشاشات 88 ، برخورد با مرکز فتنه قیطریه و مقابله با حرمت شکنان

روز عاشورا معرفی کرده بودند.

اما شب گذشته خبر آمد که همان برادر منیف اشمر و یکی از فرماندهان

ارشد ادعایی حزب الله لبنان در تهران!کرمانشاهی بوده و بر خلاف برادرش

اسم و فامیلش مهدی نوروزی بوده و پس از گذشت 5 سال از فتنه 88

برای مقابله با داعش سر از شهر سامرا و جوار حرمین عسگریین

(علیمها السلام) در آورده و همانجا هم در مقابله با داعش به شهادت

رسیده است.

قطعا شهید مهدی نوروزی، جوان شجاع کرمانشاهی، برادر منیف اشمر

لبنانی بود، همانطور که برادر بچه‎های سرایای خراسانی و جناح العسکری

بدر عراق و آنچنان که برادر بچه‎های پایگاه بسیج شهید تیموری‌نیا

کرمانشاه، و بچه‎های هیات مجانین‎الحسین(ع) تهران و همانگونه که برادر

شهید مهدی تقوی در خوزستان.

مگر منیف اشمر چگونه می‎اندیشید؟! منیف اشمر هم برای اعتقاداتش

مرزی قائل نبود. مرزش اعتقاداتش بود و برای حفظ اعتقاداتش جانش را

گرو گذاشته بود. همان کاری که مهدی نوروزی کرد.

چرا شهید نوروزی باید در کشوری دیگر و کیلومترها دورتر از کرمانشاه،

شهر زادگاهش شهید شود!؟ این سوال مهم است و هرچقدر به آن پاسخ

دهیم باز هم کم است.

حال که خون شهید نوروزی ریخته است، خیلی راحت‎تر می‎توان این ادعا

را اثبات کرد که مجاهدت او برای اعتقاداتش بوده است و نه هیچ چیز دیگر.

این اعتقادات آنقدری برایش مهم بوده است که جانش را کف دستش بگیرد

و در لانه فتنه قیطریه به دل داعش‎های ایرانی بزند یا یک تنه جلوی

داعش‎های یزیدی روز عاشورای سال 88 تهران روی پل حافظ جانفشانی

کند و یا به عراق و سامرا برود و مقابل داعش عراقی بایستد.


برای نوروزی، داعش داعش است.ایرانی و عراقی و اروپایی نمی شناسد.

باید مقابلش ایستاد،چون آمده است تا مرزهای استراتژیک انقلاب اسلامی

را جابجا کند و به ایران و منافع استراتژیکش تجاوز کند.

برای شهید نوروزی داعش، داعش است. ایرانی و عراقی و اروپایی

نمی‎شناسد. باید مقابلش ایستاد. یک روز مغازه‎ها را در خیابان‎های تهران

آتش می‎زند، عابرین را برهنه می‎کند و با سنگ و چوب و آهن بر سر و

صورتشان می‎زند، و یک روز در بیابان‎های عراق سر از بدن مخالفانش جدا

می‎کند، پای این سر بریدن هلهله می‎کند و بعد هم از آن فیلم می‎گیرد و

در دنیا منتشر می‎کند. یک روز در خیابان‎های تهران، به عزاداران روز

عاشورای سیدالشهداء علیه‎السلام حمله می‎کند و تکیه و هیات‎هایشان

را به آتش می‎کشد و یک روز در عراق و کربلا، به زائرین سید‎الشهداء

(علیه‎السلام) حمله می‎کند و خود را در میان آنها منفجر می‎کند تا

عزاداری را کم رونق کرده باشد.

شهید مهدی نوروزی معتقد بود باید مقابل داعش ایستاد،

وطنی باشد یا غیروطنی. 

شهید نوروزی صدها کیلومتر دورتر از سرزمین محل تولدش به شهادت

رسید تا اثبات کند که برای او امنیت مردمش آنقدری مهم هست که بخاطر

آن ماه‎ها همسر و فرزند یکساله‎اش را تنها بگذارد و در کشوری دیگر اردو

بزند، بجنگد و در آخر هم جانش را بدهد و شهید بشود. امنیت مردمش

آنقدری مهم هست که نتواند آتش سوزاندن دشمنان این مردم در وسط

خیابان‎های تهران 88 را تحمل کند و برای خواباندان غائله، به دل خطر بزند.

شهید نوروزی آنقدری شجاع بود که در میان همرزمانش لقب

«شیر سامرا» را به خود گرفته بود. همچنان که آنقدری شجاع بود که

یک تنه به دل لانه فتنه در قیطریه بزند و چشم فتنه را کور کند و ضربه‎اش

آنقدر کاری باشد که تا سال‎ها عکسش را دست به دست کنند و برای

سرش جایزه بگذارند.

داعش‎های ایرانی و عراقی و اروپایی برای سر شهید مهدی نوروزی

جایزه گذاشته بودند و او هم کم نگذاشت و سرش را برای آرمانش داد.

شهید نوروزی، صداقتش را در دفاع از آرمان و امنیت مردمش، با خون

ریخته‎اش شهادت داد، حالا باید سال‎ها بگذرد تا فرزند یکساله‎اش بزرگ

شود بداند که پدرش چه شیردلی بوده و بزدلانی چون امیرفرشاد

ابراهیمی و نوری‎زاده، علیه پدرش چه دروغ‎هایی که ننوشته‎اند.


  تصاویر تشییع پیکر شهید نوروزی در حرم سیدالشهداء (علیه السلام)


«شیرِ سامراء» و فرزندش





تاریخ: سه‌شنبه 23 دی 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah

هلهله قاتلان استاد! (یادداشت روز)  

1-چرا در مراسم بزرگداشت حماسه حسینی(ع)که همه ساله در سراسر
 
جهان‌اسلام برپا می‌شود و دهها میلیون نفر علیه قاتلان اباعبدالله الحسین
 
(علیه السلام) به کوچه و خیابان آمده و جنایت وحشیانه آنان را محکوم
 
می‌کنند، به طرفداران شمر و یزید و ابن‌سعد و ابن‌زیاد و حرمله و... اجازه
 
داده نمی‌شود که در میان توده‌های عظیم و انبوه مردم عزادار حضور یافته
 
 
و از خود دفاع کنند؟ و مثلا برای مردم توضیح بدهند که چرا در عاشورای
 
سال 61 هجری، خون پاک فرزند رسول‌خدا(ص) و اصحاب و یاران او را
 
برزمین ریخته‌اند؟ و چرا سرهای مطهر آنان را از بدن جدا کرده، خیمه‌ها را
 
به آتش کشیده و زنان و کودکان  را به اسارت برده‌اند؟ شاید آنها برای آنچه
 
 
در آن روز مرتکب شده بودند، دلیل قانع‌کننده‌ای داشته باشند؟! که اگر
 
فرصت و امکان ارائه دلایل و نظرات خود را پیدا کنند، قضاوت مردم درباره
 
 
آنها تغییر کند! از کجا معلوم که تقصیر اصلی با اردوگاه امام حسین(ع)
 
نبوده است؟! و یا بخشی از گناه آن جنایت وحشیانه به خاطر برخی از
 
 
اقدامات در همین اردوگاه نبوده باشد؟!
 
چرا با خواندن این چند سطر عصبانی شده و با خشم ابرو در هم
 
کشیده‌اید؟! و نگارنده را احمق! و یا دستکم، دیوانه تصور می‌کنید؟! و این
 
 
احتمال را پیش می‌کشید که شاید طرح‌کننده این سوال با اردوگاه یزید و
 
ابن‌زیاد سر و سرّی داشته باشد؟!
 
حتما در پاسخ خواهید گفت؛
 
اولا؛ رذالت و خباثت شمر و یزید و ابن‌سعد به اندازه‌ای آشکار و بدیهی
 
است که کمترین نیازی به اثبات ندارد و نه فقط یک یا دو یا ده یا صد، بلکه
 
هزاران دلیل و سند غیرقابل انکار از جنایت وحشیانه‌ای که یزیدیان نسبت
 
به خاندان رسالت و همه انسان‌ها از عصر عاشورا تا عصر حاضر مرتکب
 
 
شده‌اند، حکایت می‌کند. به گونه‌ای که جزئی‌ترین ابراز تردید در آن، تنها
 
می‌تواند ناشی از حماقت، دیوانگی و یا مأموریت و وابستگی تردید‌کننده
 
تلقی شود.
 
ثانیا؛ خواهید گفت؛ که اردوگاه سیدالشهداء علیه‌السلام غیر از سخنان و
 
بیانات حضرت اباعبدالله(ع) و برخی از یارانش که آنهم در همهمه و شیهه
 
 
اسبان مهمیز خورده گم می‌شد، هیچ تریبون دیگری نداشت ولی در همان
 
 
حال اردوگاه یزیدیان از تمامی تریبون‌های آن روز برای تبلیغ نظر و ادعای
 
وارونه خود علیه اردوگاه حسینی(ع) برخوردار بود. سگ‌ها را گشاده و
 
سنگ‌ها را بسته بودند.  بنابراین آنچه نیاز به بازخوانی دارد، مظلومیت
 
مولای شهید ما حسین بن علی(ع) است و آنچه نباید به فراموشی سپرده
 
 
شود- تا فرصت تکرار نیابد-  شرح و تفصیل جنایات وحشیانه یزید و شمر و
 
عمرسعد و ابن‌زیاد و حرمله و... است. مگر آن حرامیان تاریخ، غیر از آنچه با
 
 
صدای بلند و در همه جهان آن روز اسلام عربده کشیده‌اند، سخن ناگفته
 
دیگری دارند که فرصت گفتن نیافته باشند؟!
 
