
اولين تفاوت اين است كه امام حسن علیهالسلام در مسند خلافت بودند و
معاويه هم به عنوان يك حاكم گو اينكه تا آن وقت خودش، خودش را به
عنوان خليفه و اميرالمؤمنين نمىخواند و به عنوان يك نفر طاغى و معترض
در زمان اميرالمؤمنين علیهالسلام قيام كرد به عنوان اينكه من خلافت
على را قبول ندارم, به اين دليل كه على كُشندگان عثمان را كه خليفهی بر
حق مسلمين بوده، پناه داده است (!) و حتى خودش هم در قتل خليفه
مسلمين شركت داشته است (!!). پس على خليفهی بر حق مسلمين
نيست. معاويه خودش به عنوان يك نفر معترض تحت عنوان مبارزه با
حكومتى كه بر حق نيست و دستش به خون حكومت پيشين آغشته است،
قيام كرد. تا آنوقت ادعاى خلافت هم نمىكرد و مردم نيز او را تحت عنوان
اميرالمؤمنين نمىخواندند. همين طور مىگفت كه ما مردمى هستيم كه
حاضر نيستيم از آن خلافت پيروى بكنيم. امام حسن علیهالسلام بعد از
اميرالمؤمنين علیهالسلام در مسند خلافت قرار مىگيرد. معاويه هم روز
بروز نيرومندتر مىشود. به علل خاص تاريخى وضع حكومت اميرالمؤمنين
(علیهالسلام)در زمان خودش كه امام حسن علیهالسلام هم وارث آن وضع
حكومت بود، از نظر داخلى تدريجاً ضعيفتر مىشود.به طورى كه نوشتهاند
بعد از شهادت اميرالمؤمنين علیهالسلام, به فاصلهی هجده روز (كه اين
هجده روز هم عبارت است از مدتى كه خبر به سرعت رسيده به شام و بعد
معاويه بسيج عمومى و اعلام آمادگى كرده است) معاويه حركت مىكند
براى فتح عراق. در اينجا وضع امام حسن علیهالسلام يك وضع خاصى
است, يعنى خليفه مسلمين است كه يك نيروى طاغى و ياغى عليه او
قيام كرده است. كشته شدن امام حسن علیهالسلام در اين وضع يعنى
كشته شدن خليفه مسلمين و شكست مركز خلافت. مقاومت امام حسن
(علیهالسلام) تا سر حد كشته شدن نظير مقاومت عثمان بود در زمان
خودش، نه نظير مقاومت امام حسين علیهالسلام.
امام حسين (علیهالسلام) وضعش وضع يك معترض بود در مقابل حكومت
موجود. اعتراض كرد به وضع موجود و به حكومت موجود و به شيوع فساد
و به اينكه اينها صلاحيت ندارند و در طول بيست سال ثابت كردند كه چه
مردمى هستند و روى حرف خودش هم آنقدر پافشارى كرد تا كشته شد.
امام حسن علیهالسلام وضعش از اين نظر درست معكوس وضع امام
حسين علیهالسلام است. يعنى كسى است كه در مسند خلافت جاى
گرفته است و ديگرى معترض به او است و اگر كشته مىشد، خليفهی
مسلمين در مسند خلافت كشته شده بود و اين خودش يك مسألهاى است
كه حتى امام حسين علیهالسلام هم از مثل اينجور قضيه احتراز داشت
كه كسى در جاى پيغمبر صلی الله علیه وآله و در مسند خلافت ایشان
كشته شود. ما مىبينيم كه امام حسين علیهالسلام حاضر نيست كه در
مكه كشته شود. چرا؟ فرمود: اين احترام مكه است كه از ميان مىرود.
به هر حال مرا مىكشند. چرا مرا در حرم خدا و در خانه خدا بكشند كه
هتك حرمت خانه خدا هم شده باشد؟! ما مىبينيم اميرالمؤمنين
(علیهالسلام) در وقتى كه شورشيان در زمان عثمان شورش مىكنند
فوقالعاده كوشش دارد كه خواستههاى آنها انجام شود، نه اينكه
عثمان كشته شود. از عثمان دفاع مىكرد, كه خودش فرمود: من اينقدر
از عثمان دفاع كردم كه مىترسم گنهكار باشم. ولى چرا از عثمان دفاع
مىكرد؟ آيا طرفدار شخص عثمان بود؟ نه، مىگفت اين براى عالم اسلام
ننگ است كه خليفهی مسلمين را در مسند خلافت بكشند. بىاحترامى
است به مسند خلافت. اين بود كه مىگفت اينها خواستههاى مشروعى
دارند. خواستههاى اينها را انجام بده، بگذار اينها برگردند بروند. از طرف
ديگر اميرالمؤمنين علیهالسلام نمىخواست به شورشيان بگويد كار
نداشته باشيد و حرفهاى حق خودتان را نگوئيد... .