ثالثا؛ شاید بگویید؛ مگر تاکنون در هیچیک از مراسم بزرگداشت حماسه
 
حسینی(ع) شرکت نکرده و در سوگ او حضور نداشته‌ای؟! و مگر
 
 
نمی‌بینی که در این مراسم فراگیر و در عزای سالار شهیدان، بیشتر از
 
آنچه درباره مظلومیت مولای شهیدمان حسین بن علی(ع)  و علت قیام
 
آن بزرگوار گفته می‌شود، از انگیزه یزیدیان در قتل مولای شهید(ع) و به
 
 
اصطلاح دلایلی که برای ارتکاب آن جنایت بزرگ تاریخی آورده بودند، سخن
 
 
در میان است. و تمامی آنچه درباره انگیزه اباعبدالله‌الحسین علیه‌السلام از
 
 
قیام و انگیزه و چرایی ارتکاب آن جنایت از سوی حرامیان، گفته و نوشته
 
می‌شود، مستند به اسناد غیرقابل خدشه و مکتوب و مضبوط است.
 
بنابراین، چرا تصور می‌کنید و به دروغ حنجره پاره می‌کنید که یزیدیان
 
فرصت اعلام نظر و دفاع از خود را نداشته‌اند و پیروان اباعبدالله الحسین
 
(علیه السلام) درباره واقعه عاشورای سال 61 هجری، یکطرفه به قاضی
 
 
رفته و شمر و یزید و ابن‌سعد و ابن‌زیاد و بقیه حرامیان را محکوم می‌کنند!
 
بسیار خوب! نگارنده از ادعای کاذب خود دست می‌کشد و استدلال شما را
 
قاطع، غیرقابل خدشه و پذیرفتنی می‌داند. اما آنچه نگارنده، مطرح کرده
 
است، فقط یک ادعای کاذب و سؤال جعلی است که منظور از طرح آن،
 
شنیدن هزارباره استدلال‌ها و نظرات منطقی و مستحکم شما بوده است
 
 
وگرنه، نگارنده نیز از ژرفای دل با شما عزیزان همراه و هم‌عقیده  است و
 
برای مزید اطلاع شما، این توفیق حداقلی را دارد که با هربار نوشیدن آب،
 
 
به ساحت مقدس اباعبدالله‌الحسین(ع) سلام و بر قاتلان آن امام مظلوم و
 
 
شهید لعن و نفرین بفرستد. حتما می‌پرسید، در حالی که پاسخ ادعای
 
 
کاذب و پرسش جعلی خود را می‌دانی از طرح آن چه انگیزه‌ای داشته‌ای؟!
 
 
جواب آن است که  دیروز یکی از نمایندگان مجلس که مدعی است
 
 
هوشمند! و عاقل! و غیروابسته است، سؤال مضحک فوق را که پاسخی
 
 
بدیهی دارد، برای تبرئه سران فتنه آمریکایی، اسرائیلی 88 و پاک‌کردن داغ
 
 
ننگ وطن‌فروشی آنان بر زبان آورده و این واقعیت را نادیده گرفته است که
 
 
اصحاب فتنه نه فقط از دهها رسانه و سایت اینترنتی داخلی برای پمپاژ
 
ادعای دروغ تقلب و تلاش برای براندازی نظام برخوردار بوده‌اندبلکه تمامی‌
 
رسانه‌های پردامنه دشمنان بیرونی نظیر بی‌بی‌سی‌ فارسی، صدای
 
آمریکا، العربیه فارسی، یورو نیوز فارسی، رادیو زمانه، رادیو و تلویزیون
 
اسرائیل، شبکه‌های تلویزیونی کشورهای عربی و دهها شبکه تلویزیونی
 
 
فارسی زبان در آمریکا و اروپا، شبکه‌های اجتماعی فیس‌بوک، توئیتر و...
 
نیز در خدمت همین پادوهای وطن‌فروش بوده است.ضمن آن که آزادانه هر
 
 
از چند روز بیانیه صادر کرده، مصاحبه می‌کردند و... گفتنی است که
 
 
«گوگل» بزرگترین و معروفترین موتور جستجوگر، سرویس«ترجمه فارسی
 
 
- GOOGLE   TRANSLATE -» را اختصاصا و با اعلام قبلی برای حمایت از
 
 
سران فتنه آمریکایی اسرائیلی 88 راه‌اندازی کرده بود و فیس‌بوک به
 
 
دستور رسمی وزارت خارجه آمریکا تعمیرات سالانه خود را با همین منظور
 
 
به بعد موکول کرده بود و...
 
2- چرا مأموران انتظامی در مرزها به قاچاقچیانی که به سوی مرزبانان
 
 
آتش گشوده بودند، اجازه نمی‌دادند ابتداء درباره انگیزه خود از  حمله به
 
 
مرزبانان توضیح بدهند و بعد مانع آتش‌افروزی آنان شوند؟! و یا چرا
 
 
رزمندگان اسلام در جریان جنگ تحمیلی بی‌آن که درباره علت حضور
 
 
نظامیان دشمن در جبهه نبرد توضیح بخواهند به سوی آنها شلیک
 
 
می‌کردند؟ و یا چرا پلیس بعد از اسارت سارقان مسلح و قاتلان محارب،
 
 
آنان را بدون محاکمه در زندان نگاه می‌دارد؟! پاسخ این لاطائلات بدیهی‌تر
 
از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد. چرا که افراد یاد شده مرتکب
 
 
جرم مشهود شده بودند که در حال محاربه مستوجب قتل بوده‌اند و در غیر
 
 
اینصورت مظلومان را به قتل می‌رساندند - که رساندند- و در حال اسارت
 
 
محاکمه آنان فقط برای تعیین مجازات بود و نه اثبات جرم.
 
 
دیروز آقای علی مطهری، همان نماینده یاد شده از تریبون مجلس و برای
 
 
چندمین ‌بار اعلام کرد که حصر سران فتنه بدون حکم قضایی بوده و غیر
 
 
قانونی است! و این واقعیت ملموس را نادیده گرفت که سران فتنه
 
 
آمریکایی اسرائیلی 88 به گواهی صدها سند غیرقابل انکار تحت مدیریت
 
 
مستقیم مثلث آمریکا، اسرائیل و انگلیس و با هدف براندازی نظام دست
 
 
به وطن‌فروشی و جنایت زده‌اند و جرایم و جنایات مشهودی نظیر ادعای
 
 
تقلب در انتخابات - فرمول دیکته شده جرج سوروس صهیونیست به
 
 
خاتمی و دستورالعمل آشکار ریچارد رورتی به فتنه‌گران- دریافت کمک
 
 
مالی کلان از ملک‌عبدالله سعودی و چند کشور اروپایی، حمایت آشکار از
 
 
اسرائیل و آمریکا، قتل مردم کوچه و بازار،آتش زدن مسجد، آشوب خیابانی
 
 
اهانت به ساحت مقدس عاشورای حسینی(ع)، سنگباران نمازگزاران
 
 
عاشورا، پاره و لگدمال کردن عکس مبارک حضرت امام(ره)، اعلام آشکار
 
 
محاربه با نظام اسلامی - شعار انتخابات بهانه است، اصل نظام نشانه
 
 
است- و دهها جنایت دیگر فقط بخشی از جرم غیرقابل اغماض آنان است
 
 
تا آنجا که نتانیاهو از آنها با عنوان «بزرگترین سرمایه اسرائیل در ایران»
 
 
یاد کرد و اوباما، حمایت از سران فتنه را با ذکر نام، وظیفه استراتژیک
 
 
آمریکا دانست و...
 
 
آیا سران فتنه فقط به خاطر بخش اندکی از این همه جنایت، مستحق
 
 
چندین‌ بار اعدام نیستند؟ ضمن آن که قانونی بودن شورای عالی امنیت
 
 
ملی و ضرورت اجرای تصمیمات آن در قانون اساسی تصریح شده است
 
 
و رئیس قوه قضائیه که بالاترین مقام قضایی است از جمله اعضای این
 
 
شورا می‌باشد.
 
آقای علی مطهری، از قانون سخن می‌گوید و توضیح نمی‌دهد که آیا
 
 
سران و عوامل فتنه حاضر به پذیرش حکم قانون هستند؟! و اگر بودند،
 
 
چرا درباره ادعای تقلب- که خود با عمل خویش و در مواردی با بیان صریح
 
 
آن را تکذیب کرده‌اند- حاضر به پذیرش قانون و طی روال قانونی تصریح و
 
 
شناخته شده نبودند؟ و...
 
 
3- و بالاخره اگرچه دراین‌باره گفتنی بسیار است ولی تنها به نکته‌ای که
 
 
هوشیاری آقای علی مطهری در اظهارنظر را می‌طلبد، اشاره می‌کنیم و
 
 
آن، این که، آنچه ایشان هر از چند گاه مطرح می‌کند و مانند اظهارات
 
 
دیروز وی بلافاصله با استقبال گسترده رسانه‌های آمریکایی و
 
 
صهیونیستی روبرو شده و با کف و سوت گروههای ضدانقلاب همراهی
 
 
می‌شود، حاوی هیچ نکته تازه و یا سخن ناگفته‌ای نیست بلکه نظیر آن
 
 
بارهاوبارها از سوی دیگران مطرح شده و بی‌اعتنایی رسانه‌ها و محافل
 
 
دشمنان اسلام و انقلاب و نظام را در پی داشته است. بنابراین بدون
 
 
کمترین تردیدی می‌توان نتیجه گرفت که اظهارات ایشان به خودی خود
 
 
برای دشمنان بیرونی و دنباله‌های داخلی آنها کمترین ارزش و اهمیتی
 
 
ندارد و اگر چنین بود، چرا وقتی مشابه همین اظهارات از سوی دیگران
 
 
مطرح می‌شود، به آن اعتنایی نمی‌کنند؟ پاسخ فقط به فقط در انتساب
 
 
آقای علی مطهری به بیت شریف استاد بزرگوار، آیت‌الله شهید مطهری
 
 
است. توضیح آن که رسانه‌ها و محافل بیگانه و ضدانقلابیون وابسته به
 
 
آنها بدون استثناء در نقل قول از ایشان تاکید می‌کنند، آقای علی مطهری
 
 
فرزند آیت‌الله مطهری و به سختی می‌توان حتی یک نمونه را یافت که
 
 
قید یاد شده را نداشته باشد. بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که جناب
 
 
علی مطهری بدون انتساب به پدربزرگوار و شهیدشان نزد رسانه‌ها و
 
 
محافلی که برای ایشان کف و سوت می‌زنند، اهمیتی ندارد.
 
 
و باید از ایشان پرسید که اولا؛ دیدگاه‌ها و نظرات وی چه نسبتی با
 
 
دیدگاه‌ها و نظرات استاد شهید دارد ثانیا؛ اگر انتساب نسبی وی با استاد
 
 
شهید نادیده گرفته شود، چه باقی می‌ماند؟!  ثالثا؛ مگر نه اینکه در کلام
 
 
خدا به صراحت آمده است؛ ان‌اولی الناس بابراهیم للذین اتبعوه
 
 
«نزدیکترین انسان‌ها به حضرت ابراهیم(ع) کسانی هستند که از آن
 
 
پیامبر بزرگوار پیروی می‌کنند» و نه کسانی که با آن پیامبر اولوالعزم
 
 
فقط رابطه نسبی داشته‌اند. و رابعا؛ آیا جناب ایشان به این نکته توجه
 
 
کرده است که چرا قاتلان استاد شهید مطهری، از اظهارات وی ذوق‌زده
 
 
شده و برایش کف می‌زنند؟! و خامسا؛ آقای علی مطهری، غیر از مطالعه
 
 
آثار شهید مطهری- اگر آنها را مطالعه کرده باشند!- چه کانال دیگری برای
 
 
درک و فهم نظرات آن بزرگوار داشته‌اند؟ چرا که سن ایشان به بهره‌گیری
 
 
از محضر مستقیم استاد، قد نمی‌دهد بنابراین باید بپذیرند اگر قرار به
 
 
بهره‌گیری از طریق آثار استاد باشد، دیگران به مراتب از ایشان به
 
 
دیدگاه‌ها و نظرات استاد شهید نزدیکتر هستند.

حسین شریعتمداری
 
مواضع علی مطهری در دوران اصلاحات
 

علی مطهری: هدف اصلاحات تغییر مسیر

انقلاب به سوی غرب است

کار اصلاح طلبان نفاق آلود است

این جماعت اصطلاحی باب کرده‌اند به نام «اصلاحات» و مقصود حقیقی
 
آن‌ها از اصلاحات تغییر مسیر انقلاب اسلامی است. آن‌ها جز به تغییر
 
مسیر انقلاب اسلامی به سوی غرب راضی نمی‌شوند.
 



تاریخ: دوشنبه 22 دی 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah

خوشحالی و ناراحتی آرمان امروز؟!چرا؟!

 

علی مطهری نماینده مردم تهران در نطق میان دستور جلسه علنی

امروز برای چندمین بار خواستار رفع حصر از سران فتنه شد که با

واکنش رییس جلسه و نمایندگان مجلس مواجه شد. در پی بی توجهی

مطهری به در خواست حجت الاسلام ابوترابی فرد مبنی بر رعایت مصالح

ملی، نمایندگان با سر دادن شعارهای «مرگ بر منافق»،

«مرگ بر ضد ولایت فقیه»، «مرگ بر فتنه‌گر» و «الله‌اکبر» مانع از ادامه

نطق این نماینده شدند. گفتی است حجت الاسلام ابوترابی فرد که

ریاست جلسه امروز را بر عهده داشت با متشنج شدن جلسه،

اعلام تنفس کرد.

نطق متعفن

واقعاً وجود این همه روزنامه لازمه ؟؟؟

آخه وقتی قرار همه تون یه تیتر بزنید

چرا الکی کاغذ حیف می کنید ؟




تاریخ: دوشنبه 22 دی 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah
 
یاران روح الله/ آیت الله بهاءالدینی

دعای آیت الله بهاءالدینی برای دیدار رهبری

با حضرت ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) 

 

 یک ساله که بودم افراد پاک طینت و نیکو سرشت را دوست داشتم و
 
علاقه ای قلبی به آنان پیدا می کردم. خیر و شر را می فهمیدم و اهل آن
 
 
را می شناختم. در همان ایام بود که بین انسانهای خیر و نیکوکار و افراد
 
شرور و طغیانگر فرق می گذاشتم.
 
 امروز سالروز فوت مرحوم عالم وارسته آیت الله بهاءالدینی است که در
 
 
ادامه پرونده علما به گوشه از زندگینامه ایشان می پردازیم.
 
ولادت و خاطرات کودکی 
 
عیدغدیر سال ۱۳۲۷هجری قمری بود و موجی از شادمانی و شعف، شهر
 
 
قم را فراگرفته بود. خانواده ی آسید صفی در این عید، دلیل دیگری هم
 
برای شادمانی داشتند و آن تولد فرزند عزیزشان بود. سیدرضا بهاءالدینی
 
 
که ولادتش مقارن با بهار طبیعت و عید ولایت بود، در نهمین روز از فروردین
 
 
سال ۱۲۸۷هجری شمسی دیده به جهان گشود. پدرش که از خادمان
 
آستانه ی مقدسه ی مادر سیدرضا، بانویی مؤمنه و عفیفه به نام
 
“فاطمه سلطان” و از نوادگان ملاصدرای شیرازی بود. ایشان قبل از تولد
 
 
سیدرضا، صاحب فرزندی می شوند که در دو سالگی از دنیا می رود و این
 
مادر دلسوخته، در صبر بر این مصیبت به جای بی تابی و گله و شکایت،
 
سجده ی شکر کرده و از خداوند فرزند دیگری می خواهد که از علمای
 
بزرگ و اولیاء الهی باشد. آری، دعای پدر و مادر باتقوا اینچنین در حق
 
فرزندان به اجابت می رسد و عجیب نیست که اکثر علمای بزرگ، مرهون
 
 
دعای پدر و مادر بوده اند
 
من تقریباً یک ساله بودم و در گهواره، در آن ایام به خیارک مبتلا شدم
 
( خیارک دمل بزرگی است که باید جراحی شود )جراح آمد تا جراحی کند،
 
اطرافیان ما که متوحش بودند از دور گهواره ما رفتند؛ چون طاقت نداشتند
 
 
ببینند.
 
ما این مطلب را می فهمیدیم. جراح نیشتر را زد و ما راحت شدیم.
 
ما شش ماهگی را یادمان هست و از سنین یکی، دو سالگی مطلب را
 
می فهمیدیم و اینجور کارها را از وجعش (دردش) خائف و ناراحت بودیم،
 
 
اما کاری نمی توانستیم بکنیم.مرحوم حاج آقا حسین (اخوی) سه سال از
 
ما کوچکتر است و کاملاً تولدش را من یادم هست. کجا نشسته بودم، کجا
 
 
مرا خواباندند، کجا متولد شد.ایشان گریه می کرد آنها چه می کردند، همه
 
 
را مثل این که با بچگی ضبط کردم. یعنی مشاهده می کردم
 
 
و می فهمیدم. »
 
معنویت در کودکی
 
در بیانی فرمودند:
 
« خداوند از دو سالگی معرفتش را به ما داد. »
 
نویسنده کتاب آیت بصیرت از قول ایشان نقل کرده است :
 
«… یک ساله که بودم افراد پاک طینت و نیکو سرشت را دوست داشتم و
 
 
علاقه ای قلبی به آنان پیدا می کردم. خیر و شر را می فهمیدم و اهل آن
 
را می شناختم. در همان ایام بود که بین انسانهای خیر و نیکوکار و افراد
 
شرور و طغیانگر فرق می گذاشتم.
 
از این رو، مادربزرگم را که جلسات روضه امام حسین علیه السلام را
 
اداره می کرد و در آنها روضه می خواند دوست می داشتم. پاکی، خوبی
 
 
و نورانیت او را حس می کردم و از او خوشم می آمد.
 
روزی مرا همراه خود به جلسه ای برد و این در حالی بود که به دو سالگی
 
 
نرسیده بودم. آن جلسه مجلس جشن میلاد رسول اکرم (ص) بود.
 
در آن روز شعر:
 
« تولد شد محمد(ص) ـــ به دنیا آمد احمد(ص) »
 
خوانده شد و بقیه همراه مادربزرگم جواب می دادند. در همان حال،
 
جملات را می فهمیدم و لذت می بردم.
 
از آن روز این شعر را از حفظ دارم. »
 
 
 
ورود به مکتبخانه
 
آقا در مورد ورود به مکتبخانه اینطور می فرمودند ( به نقل از کتاب آیت یصیرت ) :
 
« دو ساله بودم که برای آموختن حمد و سوره به مکتبخانه رفتم. پس از
 
فراگیری حمد و سوره، اذان و اقامه را آموختم. آن گاه قرائت قرآن را یاد
 
گرفته، سپس خواندن و نوشتن را آغاز کردم.
 
معلم مکتبخانه های آن روز، خانم های متدین، خوش اخلاق و با فهم و
 
شعوری بودند که خداوند نصیب ما کرده بود.
 
شش ساله بودم که دوره مکتب تمام شد و من برای ادامه آموختن به
 
مکتب دیگری رفتم و « نصاب الصبیان » – که معانی لغات را به شعر بیان
 
 
می کند – شروع کردم.
 
استاد ابتدا اشعار را می خواند، سپس توضیح می داد. آن گاه برای
 
یادگیری و تکرار بیشتر، سؤال می کرد. هرگاه پرسش می کرد چه کسی
 
می تواند از رو بخواند؟ می گفتم: من از حفظ می خوانم!
 
و این موجب تعجب او می شد زیرا مرتبه اول و دوم که اشعار را می خواند،
 
خود به خود حفظ می شدم و نیازی به تمرین و صرف وقت بیشتری نداشتم.
 
روز دوم و سوم و روزهای بعد با همین شور و شوق و جدّیت گذشت.
 