پس اگر امام حسن علیهالسلام مقاومت مىكرد، نتيجهی نهائياش
آنطور كه ظواهر تاريخ نشان مىدهد، كشته شدن بود. اما كشته شدن
امام و خليفه در مسند خلافت ولى كشته شدن امام حسين (علیهالسلام)
كشته شدن يك نفر معترض بود. اين يك تفاوت.
تفاوت دوم اين بود كه درست است كه نيروهاى عراق ضعيف شده بود، اما
اين نه بدان معنى است كه به كلى از ميان رفته بود و اگر معاويه همين
طور مىآمد يكجا فتح مىكرد.با اينكهبسيارى از اصحاب امام حسن
(علیهالسلام) به حضرت خيانت كردند و منافقين زيادى در كوفه پيدا شده
بودند و كوفه يك وضع ناهنجارى پيدا كرده بود كه معلول علل و حوادث
تاريخى زيادى بود .
يكى از بلاهاى بزرگى كه در كوفه پيدا شد مسئلهی پيدايش خوارج بود كه
خود خوارج را اميرالمؤمنين علیهالسلام معلول آن فتوحات بىبند و بار
مىداند. اگر امام حسن علیهالسلام مىجنگيد، يك جنگ چند سالهاى ميان
دو گروه عظيم از مسلمين شام و عراق رخ مىداد و چند ده هزار نفر تلف
مىشدند بدون آن كه يك نتيجه نهايى در كار باشد. احتمال اينكه بر معاويه
پيروز مىشدند، آنطور كه شرايط تاريخ نشان مىدهد، نيست و احتمال
بيشتر اين است كه در نهايت امر شكست از آن امام حسن علیهالسلام
باشد. اين چه افتخارى بود براى امام حسن علیهالسلام كه بيايد دو سه
سال جنگى بكند كه در اين جنگ از دو طرف چندين ده هزار و شايد متجاوز
از صد هزار نفر آدم كشته بشوند و نتيجهی نهائياش يا خستگى دو طرف
باشد كه بروند سر جاى خودشان و يا مغلوبيت امام حسن علیهالسلام و
كشته شدنش در مسند خلافت. اما امام حسين علیهالسلام يك جمعيتى
دارد كه همهی آن، هفتاد و دو نفر است. تازه آنها را هم مرخص مىكند.
مىگويد مىخواهيد برويد، برويد. من خودم تنها هستم. آنها ايستادگى
مىكنند تا كشته مىشوند. يك كشته شدن صد در صد افتخار آميز .
پس اين دو تفاوت عجالتاً در كار هست.يكى اينكه امام حسن علیهالسلام
در مسند خلافت بود و اگر كشته مىشد, خليفه در مسند خلافت كشته
شده بود وديگر اينكه نيروى امام حسن علیهالسلام يك نيرويى بود كه كم
و بيش با نيروى معاويه برابرى مىكرد و نتيجهی شروع اين جنگ اين بود
كه اين جنگ مدتها ادامه پيدا كند و افراد زيادى از مسلمين كشته شوند،
بدون اينكه يك نتيجه نهايى صحيحى به دنبال داشته باشد.
منبع: کتاب سیری در سیره ائمه اطهار (علیهمالسلام) شهید مطهری

صلح امام حسن(علیه السلام) با معاویه

سابقه صلح در قرآن
تاریخ اسلام بیانگر این است که صلح راهبردی طبیعی در برهه هایی از
زمان بوده و تنها اختصاص به زمان امام حسن(ع) ندارد. رفتار مسالمت آمیز
پیغمبر(ص) با مشرکان در سال های اول بعثت در مکه، آن هم در زیر فشار
سنگین مشرکان از جمله این موارد است. صلح حدیبیه که در سال ششم
هجرت بسته شد، نمونه دیگری از این مدعاست؛ پیمانی که در آن قرار شد
تا ده سال میان مسلمانان و قریش جنگی نباشد. و تعرضی به اموال و
جان های یک دیگر نکنند. امیر مؤمنان علی(ع) نیز پس از جریان غصب
خلافت خویش دست به جنگ نزدند و تا ۲۵ سال از حق مسلم خود گذشتند
و حتی در جواب معترضان به سکوت ایشان فرمودند:«والله لَأسلمنَ ما
سلمت امور المسلمین و لم یکن فیها جور الا علی خاصه؛«۱» مادامی که
ستم بر شخص من است ولی کار مسلمین بر مدار خود میچرخد … من
تسلیمم و مخالفتی نمیکنم.»