استاد که از قدرت حافظه و شدت علاقه من شگفت زده شده بود، برخی
 
از دوستان خود را از وضع درس من آگاه کرده بود، تا این که خبر به گوش
 
آیت الله حاج شیخ ابوالقاسم قمی (ره) رسید.
 
ایشان که از پارسایی و معنویت بسیار بهره داشت و در تواضع و اخلاص و
 
طلبه پروری کم نظیر بود، خود برای ملاقات بنده وارد جلسه درس شد، در
 
کنارم نشست و چندین پرسش مطرح کرد که هنوز سؤالهای ایشان را به
 
 
خاطر دارم.
پرسش ایشان که تمام می شد، سریع جواب می دادم، باز هم
 
می پرسید و من هم پاسخ می دادم.
 
سرعت جواب و کامل بودن آن موجب شگفتی او شد به طوری که بعد از
 
 
آن روز، مرتب تشریف می آورد و مرا تشویق می کرد. و گاهی سفارش
 
مرا به استادم می کرد که مواظبت بیشتری کند و سرمایه گذاری زیادتری
 
 
نماید. »
و نیز می فرمودند ( به نقل از کتاب سیری در آفاق ) :
 
« زمانی که به مکتب هم می رفتم، باز علاقه به الک بازی داشتم. در
 
همان روزها در خواب دیدم فردی خواست پولی به ما بدهد. کسی گفت:
 
 
پول به او می دهی؟
 
او الک بازی می کند!
 
از خواب بیدار شدم و علاقه به بازی هم از سر ما رفت ولی خواب ما هم
 
 
تعبیر شد. آن ایام، مکتب می رفتیم، یکی از آقایان از عتبات آمده بود.
 
استاد مکتبی ما خیلی با او رفیق بود. یک کله قند و یک شیشه گلاب داد
 
 
ببریم برای او.
 
قیمت کله قند شاید یک قران بود، وقتی بُردم، او سه قران خواست به ما
 
بدهد، روی شناختی که از ما و پدر ما داشت، خیلی مردانگی کرد. همه
 
 
کله قند و شیشه گلابش سه قران نمی ارزید، خواست سه قران را بما
 
بدهد، ما نگرفتیم. دور حیات منزلش دنبال ما دوید که پول را به ما بدهد.
 
از او نگرفتیم و از خانه بیرون آمدیم و خواب خود را تعبیر کردیم که این پول
 
نصیب ما نشد، به واسطه علاقه ما به بازی و از همان وقت دانستیم خدا
 
ما را برای بازی خلق نکرده است. »
 
تحصیلات
 
آقا نقل می کردند ( به نقل از کتاب آیت بصیرت ) :
 
« پدرم که مردی مؤمن و مهربان بود به فرزندانش بی احترامی نمی کرد.
 
هیچ گاه آنان را تنبیه نکرده، کاری را بر آنان تحمیل نمی نمود.از این رو،
 
اختیار و انتخاب زندگی را به ما می سپرد و از شغل و حرفه ای که علاقه
 
 
داشتیم پرسش می کرد تا به علاقه و شوق ما درباره آینده آگاه شود.
 
شبی از من سؤال کرد که به چه کاری علاقه داری؟
 
از آن جا که بهترین حرفه در آن روز، کار ظریف روی چوب بود و علاقه ای
 
درونی به کارهای هنری داشتم به پدرم گفتم: نجاری را دوست دارم.
 
پدر، نگاهی به من کرد و گفت: درس خواندن هم خوب است، حاضری برای
 
 
درس خواندن استخاره کنم؟
 
قبول کردم. وضو گرفت، رو به قبله کرد و با چند صلوات و توجه به پروردگار،
 
 
قرآن را باز کرد. ناگهان دیدم خنده ای ملیح تمام صورت پدرم را فراگرفت و
 
با خوشحالی زیادی که از ارادت و عشق به اهل بیت علیهم السلام و
 
سربازی آن خاندان سرچشمه می گرفت، فرمود: خوب آمد … برای درس
 
 
خواندن خوب آمد.
 
خوب آمدن استخاره، آرامشی بر تمام وجودم افکند.
 
از آن لحظه، به این راه مطمئن شدم و به دنبال آن شوق و علاقه ای بسیار
 
 
وجودم را فراگرفت، به طوری که سر از پا نمی شناختم. در این میان،
 
تشویقهای گذشته عالم بزرگوار، مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم قمی ( ره)
 
نیز بسیار کارساز بود. »
 
در مورد تحصیل در حوزه علمیه قم می فرمودند:
 
« در همان هفت هشت سالگی بودم که حاج شیخ عبدالکریم حائری آمد
 
تا به مشهد برود.در ایوان طلای ( حرم حضرت معصومه سلام الله علیها )
 
نماز می خواند. رفت و در مراجعت توافق شد در قم بماند.
 
ما در آن سنین در مدرسه رضویه علیه السلام بودیم. برای خواندن مغنی
 
 
به مدرسه فیضیه آمدیم. آنوقت درس آشیخ محمد علی ادیب می رفتیم
 
و اینها همه قبل از آمدن حاج شیخ بود. »
 
« در دوازده سالگی در امتحان حاج شیخ شرکت کردیم و قبول شدیم. باب
 
 
حال سیوطی ( از کتب حوزوی ) که قدری مشکل است و ابوطالب هم در
 
حاشیه آن حرفهایی دارد برای امتحان معین شد.
 
حاج شیخ به ما گفت: مطالعه کن! گفتم: مطالعه نمی خواهد. خیلی
 
خوشش آمد. جالب این بود که شاید جاهای دیگر را ما به این خوبی بلد
 
 
نبودیم: باب حال را خوب بلد بودیم.
 
وقتی بیان کردم حاج شیخ گفت: من نفهمیدم. کنایه از اینکه دوباره بگو!
 
ما دوباره شروع کردیم به گفتن. امتحان ما سر و صدایی پیدا کرد.
 
حاج شیخ خیال کرد ما آدمی هستیم. نمی دانست ما آنجا را خوب بلدیم،
 
ابوطالب هم چیزهایی دارد که استاد گفته بود و ما حفظ کرده بودیم. »
 
« حاج شیخ حتی یک مرتبه با ما اوقات تلخی نکرد، با اینکه خیلی اذیتش
 
 
کردیم. تا یک مسأله ای پیش می آمد وقتی حاج شیخ می آمد می رفتیم
 
 
پیش حاج شیخ و حاج شیخ هم جواب می داد. »
 
می فرمودند:
 
« وقتی ما در مدرسه فیضیه و در حجره بودیم با اینکه منزل ما قم بود
 
 
همین محله ای که بودیم، ولی یکبار حساب کردیم دیدیم یک سال شده
 
 
است که به منزل نرفته ایم.
 
آنقدر سرگرم تحصیل و تدریس بودیم که به فکر منزل نمی افتادیم و هر
 
وقت پدر و مادر و اقوام می خواستند از ما دیدنی بکنند به مدرسه
 
می آمدند.
 
مادرم گاهی می آمد از دور مرا می دید و می رفت. آنها هم می خواستند
 
 
ما سرگرم اشتغالات خود باشیم. در این حجره چند تدریس داشتیم. پدرم
 
که از دنیا رفت حاج شیخ در همین حجره برای تسلیت به دیدن ما آمد.
 
آن وقت خیلی جوان بودیم. مرحوم حاج شیخ محمد تقی بافقی هر روز به
 
 
حجره ما رفت و آمد داشت و این حجره خاطراتی از آن مرد دارد. »
 
 
 
شوق به درس
 
در کتاب آیت بصیرت از قول ایشان چنین نقل شده :
 
« چنان عشق و علاقه ای به تحصیل داشتم، که زندگی ام کتاب بود و
 
 
همنشینم درس و بحث و مطالعه.
 
با هیچ جلسه ای و برنامه ای به اندازه مجلس درس انس نداشتم، به
 
طوری که در سن نوجوانی حدود شانزده ساعت کار درسی می کردم.
 
به کارهای فکری شوق بسیار داشتم، به طوری که لحظه ای نمی آسودم
 
 
و همیشه فکرم مشغول بود.
 
در هر فرصتی و با هر پیشامد و حادثه ای وقت را غنیمت می شمردم و
 
تلاش بیشتری می کردم. همه کتابهایی که می خواندم به همین شیوه
 
بود.
 
علاوه بر کتابهای درسی حوزه و مطالعه آنها، وقت بسیاری جهت مطالعه
 
 
کتابهای دیگری که برای طلبه مفید و لازم بود، صرف می کردم. علاقه و
 
پشتکار در راه مطالعه کتابهای درسی و تسلط بر آنها بدان حد بود که
 
 
برخی افراد تقاضای درس می کردند و بنده هم قبول می کردم، و این در
 
 
حالی بود که چند روزی بیشتر از اتمام آن کتاب نگذشته بود.
 
از آنجا که احساس می کردم مجهولاتم و نقاط ابهام درس، در تدریس حل
 
می شود، علاقه عجیبی به تدریس داشتم.
 
شبهای تابستان برای استراحت به پشت بام مدرسه فیضیه می رفتیم.
 
در آن جا از ستارگان و علم نجوم چیزهایی فرا گرفتیم. گاهی که ساعتم
 
 
خراب می شد آن را باز می کردم و با نگاه به دستگاه آن، آن قدر فکر
 
می کردم تا عیب آن را پیدا کنم. »
 
دیگر خصوصیت ایشان، این است که به کارهای هنری علاقه وافر داشته،
 
 
با هنر معماری، آشنایی دیرینه دارند.
 
مشکلات معیشتی طلبه ها
 
آقای حیدری کاشانی نقل می کنند از آقا سوال شد:
 
روحیه طلبه ها با ضیق معیشت چگونه بود؟
 
فرمودند:
 
« خیلی خوب. با اینکه چیزی نداشتند دو سیر و نیم گوشت را آبگوشت
 
می کردند، چند نفر می خوردند و سلطنت می کردند.
 
البته مرحوم حاج شیخ هم فوق العاده بود، مرحوم بافقی ورقی دستش
 
 
بود حجره به حجره می رفت و رسیدگی می کرد. حاج شیخ مرد موفقی
 
 
بود.
 
خودش در امتحانات شرکت می کرد که از نزدیک امتحان طلاب را ببیند.
 
طلاب برای مذاکره علمی گاهی به خارج قم می رفتند. مشکلات برای
 
طلاب زیاد بود. »
 
ازدواج و فرزندان
 
می فرمودند:
 
« خیلی زود ازدواج کردیم. در سن هفده سالگی بودیم که ازدواج کردیم.
 
ازدواج من وضع عجیبی داشت.
 
مادر ما به ما پیله کرد برای ازدواج، گفتم: اگر مجلسی هم فراهم کنی و
 
 
من نیایم که ازدواجی نمی شود.
 
مادرم وقتی دید حرف من جدی است متوسل به پدرم شد و خودش
 
مأیوس شد. من می خواستم تا سن ۳۵، ۳۶ سالگی ازدواج نکنم، بلکه
 
 
بروم نجف و تحصیلات را ادامه بدهم.
 
پدر ما که هشتاد سال سن داشت، آمد مدرسه فیضیه، در حجره و به
 
ما گفت: تو به ما اجازه می دهی که خانه فلانی برویم و با این تعبیر که
 
اجازه می دهی به خانه فلانی برویم، دهان ما را بست و ما را کوبید.
 
او اهل تأدب نبود. حالا چطور بود یک چنین تأدبی کرد، نمی دانم. ما
 
سکوت کردیم و ازدواج کردیم.
 
مثل اینکه پدر و مادرمان به ازدواج ما اهتمام داشتند. البته من با پاکی هم
 
رشد کردم، چنانچه حاج آقا حمید ما با اینکه در بازار دکان داشت و خیلی
 
با بانوان سر و کار داشت، پاک بود.
 
آقا عبدالله هم همینجور یک پاکی اساسی دارند. حالا این پاکی ها از کجا
 
سر منشأ گرفته است نمی دانم. »
 
آقای حیدری کاشانی در مورد فرزندان ایشان نقل می کند:
 
آیت الله بهاء الدینی (قدس سره) دو پسر و هشت دختر داشت. پسر بزرگ
 
 
ایشان مرحوم مغفور حاج آقا حمید بهاء الدینی بود. او مردی وارسته و اهل
 
 
حال بود. این فرزند بافضیلت به پدر بزرگوارش عشق می ورزید.
 
در هجدهم ماه شعبان سال ۱۴۰۰ هـ.ق از دنیا رفت و در باغ بهشت
 
علی بن جعفر(ع) دفن شد.
 
حقیر در همه مجالس ختم ایشان حالات آقا را نظاره گر بودم. هیچ تغییری
 
 
در او نمی دیدم .
 
گرفتگی ظاهری در چهره نبود و خیلی عادی به نظر می رسید. پس از
 
مدتی که از فوت آن فرزند بافضیلت گذشت. روزی آقا به حقیر فرمود:
 
« ما برای آقا حمید خیلی ناراحت بودیم. شبی مرحوم حاج آقا مصطفی
 
فرزند مرحوم امام (ره) آمد و به ما گفت تو که نباید برای این چیزها ناراحت
 
 
باشی. چرا ناراحتی؟ وضع ما عوض شد. »
 
آقا نفرمودند این در عالم رویا بوده یا مکاشفه؛ چون فرزند امام از دنیا رفته
 
بود و حیات برزخی خود را سالها قبل از فوت حاج آقا حمید آغاز کرده بود.
 
مرحوم حاج آقا حمید بعد از فوت هم، عشق و ارتباط با پدر بزرگوارش را
 
قطع نکرد و به فرموده آقا:« او گاهی شبها برای دیدن ما می آید. »
 
درس خارج و اجازات
 
آقا می فرمودند:« خیلی زود ما درس حاج شیخ رفتیم، جوان بودیم، مدت
 
شش سال درس ایشان را درک کردیم.
 
مباحث، رکوع نماز و بعد از آن مضاربه بود و بعد مبحث دیگر. همه درسها
 
را می نوشتیم. ما قبل از نهار سه درس را می نوشتیم. بعد یک لقمه نان
 
 
می خوردیم.
 
سر درس چیزی نمی نوشتیم و مسلط به بحث بودیم، بعد از درس
 
می نوشتیم. قلم ما روان بود. »
 
درباره اجازه اجتهاد خود نقل می کردند:
 
« در صدور اجازه اجتهاد ما، بین آقای اراکی ( آیت الله العظمی حاج شیخ
 
محمد علی اراکی ) و خوانساری (آیت الله العظمی حاج سید محمد تقی
 
خوانساری)، اختلاف بود.
 
در نهایت آقای خوانساری حاکم شد. البته این اجازه اجتهاد فعلاً پیش ما
 
نیست نمی دانم شاید پیش آقای … باشد و اجازه روایت هم از مرحوم
 
محدث قمی داشتیم ( صاحب مفاتیح الجنان و کتابهای بسیار دیگر ) »
 
تدریس
 
از بررسی دوران تحصیلی ایشان مقام و موقعیت علمی ایشان به دست
 
 
می آید. همان طوری که قبلا خاطر نشان شد، ایشان می فرمود:
 
« از سنین چهارده سالگی ما شروع به تدریس کردیم و هر کتابی را
 
می خواندیم تدریس می کردیم.
 
وقتی بود که در تمام مدارس قم تدریس داشتیم و روزی چهارده درس و
 
 
مباحثه اداره می کردیم و تسلط ما بر کتابهای درسی این چنین بود که
 
 
برای عده ای رسائل می گفتیم و اگر دقت نظر بعضی نبود ما درس را
 
بی مطالعه می گفتیم، این قدر حضور ذهن داشتیم و مسلط بودیم، ولی
 
دقت نظر آقایانی ما را وادار به مطالعه می کرد. »
 
می فرمودند:« از همان اوائل هر چه را می خواندیم تدریس می کردیم،
 
مثلاً زمانی که آقای مطهری و دیگران پیش ما درس می خواندند خیلی
 
سال است.
 
قبلش نیز ما تدریس داشتیم. مجموعاً هفتاد سال تدریس داشتیم. به
 
آقای مطهری و منتظری و صدر (امام موسی صدر) رسائل درس
 
می دادیم و آقایانی از حوزه، قدری قوانین پیش ما خواندند. »
 
آقای کاشانی می گوید:
 
پرسیدم تدریس فقه و اصول شما پنجاه سال بوده ؟
 
فرمود: « حسابش را نکرده ام» ، این سؤال را در وقتی از ایشان داشتم
 
 
که سن مبارک ایشان هشتاد و نه سال بود و آقا از سنین چهارده سالگی
 
 
تدریس داشتند و قریب به بیست سالگی درس مرحوم آیت الله العظمی
 
 
مؤسس می رفتند، تحقیقاً بیش از پنجاه سال فقه و اصول فرمودند و با
 
ادبیات می شود هفتاد سال تدریس.
 
آقای حیدری کاشانی نقل می کنند :
 
« در این سالهای اخیر که توفیق تشرف به محضرشان و درس خارج فقه
 
 
ایشان را داشتم، مجلس درس ایشان آغاز و انجام آن به این صورت بود،
 
که یکی از آقایان فرعی را می خواند یا حدیثی از امامان شیعه قرائت
 
می کرد. ایشان در همان مجلس قدری فکر می کرد، و بحث را شروع
 
می فرمود و همه شقوق و جوانب آن فرع را بیان می کرد، که باعث
 
اعجاب دوستان اهل فضل می شد، بدون مراجعه به کتاب و مطالعه
 
قبلی. در بحث قضا که مدتی در محضرشان بودم. آقایان حدیثی را از
 
وسائل الشیعه شیخ حرعاملی می خواندند.
 
ایشان روی آن فکر می کرد و روز دیگر عنوان می فرمود و در اطرافش
 
 
به تحقیق می پرداخت و گویا دروس خارج قبلی ایشان هم به این صورت
 
 
بوده است از قراری که بعضی از شاگردان دوره های قبل ایشان
 
می گفتند. »
 
 
اساتید
 
همچنین از قول آقای حیدری کاشانی نقل شده ، آقا در مورد اساتید دوران
 
 
کودکی خود می فرمودند:
 
« ما خیلی استاد داشتیم، یکی در مدرسه باقریه علیه السلام بود، یکی
 
در مدرسه تقی خان بود، یکی هم پسر عمه ما بود، یکی آشیخ محمد و
 
دیگری آخوند برادر آقای حائری بود، یعنی پسر برادر آشیخ محمد علی
 
(مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد علی حائری، متوفی ۱۳۵۸ هـ.ق)، که ما
 
 
آنجا می رفتیم.
 
مرحوم شیخ (ابوالقاسم کبیر) می آمد بحث های صرفی را از ما سؤال
 
 
می کرد و در آن وقت من هفت، هشت ساله بودم، قرآن را خوانده بودم و
 
بحثهای تفسیر را به ما یاد داده بودند.
 
حاج شیخ خیلی از ما سؤال می کرد، ما فکر می کردیم و جواب می دادیم
 
و مورد توجه واقع می شد.
 
آقا در اینجا فرمود:« خیلی روی ما زحمت کشیدند، اما زحمات هدر رفت،
 
 
ما آدم نالایقی بودیم. »
 
عرض کردم :چطور هدر رفت و حال آنکه چشم حوزه علمیه به شما است
 
 
و مایه دلگرمی طلاب هستید. حوزه می خواهد از حضرتعالی الگو بگیرد
 
آنوقت شما می فرمایید هدر رفتیم.
 
آقا فرمود:
 
« خود ما می دانیم چیزی نیستیم، در برابر حس خودمان همه حسهای
 
دیگران اعتباری ندارد. »از آقا پرسیدم حضرتعالی سطح ( دورانی قبل از
 
سطوح عالی حوزه ) را پیش کدام یک از آقایان خواندید، فرمودند:
 
« من سطح را پیش میرزا خواندم (آیت الله آمیرزا محمد همدانی متوفای
 
 
۱۳۶۵ هـ.ق) و لمعه را پیش آخوند (آیت الله آخوند ملا علی همدانی).
 