بررسی شرایط زمانی امام حسن(علیه السلام)
خلافت حضرت مقارن با حکومت معاویه در شام بود.طاغی معترضی که در
زمان حکومت امیرمؤمنان(ع) قیام کرد و با ادعای خون خواهی از عثمان،
علَم مخالفت با آن حضرت را برداشت و زمان امام حسن(ع) نیز سیاست
صلح را در پیش گرفت. به لحاظ جبههی داخلی جامعهی اسلامی آن زمان
از جبههی نیرومند و متشکلی برخوردار نبود تا امام بتواند در رویارویی با
معاویه از نیروی آن استفاده کند.اوضاع خارجی جهان اسلام نیز به گونهای
بود که جنگ داخلی سودی به حال آن نداشت، زیرا امپراتوری شرقی به
خاطر ضربات سهمگینی که از اسلام خورده بود، منتظر فرصتی برای
تلافی بود. در نتیجهاین جنگ داخلی میتوانست این فرصت را برای آنان
قراهم آورد.«۲»
دلایل صلح
۱. عدم اطاعت پذیری مردم از امام
عدم استقبال مردم از حضور در اردوگاه امام حسن(ع) نشانهی بزررگی بر
این مدعاست. امام پس از مطلع شدن از حرکت لشکر معاویه به سمت
کوفه، خطبه ای برای مردم خواندند و آن ها را به جهاد در راه خدا و
ایستادگی در برابر معاویه دعوت نمودند. اما پس از پایان خطبه، هیچ کس
سخنان آن حضرت را تأیید نکرد و پس از تلاش های عدهای از یاران حضرت،
تنها گروهی اندک حاضر به همراهی ایشان شدند«۳»
۲. پیمان شکنی مردم
مردم کوفه، وفادار و قابل اعتماد نبودند. برای نمونه، خیانت عدهای از
رؤسای قبایل و وابستگانبه خاندان های بزرگ کوفه به امام را میتوان بیان
کرد که آن ها به معاویه نامه هایی فرستادند و او را تأیید کردند و حمایت
خود را از او و جکومتش اعلام داشتند و اورا به حرکت به سوی عراق
تشویق کردند. حتی به معاویه تضمین دادند که در صورت نزدیک شدن به
عراق امام حسن(ع) را تسلیم وی کنند یا ایشان را ترور نمایند. معاویه این
نامه ها را برای امام فرستاد و به حضرت پیغام داد که با وجود چنین
افرادی چگونه حاضر جنگ با او شده است.اینجاست که امام در پاسخ یکی
از شیعیان خود پرسیده بود: چرا از جنگ دست کشیدی؟ فرمودند: سوگند
به خدا اگر با معاویه جنگ می کردم، مردم مرا به او تسلیم میکردند.«۴»
۳. خیانت سرداران
دل دادن به دنیا آسیبی بود که حتی گریبان سرداران سپاه امام را نیز
گرفته بود. عبیدالله بن عباس فرماندهی بود که امام او را با دوازده هزار
نفر به سمت لشکر معاویه فرستاد، اما دیری نپایید که به امام خبر دادند
وی با دریافت یک میلیون درهم، با هشت هزار نفر به معاویه پیوست؛
عملی که ضربه سهمگین بر پیکرهی سپاه متزلزل و سست امام زد.«۵»
۴. جلوگیری از بدعت
امام حسن(ع) در مسند خلافت بودند و مردم ایشان را به جانشینی
امیر مؤمنان(ع) میدانستند و معاویه هم در اعتراض به حکومت قصد جنگ
با ایشان را داشت. لذا اگر ایشان در این جایگاه، در مقابله با او شکست
میخورد و کشته میشد، بدعت بزرگ خلیفه کشی در اسلام ایجاد
میشد؛ امری که امام حسین(ع) نیز از آن احتراز کرد و حاضر نشد در کنار
خانهی کعبه بجنگند و کشته شوند.