آمیرزا محمد خوب درس می داد. رسائل را هم پیش آمیرزا خواندیم.
 
منطق را خدمت آسید احمد حجت افغانی خواندم. اخلاقیات عملی را
 
خدمت آیت الله حاج شیخ ابوالقاسم کبیر آموختیم. در سن دوازده سالگی
 
 
به درس مرحوم آیت الله حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی (متوفی ۱۳۴۳ هـ.ق)
 
رفتم.
 
ایشان آیه « الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا » را عنوان بحث قرار داده
 
بود، ما دیدیم استفاده زیادی از درس ایشان نداریم، گفتیم درسی را که
 
نمی فهمیم برای چه برویم، دیگر نرفتیم، برای ما سنگین بود.
 
کلام را خدمت آیت الله آمیرزا علی اکبر حکمی یزدی (متوفای ۱۳۴۴ هـ.ق)
 
تلمذ کردیم. در تفسیر یادم هست جلسه داشتیم راجع به عدم تحریف
 
قرآن. ما به علوم جدید رو نمی آوردیم، مثل اینکه بی اعتنا به آنها بودیم.
 
در تدریس، ما هر کتابی را که می خواندیم، تدریس می کردیم و
 
می خواستیم دیگران هم اینطور درس بخوانند. مثلاً حاشیه ملاعبدالله را
 
که خواندیم، شروع به تدریس می کردیم. مغنی را می خواندیم و تدریس
 
 
کردیم، حال چی بود؟ حافظه ما خوب بود؟ نمی دانم.
 
ما همیشه مطالعه را جلوتر داشتیم، که اگر یک شب نتوانیم مطالعه کنیم،
 
 
آمادگی تدریس را داشته باشیم. »
 
نیز می فرمود:« ما درس شاه آبادی رفتیم، اما نه زیاد، چون علاقه به
 
فلسفه نداشتیم، اهتمام ما بیشتر به فقه و اصول و تفسیر و فهم و درک
 
ادعیه بود.
 
اهتمام ما به کلمات ائمه زیاد بود، با کلمات دیگران ما آرام نمی شدیم و
 
قانع نمی شدیم و کلمات و فرموده های ائمه ما را قانع می کرد.
 
لذا آنچه ما در تفسیر و شرح ادعیه داشتیم، نظریاتی نبود که از دیگران
 
 
گرفته باشیم، نظر و دید خودمان بود که متخذ از فرمایشات معصومین بود.
 
در فقه و اصول، تقریرات درس دیگران بود و اوائل هم بنا بر ایراد و اشکال
 
نداشتیم بعد این فکر برای ما پیدا شد که می دیدیم گفته ها بی ایراد و
 
اشکال نیست. نقد می کردیم و این افکار مال دیگران بود. اما در علوم دیگر
 
 
نظرها همه برای خود ما بود و به جای دیگر جز کلمات ائمه نظر نداشتیم.
 
و بعد هم متوجه شدیم اصلاً این علوم رسمی ما را اشباع نمی کند.به قول
 
 
بعضی ها علم رسمی سر بسر قیل است و قال، باید دنبال علمی رفت که
 
 
آرام بخش باشد. و به واقع نگری آدمی را راهنمایی کند تا حقیقت اشیاء را
 
ببیند،
 
« اللهم ارنی الاشیاء کما هی » که از دعاهای ائمه علیهم السلام است. »
 
جناب آقای حیدری کاشانی؛ از شاگردان و ارادتمندان ایشان نقل می کند:
 
از ایشان پرسیدم غیر از درس مرحوم آیت الله حائری اساتید درس خارج
 
شما چه کسانی بودند؟ فرمود:
 
« درس مرحوم آیت الله العظمی آقای حجت می رفتم و چند روزی هم
 
درس مرحوم آیت الله آشیخ محمد علی حائری.
 
ایشان اصول می گفت، تعادل و تراجیح.
 
نمی دانم فقه هم می گفت یا نه. درس مرحوم حجت را زیاد رفتم و از
 
درسش خوشم می آمد، خوش بیان بود. همه بحثهای ایشان را نوشتم.
 
درس مرحوم آیت الله العظمی آقای بروجردی هم می رفتم. درس متین
 
بود. کسی که نود سال زحمت کشیده باز برای مباحثه مطالعه می کرد،
 
 
خیلی من علاقه داشتم به مباحثه ایشان.
 
امام مؤسس درس ایشان بود و در آوردن آقای بروجردی به قم، امام یک
 
 
طرف و بقیه هم یک طرف. با مرحوم آیت الله حاج میرزا آقای فیض هم
 
ارتباطی داشتیم و درس ایشان هم می رفتیم. »
 
ایشان در عرفان برای خود سلسله مشایخی (اساتید) را قائل نبود و
 
می فرمود:
 
« استاد اخلاق و عرفان عملی ما آشیخ ابوالقاسم کبیر بود، حاج شیخ
 
محمد تقی بافقی هم هوای ما را داشت. »
 
او سلسه مشایخ سیر و سلوک عملی بسیاری از عالمان اهل عرفان را
 
 
می ستود، اما خود را در سلک آن مشایخ ذکر نمی کرد. مثلاً ایشان تا
 
 
مرحوم حاج سید علی شوشتری را تجلیل می کرد و مرد وارسته و قابل
 
 
اعتمادی می دانست، اما هرگاه صحبت از قبل او می شد، می فرمود:
 
 
نمی دانم، و اضافه می کرد:
 
« مشایخ ما ائمه معصومین(ع) بوده اند، ما سیره و روش آنها را برای خود
 
 
الگو و سرمشق قرار داده ایم، و هر کجا جا پای عرفان است از آن ائمه(ع)
 
 
است، جای دیگر خبری نیست. »
 
در کتاب آسمان معرفت در شرح حال سالک الی الله و عارف بالله علامه
 
 
بزرگوار حاج سید محمد حسین طباطبائی، صاحب تفسیر المیزان نقل
 
می کند که فرموده است:
 
« استاد ما در سیر و سلوک و عرفان عملی آیت الله حاج سید علی قاضی
 
 
طباطبایی قدس سره العزیز بود و استاد آقای قاضی، مرحوم حاج سید
 
احمد کربلایی و استاد ایشان مرحوم آخوند ملا حسینقلی همدانی و استاد
 
 
ایشان، مرحوم حاج سید علی شوشتری و استاد ایشان، ملاقلی جولا و
 
بعد از ملاقلی جولا را نمی شناسیم و نمیدانیم ملاقلی جولا چه کسی
 
بوده است و خود حاج سید علی شوشتری هم او را نمی شناخت. »
 
 
آثار علمی
 
آقای حیدریکاشانی نقل می کردند:« دست نوشته هایی از ایشان به جای
 
 
مانده است، مثل تقریرات درس آیت الله مؤسس که در مدت شش سال
 
خدمتشان تلمذ داشته اند از زکات و دیگر کتابها و تقریرات مرحوم آیت الله
 
حجت و شرح دعای ابوحمزه و شرح بعضی از خطبه های نهج البلاغه،
 
مخصوصاً خطبه اول و خطبه مالک اشتر و تفسیر قرآن و بررسی ادبیات
 
عرب و دیگر نوشتجات عربی و فارسی مجموعه اشعار که متأسفانه ما
 
راهی برای به دست آوردن آن پیدا نکردیم و آقا بارها فرمود:
 
 
پیش آقایان … می باشد.
 
امید است آن عزیزان که با بیان آن مرد بزرگ آشنایی بیشتر دارند ترتیبی
 
 
دهند تا حوزه علمیه و دیگر اقشار بتوانند از افکار نورانی آن رجل الهی
 
استفاده کنند. »
 
« در زمان حیات آقا و سالهایی که توفیق تشرف به محضرش را داشتم
 
 
اوراق و صفحات مختصری پراکنده به دست آوردم.
 
تفسیر سور آخر قرآن، ( سوره های عصر، نصر، انشراح، کوثر و قسمتی
 
 
کوتاه از سوره عنکبوت و یوسف) و بحثهای ادبی؛ تاریخ آداب العربیه،
 
مقایسه نظم و نثر جاهلیت و اسلام، بحثهای اصولی و بحثهای فقهی و
 
 
تفسیر حدیث ثقلین و متفقرقات که هیچ کدام از آنها جز تفسیر بعضی از
 
 
سور قصار قرآن تمام و کامل نبود تا بتوانیم کام جان ارادتمندان را به
 
شهد شراب طهور آن شیرین کنیم. »
 
شاگردان
 
برخی شاگردان دوره سطح این فقیه والامقام ( به نقل از کتاب آیت بصیرت )
 
عبارتند ازآیات و حجج اسلام:
 
« استاد شهید مطهری، احمد جنتی، علی مشگینی، احمد آذری قمی،
 
محمد فاضل لنکرانی، حسینعلی منتظری، سید مصطفی خمینی و
 
 
فرزندان آیات صدر، خوانساری، حجت، ابوالقاسم قمی و حاج شیخ
 
عباس قمی. »
 
و شاگردان درس خارج ایشان عبارتند از آقایان:
 
« حیدری کاشانی، معزی، حجتی یزدی، امجد، برادران احمدی یزدی،
 
حسینی کاشانی، نصیری و … »
 
آقای حیدری کاشانی می نویسند :با سیری در شاگردان شناخته شده،
 
 
می توان موقعیت علمی ایشان را دانست. مرحوم آیت الله شهید مطهری
 
 
از شاگردان دوره سطح ایشان است، فردی که در تمام زمینه ها از بهترین
 
 
اساتید حوزه برخوردار گشته و به مدارج عالیه از علم و عمل رسیده بود.
 
مرحوم آقای مطهری که تقوایش و مراقبت و مواظبتش تا آنجا است که در
 
دوران سکونت در مدرسه فیضیه، هم حجره ای ایشان می گوید: سحرها
 
 
می رفت از رودخانه پشت مدرسه فیضیه آب می آورد و مرا صدا می زند
 
که بلند شوم وضو بگیرم نماز شب بخوانم، این گونه افراد، پیش هر کسی
 
 
تلمذ نمی کنند، کسی را که در علم و عمل شاخص می نگرند خود را در
 
 
اختیار افکار علمی و عملی او قرار می دهند.
 
آیت الله بهاء الدینی، دقت نظر بعضی از شاگردان را خاطرنشان می کند
 
که ما را وادار به مطالعه بیشتر و دقیق تر می کردند.
 
خورشید لحظه ای تابید و رفت 
 
پس از ارتحال امام خمینی(ره) و در زمان رهبری آیت الله خامنه ای نیز،
 
 
ایشان همواره حامی رهبری بود و بارها می گفت باید آقای خامنه ای را
 
کمک کرد. حسن نظر و محبت قلبی آیت الله بهاءالدینی نسبت به آیت الله
 
خامنه ای مربوط به سال های قبل از رهبری ایشان است. یکی از نزدیکان
 
 
ایشان نقل می کند در زمانی که آیت الله خامنه ای نماینده مجلس بودند
 
یک روز من برای خرید از منزل آیت الله بهاءالدینی بیرون رفتم در بازگشت
 
مشاهده نمودم که ایشان مشغول جمع آوری وسایل پذیرایی هستند،
 
پرسیدم که چه کسی مهمان شما بود؟ ایشان فرمودند: «خورشید
 
لحظه ای تابید و رفت.»معلوم شد که آیت الله خامنه ای دیدار کوتاهی با
 
 
ایشان داشته اند. در جای دیگری آیت الله بهاءالدینی فرمودند: «از همان
 
 
زمان حیات امام خمینی(ره) رهبری را در آقای خامنه ای می دیدم چرا
 
 
که ایشان ذخیره ی الهی بعد از امام خمینی(ره) بوده است.»
 
در مورد حالات عرفانی و مقامات معنوی این مرد خدا، مطالب و خاطرات
 
 
زیادی توسط علما و طلاب و ارادتمندان ایشان نقل شده است. کراماتی
 
 
مثل طی الارض و اطلاع از اوضاع و احوال شاگردان برای ایشان امری
 
عادی بود.
 
آنطور که از بعضی از فرمایشات ایشان به خواص فهمیده می شود
 
ایشان تشرفاتی نیز به محضرحضرت بقیه الله الاعظم (ارواحنافداه)
 
 
داشته اند. بعنوان مشتی از خروار به چند مورد از این خاطرات اشاره
 
می کنیم:
 
مورد اول: از یکی از نزدیکان ایشان نقل شده که در زمان حیات
 
 
امام خمینی(ره) که مجلس خبرگان می خواست شخصی را بعنوان
 
قائم مقام رهبری اعلام کند، در سه جمعه پیایی که در منزل ما مجلسی
 
 
برپا بود و آیت الله بهاءالدینی حضور داشتند، ایشان به رهبری آیت الله
 
خامنه ای اشاره کردند با اینکه هیچ کس در آن زمان تصور این مطلب را
 
هم نداشت. در جلسه ی اول به من فرمودند: فلانی قضیه ی قائم مقامی
 
 
سرنمی گیرد کسی که ما دلخوش به او هستیم آقای خامنه ای است.
 
 
من فرمایش ایشان را یادداشت کردم. جمعه ی بعد حدود ساعت ۱۰صبح
 
 
فرمودند: همانطور که ما به شما گفتیم اینها می خواهند کاری بکنند اما
 
موفق نمی شوند دلخوشی ما به آقای خامنه است.» من این مطلب را
 
هم یادداشت کردم. جمعه ی سوم باز هم مطالبی به همین مضمون
 
فرمودند. من به ایشان نگاه کردم ایشان فرمودند: «چه باید کرد؟ شما
 
تعجب می کنی؟ اما دید ما این است.»اصل کار اشتباه بود.
 
مورد دوم:«در جوانی به سیگار مبتلا شدم گرچه حضرت رضا(ع) ضررش
 
را از من برداشتند و بدنم با آن گرم می شد، اما اصل کار اشتباه بود.»
 
یکی از دوستان و ارادتمندان قدیم ایشان نقل کرده: یکبار که ایشان به
 
 
محضر حضرت امام رضا(ع) مشرف می شوند عرض می کنند:
 
«ما درباره ی این سیگار نگران هستیم. یا این سیگار را از ما بگیرید یا
 
ضررهایش را بردارید.» مدتی نگذشت که مکرر می فرمودند: «سیگار برای
 
 
ما ضرر ندارد و ضررش را از ما برداشتند.» تا اینکه در سال ۱۳۷۰ که
 
 
بیماری ایشان شدت یافت و به دستور رهبر معظم انقلاب در یکی از
 
بیمارستان های تهران بستری شدند در عکسبرداری از ریه ی ایشان،
 
 
مجاری تنفسی کاملاً سالم، طبیعی و بدون هیچ عارضه ای مشاهده شد.
 
مورد سوم: امیر ارتش اسلام شهید صیاد شیرازی نقل می کردند که در
 
دوران جنگ هر گاه مشکلی پیدا می کردیم اگر ممکن بود خود را خدمت
 
آیت الله بهاءالدینی می رساندیم و با فرمایشات حضرتش آرامش
 
می یافتیم. یک وقت آمدم و بی موقع- به خیال خودم- رسیدم و در فکر
 
 
بودم که مزاحم آقا خواهم بود چون ساعت یک بعد از نیمه شب بود. در
 
 
زدم. باز کردند و گفتند بفرمایید. وقتی وارد شدم دیدم آقا نشسته و
 
سماور و چای نیز آماده است. خوشحال شدم که در آن وقت ایشان
 
آماده ی پذیرایی از بنده بودند [و مزاحم نبودم] آقا فرمودند:
 
«بله،خدایی که شما را از جبهه می فرستد اینجا،ما را هم آماده می کند.»
 
 
کمک به امام و رهبر انقلاب
 
آقای کاشانی بیان می کند:دوستی و همفکری آقا با مرحوم امام(ره) از
 
سنین دوازده سالگی در زمان حاج شیخ بوده است.
 
هم فکری در مبارزات، از زمان کشف حجاب به وجود آمد و روز به روز این
 
همبستگی بیشتر میشود، به طوری که بعد از مرحوم آیت الله بروجردی
 
و حرکت امام، در قم معروف بوده است که کسی که در حرکات مبارزاتی
 
 
با امام هماهنگی کامل دارد ایشان است.
 
رهبر انقلاب می فرمودند:از سالهای ۴۲ در قم اینطور معروف بود.
 
آیت الله بهاء الدینی که در حضور و غیاب امام، در تأیید امام کوشا بود. در
 
 
دوران تبعید امام، همراهی ایشان با انقلابیون و مبارزین تا آنجا بود که از
 
ایشان پول برای خرید اسلحه می خواهند و ایشان می دهد.
 
 
 
وقتی حضرت امام در تبعیدگاه بود به ایشان می گویند: فردی را معین کنید
 
که مردم به او مراجعه کنند و شهریه را بدهد و از جمله اسم ایشان برده
 
می شود. امام می فرمایند: ایشان از هر جهت خوب است، جز این که او
 
آنقدر بی اعتنا به دنیا است که هر چه به او بدهند به این و آن می دهد و
 
برای اول ماه و شهریه پول باقی نمی ماند.
 
در دوران قبل از پیروزی و بعد از آن اگر کسی حرفی برای تضعیف امام و
 
 
انقلاب می زد با مراجعه به ایشان و شنیدن گفتار بلند این مرد خدا، تقویت
 
 
روحی شده، حرفهای دیگران را نادیده می انگاشت.
 
در دوران جنگ تحمیلی در جبهه و پشت آن شمع محفل رزمندگان بود. در
 
شبهای عملیات با دعای شبانه خود موجب دلگرمی رزمندگان بود. همه جا
 
 
این جمله را بر زبان داشت که امام را باید کمک کرد.
 
پس از امام(ره) با فتوای بقاء بر تقلید میت، ولو ابتدایی امام را در سطح
 
بالای مرجعیت نگه داشت و کمک و یاری رهبری را توصیه می کرد و
 
می فرمود:« آقای خامنه ای را باید کمک کرد »
 
این یک واقعیت است که بسیاری به واسطه فرموده های این مرد الهی،
 
دیدی مثبت به انقلاب داشته و دارند.
 
دعای حضرت آیت الله بهاءالدینی برای دیدار آیت الله خامنه ای با
 
حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
 
حاج آقا دکتر محمدی  به بیان خاطره‌ای به نقل از حاج آقا «صدیقی»
 
(سخنران معروف و از شاگردان آیت‌اله بهاءالدین) پرداخت و گفت:
 
«صدیقی به حضرت آیت‌اله بهاءالدین گفت ، آقای من سفر حج را در پیش
 
دارم شما سفارشی ، دعایی ، درخواستی ندارید و آقای بهاءالدین
 
فرمودند: من یک دعایی دارم ؛ در کوچه  بنی‌هاشم همان جایی که مادرم
 
حضرت فاطمه را سیلی زدند شما بروید و از خدا بخواهید که دعای من
 
مستجاب شود ، همین. و من به  مدینه رفتم . اما سفارش آقا را فراموش
 
 
کردم و در مکه بودم که یادم آمد آقا سفارش دعا داشته‌اند دوباره به مدینه
 
برگشتم و دعا کردم که خدایا دعای آقای بهاءالدین مستجاب شود (از این
 
مساله فقط خود خبر داشتم) وقتی به قم آمدم و خدمت آقا شرفیاب
 
شدم آقا فرمودند ، حالا دیگر سفارش من را در مدینه فراموش می‌کنی و
 
 
به مکه می‌روی و برمی‌گردی…!
 