۵. بقا و استمرار دین و افشای چهرهی معاویه
حفظ دین خدا و استمرار آن هدف اصلی مام حسن(ع) از صلح با معاویه
بود. معاویه با جعل احادیث بر ضد مقام امیرمؤمنان(ع) و شیعیان ایشان،
بیخبری مردم از اوضاع خاندان وحی و نبوت و از بین بردن شیعیان، قصد
از بین بردن حقیقت واقعی اسلام را داشت که امام با صلح خود چهره
واقعی او را افشا کرد. به تعبیر شهید مطهری، «پذیرش صلح از سوی
معاویه آن هم با شرایطی که طرف امام تعیین شده بود، نشان داد که
سیاست مداری است که غیر از سیاست هیچ چیز در وجودش نیست؛
زیرا همین قدر که مسند خلافت و قدرت را تصاحب کرد تمام مواد قرارداد
را زیر پا گذاشت و به هیچکدام از این ها عمل نکرد.»«۶»
۶. حفظ جان شیعیان
جنگ بین امام و معاویه موجب کشته شدن شیعیانی میشد که در آن
زمان ظرفیتی برای جامعهی شیعی بودند و صلح موجب شد که هرکدام
از آن ها به مثابهی تیری برنده بر حکومت معاویه باشند و ماهیت ننگین
آنان را بر ملا کند. امام در تمجید از این اقلیت، آن هنگام که توان تحلیل
صلح را نداشتند فرمودند:«شما شیعیان و خیرخواهان ما هستید.
در همراهی ما پایمردید، به انتقادهای شما آگاهم! معاویه از من
جنگ جو تر نیست، او ازمن پر صلابت تر نخواهد بود. به خدا قسم من
صلح را برای جلوگیری از کشته شدن شما پذیرفتم.»«۷»
پاورقیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. نهج البلاغه، خطبه۷۴.
۲.سیرهی پیشوایان، ص۹۷.
۳. ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه،ج۱۶،ص۳۸.
۴. بحارالانوار، ج۴۴،ص۲۰.
۵.تاریخ یعغوبی، ج۲، ص۲۰۴.
۶. شهید مطهری، سیری در سیرهی ائمه ی اطهار(علیهم السلام)، ص۵۷
۷. ابن قتیبه دینوری، ج۱،ص۱۸۶.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منبع کل نوشته: ماهنامه شبستان اندیشه؛ جلد۴۱، کاری از معاونت پژوهشی آموزشی
سازمان تبلیغات اسلامی



26 دی ماه روز فرار دیکتاتور ایران



.jpg)
ویژگیهای رفتاری شاه و دربار
الف: ویژگیهای رفتاری و روانی شاه:
1. روحیه ي دیکتاتوری:
محمدرضا در خانوادهاي پرورش یافته بود که روح دیکتاتوری بر آن حکمفرما
بود. اين مسئله، تاثیر مهمي در چگونگی شكلگيري شخصيت وی داشت.
جریان داشتن روح دیکتاتوری بدین معناست که یک نفر «مطلقالعنان»
حکومت میکند و اختیار تام و مطلق دارد. هموست که معیار حق و باطل
است. خواستها، تمایلات، افکار و عقاید جامعه باید در جهتی باشد که او
می خواهد. در چنین محیطی همواره ترس و وحشت بر افراد غلبه دارد و
از محبت و احساس امنیت خبری نیست. بزرگ شدن محمدرضا در چنين
محيطي، با الگوي تربيتي رضاخان، باعث شد كه او نيز يك ديكتاتور شود؛
نسبت به زيردست، خشن و بيرحم باشد و نسبت به بالادست،
كاملا تمكين نمايد.
2. عدم اعتماد به نفس:
یکی ديگر از ویژگیهای رفتاری محمدرضا شاه که نقش عمدهای در سقوط
سلطنتش داشت، «نداشتن اعتماد به نفس» بود. پژوهشگرانی نظیر
«ماروين زونيس» که به تحقیق در میان احوالات شخصی وی پرداخته اند،
معتقدند که محمدرضا شاه به سبب اینکه دوران کودکی و نوجوانی خود
را در محیطی زنانه سپری کرد و سپس از دوران جوانی به بعد در کنار
پدری دیکتاتور و مستبد قرار گرفت، به لحظ شخصیتی، فردی کاملا مردد
و فاقد اعتماد به نفس بار آمده بود. رفتار رضاخان با محمدرضا به گونه ای
بود که مدام برای اشتباهاتش او را ملامت میکرده و با خشونت از تکرار
اشتباه منعش میساخته است. چنین برخوردی در مقابل اشتباههای
کودکانه ی محمدرضا او را دچار گیجی و بلاتکلیفی و عدم اعتماد به نفس
می کرد، به گونهای که نمیدانست چه کاری اشتباه و چه کاری درست
است. چنین ویژگیای در محمدرضا شاه باعث شده بود او فردی فاقد اراده
و قدرت لازم برای تصمیم گیری صحیح در مسائل مهم کشور باشد.
یکی از امراض روانی شاه خویشتن پرستی و عشق بی اندازه به شخص
خود بود. در روانشناسی از این مرض با عنوان «نارسیزیسم» یاد می کنند.
شخصی که به این بیماری مبتلا است اگر از شدت بیماری مشرف به مرگ
هم باشد، بهمحض اینکه به دروغ به او بگویند که مردم به او عشق
می ورزند و شیفته و فریفته او هستند، بهبود یافته و از بستر بر می خیزد.
محمدرضا در سالهای آخر حکومتش تلاش زیادی کرد تا خود را فرمانروایی
دانا و قدرتمند نشان دهد. برگزاری مراسم های باشکوه متعدد، اظهارات
اقتدارطلبانه و متعدد او در زمینه ي کلیهي جنبه های زندگی ایرانیان،
جملگی اجزایی از ارائه ي چنین تصویری بود که او از خود داشت.این
توهمات عظمتگرایانه از سوی محمدرضا باعث میشد که اطرافیان وی از
ارائه ي گزارشهای واقعی مملکت برحذر باشند و با گزارشهای غیر
واقعی از اوضاع مملکت، به تملق و چاپلوسی از شخص شاه بپردازند.
4. بی اعتقادی مذهبی:
محمدرضا، تحت تاثیر عواملی نظیر، تربيت خانوادگي و تحصيل در غرب به
شدت فردی بی اعتقاد به مذهب شده بود. از اين رو، بدون ملاحظه به
فرهنگ مذهبي جامعه ي ايران، بيمحابا مشروب ميخورد و با زنان
بيشمار، ارتباط داشت و خانواده و اطرافيانش، غرق در فساد بودند. او
تقويم اسلامي را به تاريخ شاهنشاهي تغيير داد و كارهاي ضدمذهبي
ديگري انجام داد كه همه از روحيهي بياعتقادي و ضديت او با اسلام،
حكايت دارد.
فرح پهلوي در مورد اعتقادات مذهبی محمدرضا شاه میگفت: "شاه،
اعتقادات مذهبي نداشتند و به خصوص در اين سالهاي آخر حكومتشان،
مرتبا مورد مدح و چاپلوسي قرار ميگرفتند و به شدت، بيدين شده بودند
و حتي بدشان نميآمد كه توصيه ي اميرعباس هويدا را به كار ببندند
[هويدا از شاه خواسته بود تا رسميت دين اسلام را لغو و به بهاييان
اجازه ي فعاليت گسترده بدهد]؛ اما از مردم، به شدت ميترسيدند و
وحشت داشتند كه مردم عليه ايشان دست به شورش بزنند. به همين
خاطر، از هويدا خواستند تا دولت در خفا، وسيله ي رشد بهاييان را فراهم
كند." مشاهده ی چنین روحیه ای از شاه، نقش به سزایی در گسست و
جدایی جامعه از سیستم سیاسی داشت.


![]()
5. فساد اخلاقی:
یکی از شاخصه های عمده ي رفتاری محمدرضا شاه را باید فساد اخلاقی
و هوسرانی او دانست. محمدرضا شاه در فساد اخلاقي، حد و مرزي
نميشناخت و اصول اخلاقي را رعايت نميكرد. دربار او دائم محل رفت و
آمد فواحش خارجی و معشوقه های داخلی بود. گرچه شخصیتهای
پیرامونی محمدرضا شاه (مادر خواهران، وزیر دربار و دوستان او) نقش به
سزایی در زمینهسازی فساد جنسی شاه داشتند؛ اما عامل اصلی
شخصیت خود شاه بود. در اثر این فساد اخلاقی هزینه های گزافی را نیز
از بیت المال هزینه میکرد ب: ویژگیهای رفتاری دربار:

یکی از عوامل بروز نارضایتی گستردهی مردم از رژیم، ویژگیهای رفتاری
ناپسندی بود که در ساختار سیاسی کشور نهادینه شده بود. بروز و ظهور
چنین ویژگیهایی از سوی مسئولین حکومتی در صحنهی سیاسی _
اجتماعی کشور، موجبات جدایی هرچه بیشتر حکومت از بدنهی اجتماع
را فراهم می کرد.
ذیلا به مظاهری از این ویژگیهای رفتاری که میتوان از آنها با عنوان «فساد
رفتاری» یاد کرد، در یکی از نهادهای مهم ساختار حکومت پهلوی یعنی
«نهاد دربار» پرداخته خواهد شد.
1. اشرافیت و بی اعتنایی به مردم:
خصلت اشرافیت و اشرافیگری یکی از ویژگیهای عمدهای بود که در
ساختار سیاسی کشور بهصورت امری کاملا پسندیده نهادینه شده بود.
اشرافیگری بیماری عمومی دربار بود. خود شاه بیشتر از همه به این
بیماری مبتلا بود. او از خود چنان اسطورهای میساخت که گویی دستگاه
آفرینش او را برای رهبری و مدیریت مردم آفریده است. در سایه ي خصلت
اشرافیت دربار بود که دیگر ویژگیهای رفتاری نظیر «بی اعتنایی» و
«تحقیر مردم» بروز پیدا میکرد.
شاه در اثر بی اعتنایی به مردم ایران حاضر نبود حتی در ساده ترین کارها
به آنها اعتماد کند. به عنوان نمونه وی در بیماریهای پیش پا افتاده ای نظیر
دندان درد از پزشکان ایرانی استفاده نمی کرد، بلکه از یک دندانپزشک
سوییسی در دربار استفاده میکرد. شاه معتقد بود که اگر آثار تمدنی در
مردم ایران دیده میشود از برکت خاندان پهلوی است. او می گفت: «مردم
ایران از معدود ملل عقبافتادهي جهان بودند که حتی عادت به شست و
شوی دست و صورت خود را نداشتند و این پدرش رضاخان بود که مردم را
به شستن دست و صورت و نظافت شخصی عادت داد.» چنین نگاهی به
مردم اختصاص به شاه نداشت بلکه دربار عموما چنین نظری نسبت به
مردم ایران داشتند و از ابراز آن نیز ابائی نداشتند.
به عنوان نمونه مادر شاه، مردم ایران را مردمی «حسود» و «مذبذب»
میدانست که حتی حکومت کردن بر آنها افتخار به حساب نمیآید.و یا این که
فرح در یک اظهارنظری نسبت به مردم جنوب تهران آنها را «کمتر از حیوان
میدانست.»

2. چاپلوسی و تملق:
خصلت دیگری که بر حوزه ی رفتاری دربار سایه انداخته بود و سقوط رژیم
را شدت بیشتری می بخشید چاپلوسی و تملق بود.گاهی وقتها
چاپلوسی در دربار چنان شدت می گرفت که هر کدام از اطرافیان سعی
می کردند از رقیب خود سبقت بگیرد. چاپلوسی چنان تبدیل به یک ارزش
شده بود که گاه از شخص شاه میگذشت و نسبت به نزدیکان شاه،ملکه،
ملکه مادر، بچه ها و حتی سگ شاه هم میرسید. فرهنگ چاپلوسی
حلقه ای از تملقگویانی را تربیت میکرد که تنها مطالب مورد پسند را طرح
می کردند نه واقعیتها را.
3. فساد اخلاقی دربار:
فساد اخلاقی یکی از خصوصیتهای رفتاری دربار بود که علیرغم ضدیت
کامل با فرهنگ عمومی جامعه، به صورت آزاد در عرصه ي جامعه از سوی
دربار به نمایش گذاشته می شد و حد و مرزی نمیشناخت.رفتار جنونآمیز
درباریان، مادر،خواهران و زن شاه در حوزه ی فساد اخلاقی صفحات زیادی
از تاریخ دوره ی پهلوی را به خود اختصاص داده است.
جمع بندی و نتیجه گیری
محمدرضا شاه که در سالهای آخر با اعتراضات گسترده ای از سوی مردم
مواجه بود، از مکانیزمهای مختلفی همچون «نخست وزیرهای متعدد»،
«گزینههای نظامی» و... استفاده نمود که در عمل هیچ یک از این
تکنیکهای سیاسی در آرام کردن مردم موفق نبودند. به همین جهت
ناظران سیاسی به این جمع بندی رسیدند که با حضور شاه در ا یران،
اوضاع آرام نمیگیرد و شاه باید از مملکت (ولو به طور موقتی) برود. بدین
جهت شاه از کشور خارج شد تا زمانیکه اوضاع آرام شد به ایران برگردد.
در راستای پاسخ به علت سقوط و فرار شاه، به ویژگیهای رفتاری شاه و
دربار اشاره شد و بیان شد که مجموع این ویژگیها نقش تعیینکننده ای در
جدایی و گسست هرچه بیشتر دولت از مردم داشت. گسستی که نهایتا
منجر به سقوط و فرار شاه شد.
(منبع: امیراسدالله؛ علم، گفت وگوهای من با شاه (خاطرات محرمانه
امیراسدالله علم)
علی شهبازی،؛ محافظ شاه (خاطرات علی شهبازی))







علی مطهری نوچه هاشمی است/ هاشمی
مسائلی که جرات نمیکند بگوید از طریق
نوچههایش مطرح میکند/ مطهری از ملت
و قانون عقده دارد
مسئول بنیاد تاریخ پژوهی و دانشنامه انقلاب اسلامی گفت:
اگر در حال حاضر آیت الله شهید مطهری در قید حیات بودند،
بیشک پیرو مقام معظم رهبری بودند.

حجت الاسلام سیدحمید روحانی عضو دفتر امام خمینی (ره) در نجف،
در گفتگو با «خبرنگار سیاسی» خبرگزاری دانشجو، گفت: اظهارات و موضع گیری
های علی مطهری من را به یاد خاطره ای در سال 1354 می اندازد. وی با
بیان اینکه در سال 1354 در نجف بودیم که خبری از ایران رسید و حاکی از
قیام برادرزاده ی محمدرضا پهلوی بر علیه عمویش بود. آن زمان مرحوم
حاج آقا مصطفی می گفتند: قیام این فرد تحت تاثیر القائات عده ای بوده
است که به او گفته اند، اگر پدر تو را نمی کشتند، الان او شاه ایران بود.
وی با مشابه دانستن داستان علی مطهری با این موضوع، افزود:
علی مطهری بر این باور است که اگر پدرش زنده بود، رهبر می شد و از
اینکه این فرصت طلایی را از دست داده است، ناراحت است.
وی ادامه داد: البته گفتنی است اگر در حال حاضر آیت الله شهید مطهری
در قید حیات بودند، بی شک پیرو مقام معظم رهبری بودند.
روحانی افزود: علی مطهری بر سر این مسئله نسبت به خدا، نسبت به
ملت و نسبت به قانون عقده دارد. او از این مسئله ناراحت است و
می گوید چرا خدا نخواست و نگذاشت. چرا مردم او را بزرگ نمی شمرند
و چرا جایگاه بزرگتری ندارد؟
روحانی در ادامه با اشاره به آلت دست بودن مطهری اضافه کرد: البته
حرف های علی مطهری مال خودش نیست و به قول شاعر:
این همه آوازه ها از شه بود/ گرچه از حلقوم عبدالله بود
وی ادامه داد: مطهری از خودش حرفی نمی زند و نوچه آقای هاشمی
است و آنچه را می گوید، از آنجا به او می گویند و این حرف ها از خودش
نیست. البته فقط علی مطهری نیست و نوچه های آقای هاشمی چند نفر
دیگر هم هستند از جمله آقای زیباکلام.
حجت الاسلام حمید روحانی افزود: هاشمی مسائلی را که خودش
نمی تواند و جرات نمی کند نسبت به رهبری و نظام مطرح کند، از طریق
این نوچه ها مطرح می کند.
وی خاطرنشان کرد: علی مطهری چون که می داند در میان ملت حزب الله
ایران جایی ندارد، با خودش می گوید اگر اینطور حرف بزند، حداقل در میان
نیروهای ناباب و مخالف نظام جایگاهی به دست خواهد آورد. وی سعی
می کند تا در میان دگراندیشان و سلطنت طلب ها، تجزیه طلب ها و ضد
انقلاب ها برای خود جایگاهی به دست بیاورد.
روحانی با اشاره به ماجرای برادر حاتم طائی افزود: اگر جریان برادر حاتم
طائی را شنیده باشید، او هم که از معروف بودن برادر خود احساس
حسادت می کرد و می خواست معروف شود، تصمیم گرفت تا برود و
آب زمزم را ملوث کند تا معروف شود. این بنده خدا هم اینگونه است.
وی افزود: حرفهای این فرد قابل ارزش و قابل اعتبار نیست و جایگاهی
نیز در میان مردم ندارد و تنها یک آلت دست است. اگر هم تا الان بوده و
مانده است، به احترام اینکه فرزند شهید بزرگوار، آیت الله مطهری بوده،
مردم حرمت او را پاس داشته اند.
روحانی ادامه داد: اگر به مردم ثابت شود که او فرزند ناخلفی است،
یقیناٌ این میزان از احترام را نیز در میان مردم نخواهد داشت.
وی با بیان اینکه در زمان حیات شهید مطهری، علی مطهری در سنی
نبوده است که از پدرش فیضی کسب کند افزود: برخی از این آقازاده ها
که می بینید به این وضعیت دچار می شوند، برای این است که نه تنها از
پدر استفاده نکردند، بلکه نسبت به آن بزرگواران موضع داشته اند.
روحانی با بیان اینکه اینها پدر را مانعی در برابر زندگی آزاد و راحت خود
می دانستند افزود: منع پدر در در مواردی مانند سینما رفتن و ... باعث
می شد تا آنها او را مانعی برای زندگی راحت خود ببینند.
روحانی ادامه داد: در واقع آنها پدر را مانعی در برابر هوسرانی های
شیطانی خود می دانستند.
وی در پایان گفت: اظهارات علی مطهری مصداق تداوم فتنه و دامن زدن
به آن است و بایستی از مجاری قانونی با فتنه گرها و قانون شکن ها
برخورد شود.
لازم به ذکر است، سید حمید روحانی مورخ انقلاب اسلامی و از اعضای
دفتر امام(ره) در نجف است. وی مؤسس و رئیس سابق مرکز اسناد
انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۹ بوده است. امام خمینی (ره) طی نامهای
به وی در دی ماه 1367 تدوین تاریخ انقلاب اسلامی را به وی واگذار نمود.
وی هم اکنون مسئول بنیاد تاریخ پژوهی و دانشنامه انقلاب اسلامی
هستند.

سرداری که پدرش به عشق او اسیر شد
به گزارش گروه فرهنگ مقاومت - فرهنگ نیوز، فرهنگ نیوز قصد دارد به بازخوانی
و معرفی شهدای مظلوم تدارکات و پشتیبانی (لجستیک) دفاع مقدس
بپردازد.در قسمت های پیشین پرونده شهدای مظلوم لجستیک زندگینامه
چند تن از شهدا را بررسی نمودیم که از اینجا (+) در دسترس شما
مخاطبین گرامی می باشد .در این قسمت به مطالعه قسمتی از زندگی
نامه سردار شهید "حمدالله دکامی زاده" میپردازیم .
روز هفتم شهریورماه سال 1336 در شهرستان سنقر از توابع استان
کرمانشاه، از مادری مؤمن به دنیا آمد. هنوز یک سالش نشده بود که مادر
را از دست داد. پدرش که حالا می بایست جای خالی مادر را هم برای
حمدالله پر کند، چاره ای نداشت مگر اینکه اسباب زندگی را بار وانت کند و
به روستا برود تا در غیاب خودش مادرش از حمدالله نگهداری نماید.
با مدرسه رفتن حمدالله همه شاد و امیدوار بودند که او درس میخواند و
عصای دست پدر و مادربزرگش میشود؛ اما فوت مادربزرگ دوباره خانه
را سیاهپوش کرد.
مادری که خدا برای حمدالله فرستاد
کاک یدالله میدانست که بچه مادر میخواهد، از طرفی هم نگران
ناسازگاری او با نامادری بود. مدتی پدر و پسر تنها ماندند، بالاخره کایدالله
مجبور شد پسرش را دست کسی بسپارد و سرکار برود.
حمدالله هفتساله، نگاههای مضطرب پدر را که میبیند میگوید:حالا که
مادرم مرده، این خانم بهجای مادرم. خدا او را فرستاده!
آن روز کاک یدالله این حرف پسرش را که شنید، دگرگون شد. اشکش را
پاک کرد و زیر لب گفت: چهقدر این پسر مرد است! چهقدر این پسر خوب
میفهمد! این برکت آن قرآن خواندنهای مادرش است.حمدالله سالهای
مدرسه را با نمرات خوب طی کردتابستان که میشد به توصیه پدر صبحها
سرکار میرفت و بعدازظهر به مسجد و قرآن را فرامیگرفت.

شهید دکامی در عکس یادگاری (قهرمانی کشور)
پیروزی انقلاب
با آغاز خیزش ملت ایران به زعامت روحانیت مبارز شیعه، حمدالله با علاقه
مندی تمام به نهضت آسمانی خمینی کبیر پیوست و با رشادت تمام با
توجه به اعتبار و اعتمادی که با زندگی پاک و جونمرادنه در بین مردم
قصر شیرین به دست آورده بود به تهییج مردم علیه حکومت طاغوت
پرداخت.پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در شکلگیری کمیتههای انقلاب،
جهاد سازندگی و تشکیل سپاه در منطقه قصر شیرین نقش مؤثری ایفا
نمود، و سپس بهواسطه علاقه به دفاع از کیان مقدس انقلاب اسلامی،
به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست.

اسارت در روزهای نخستین جنگ تحمیلی
صداهای نامفهوم اطراف، پاسگاه را ناآرام کرده. فرمانده دکامی افراد را
برای گشت زنی به دو دسته تقسیم میکند، ساعتی از راهی شدن این
دو گروه میگذرد که سرباز بیسیم به دست جلو میآید؛
-از عمار به فرماندهی... از عمار به فرماندهی... تعداد زیادی تانک مهاجم
در حال تردد دیده میشوند.
فرمانده سریع گوشی را میگیرد:
-از فرماندهی به عمار... از فرماندهی به عمار... تعداد دقیق آنچه دیده
میشود را اعلام کنید. از