من هم عذر خواستم و حسابی شرمنده شدم و بعد به آقا گفتم ، آقا
 
دعایتان مستجاب شد . گفتند: بله ، خدا را شکر دعای من مستجاب شد.
 
بعد گفتم آقا لطف بفرمایید که اگر مانعی ندارد مضمون دعایی که داشتید
 
 
را بیان کنید ، آقا نپذیرفتند و من خیلی سماجت کردم و بالاخره آقا فرمودند:
 
من دعایی کردم که آیت‌اله خامنه‌ای خدمت حضرت امام زمان(عج) برسند
 
که خدا را شکر این دعا مستجاب شد و آقا سیدعلی آقا خدمت حضرت
 
ولی عصر(عج) رسیدند.»
 
جلسات درس اخلاق
 
مرحوم امام با دید بالایی که از این عالم عامل داشت فرمودند:
 
از ایشان بخواهید درس اخلاق برای حوزه بگوید و از وجود او بهره برداری
 
 
کنید، و درس اخلاقی که از سالها پیش بطور خصوصی برای عده ای
 
داشت به فیضیه و زیر کتابخانه کشیده شد و عمومی گشت.
 
روز اول یکی از مراجع تقلید فعلی در درس شرکت کرد تا هم خود بهره
 
 
ببرد و هم مشوق دیگران باشد.
 
درس اخلاق ایشان در حوزه خیلی ادامه نداشت تا اینکه به حسینیه
 
معظم له منتقل شد و تا قبل از آنکه پاهای ایشان از حرکت بماند، آن
 
جلسات و نشستهای اخلاقی در حسینیه برقرار بود.
 
دوران نقاهت تا ارتحال
 
آقای حیدری کاشانی نقل می کند:
 
« کسالت و نقاهت آقا دو گونه بود؛ گونه ای از دوران نوجوانی و از همان
 
زمان که این پرورده دامن عصمت و طهارت برای حفظ عفاف خود مرتب از
 
خود خون می گیرد که قوای خود را تضعیف کند و دچار عدم عفاف نشود.
 
می فرمود: « آن کارها باعث نقاهت ما شد.وقتی کسالت مرا به امام گفته
 
 
بودند.
 
فرموده بود: او که همیشه مریض است و ضعف و نقاهت دارد و ایشان
 
درست گفته بود.
 
کسالت ما همان ضعف مفرط ما بود که منشأش خونهایی بود که ما گرفته
 
 
بودیم. مرحوم حاج شیخ هم به ما اعتراض می کرد که چرا خون می گیری
 
ولی مشکلات ما را نمی دانست. »
 
کسالت دیگر، نقاهت دوران پیری و امراض جسمی بود. روزی خدمتش
 
رسیدم از درد معده می نالید، عرض کردم کرفس و سبزی را اجازه دهید
 
بجوشانیم، آبش را داخل نخود آب کنید ان شاء الله مفید است.
 
فرمود:« از اینها گذشته. گفتم: چه باید کرد؟ فرمود: باید تسلیم شد. »
 
« کل من علیها فان »
 
و بعد فرمود:« ما سه مرتبه با خدا دبه کرده ایم، بنا بوده برویم، از خدا
 
خواستیم بمانیم. »
 
سه روز بعد از این ملاقات با یکی از ائمه جمعه خدمتش رسیدم. آقا
 
خوابیده بود به فرموده خودشان ایشان را بلند کردم. کمی نشست و
 
فرمود مرا بخوابانید.
 
نزدیکان گفتند. آقا سکته خفیفی کرده است. حقیر به یاد سه روز قبل
 
ایشان افتادم که فرمود: باید تسلیم شد. خیلی ناراحت شدم. از آن روز به
 
 
بعد گویا روز به روز ارتحال و انتقال از این عالم را در وضع مزاجش
 
می دیدم.
 
چند روز پس از این تاریخ خدمتشان رسیدم و چند خبر فوت به ایشان دادم.
 
خیلی ساده و طبیعی با آنها برخورد کرد. دیدم آنچه معروف است در بین
 
مردم که اخبار ناگوار را به مریض ندهید، در اینجا مورد ندارد. با خبر مرگ به
 
 
عنوان یک امر پیش پا افتاده برخورد داشت؛ مثل اینکه بشنود فلانی به
 
سفر رفت یا از سفر برگشت، آنهم سفرهای دم دست.
 
این نشانگر این معنی است که آن فاصله زیادی که دیگران بین عوالم
 
می بینند، سالکین الی الله و عرفاء بالله، این چنین دیدی ندارند.
 
در یکی از همین روزها فرمود:« ما می دانیم آن طرف برای ما بهتر است،
 
 
لذا از مرگ باکی نداریم. »
 
و در هفته دیگر که خدمتشان رسیدم، فرمود:« ما به تو گفتیم که از مرگ
 
 
باکی نیست، اما خیلی مشکل است. »
 
یکی از آقایان مورد اعتماد می فرمود:در دوران نقاهت آیت الله بهاء الدینی
 
 
یک روز بعد از نماز صبح نشسته بودم چشمم روی هم بود. حالتی به من
 
دست داد؛ در آن حال آیت الله بهاء الدینی را دیدم که به من می فرماید:
 
« یک هفته دیگر من از دنیا می روم و سلمان و ابوذر به تشیع من
 
می آیند. »
 
از آن به بعد هر چه دوستان درباره کسالت آقا با من سخن می گفتند،
 
من اظهار یأس می کردم. پس از یک هفته ایشان از دنیا رفت. شاید
 
 
می خواست هشداری بدهد که تشییع جنازه مرا از دست مده. بعد از فوت
 
ایشان یکی از بزرگان گفته بود که دو شخصیت بزرگ از پیشینیان در تشیع
 
جنازه ایشان بودند. اما اسم از آن دو شخصیت نبرده بود.
 
غروب آفتابِ آسمان عرفان و معنویت در روز جمعه ۲۸/۴/۱۳۷۶ برابر با
 
۱۴ ربیع الاول ۱۴۱۸ هجری قمری واقع شد.
 
محل دفن پیکر مطهر ایشان
 
به فرموده رهبری مکان دفن پیکر مطهر آن بزرگ مرد عرصه عرفان و
 
تهذیب در مسجد بالا سر در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها، کنار
 
قبر مطهر مرحوم آیت الله العظمی اراکی، بالای سر استادش، مرحوم
 
آیت الله عبدالکریم حائری یزدی و دیگر مراجع معین شد.
 
معمار و دیگر مسئولین آستانه مقدسه می گفتند: اینجا بتون است، قبری
 
 
نمی شود درآورد. دوستان اظهار کردند رهبری فرموده اند، اجازه دهید ما
 
 
همین مکان را می کنیم اگر بتون بود، یا اگر قبری بود او را پر می کنیم .
 
اضافه کردند آقای بهاء الدینی فردی عادی نیست.
 
معمار آستانه می گوید: اگر فرد عادی نیست باید زمین برای او شکافته
 
شود، به او می گویند: شما دستور دهید زمین را بکنند ببینند قبر چگونه
 
آماده می شود. شروع به کندن کردند نه قبری بود نه بتونی، یا پایه آجری،
 
قبری وسیع و بکر آماده شد.
 
 
 
آنها که به وجب، وجب این مکان وقوف داشتند! بعضی با این عبارت که
 
حرف حسابی به کله شما فرو نمی رود، دوستان را مورد خطاب قرار داده
 
 
که اینجا قبری نمی شود کند ! .
 
در زمان حیات آیت الله بهاء الدینی وقتی درباره مکان قبر، با ایشان مذاکره
 
شده بود، فرموده بودند:
 
« آقای حاج میرزا جواد آقای ملکی گفته قبر تو پای من. »
 
امام موسی بن جعفر علیه السلام می فرمایند:
 
« اذا مات المؤمن بکت علیه الملائکه و بقاع الارض التی کان یعبد الله علیها
 
و أبواب السماء التی کان یصعد فیها بأعماله و ثلم فی الاسلام ثلمة
 
لا یسدها شیء لان المؤمنین الفقهاء حصون الاسلام کحصن سور المدینة
 
لها:
 
چون مؤمن بمیرد فرشته های آسمان و قطعه های زمین که خدا را در آنها
 
عبادت کرده و درهای آسمانها که عبادتش از آن بالا رفته بر او بگریند و در
 
اسلام رخنه ای افتد که چیزی آنرا نبندد. زیرا مؤمنان مسئله دان و عالم،
 
دژهای اسلامند، مانند حصارهای شهر که بر گرد آن است. 
 
پیام مقام معظم رهبری به هنگام رحلت آیت الله بهاء الدینی
 
مقام معظم رهبری، حضرت آیت اللّه خامنه ای در پیامی به مناسبت رحلت
 
 
حضرت آیت اللّه بهاءالدینی، این شخصیت بزرگ را چنین توصیف کردند:
 
«این عالم بزرگ، از جمله نوادری بود که همواره در حوزه های علمیه هم
 
 
چون ستاره درخشان معنویت و عرفان، راهنمای خواص و مایه دلگرمی
 
و امید برجستگان اند.
 
 
مقام رفیع اخلاقی و معنوی آن بزرگ مرد، موجب آن بود که هر کلمه و
 
اشاره او، چون برقی در چشم ارادتمندانش بدرخشد و دریچه ای به عوالم
 
 
معنا بگشاید…. این عالم کهنسال و مراد و مقبول فضلا و علما، عمر با
 
برکت و پرفیض خود را در بهشتی از پارسایی و زندگی زاهدانه، در کنج
 
محّقر خانه ای که ده ها سال شاهد غنای معنوی صاحبش بود، به سر
 
آورد و بی اعتنایی حقیقی به زخارف ناپایدار دنیوی را که سیره همه
 
صاحب دلان برجسته حوزه های علمیه است،درس ماندگار خود ساخت».
 
منبع: فرهنگ نیوز



تاریخ: دوشنبه 22 دی 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران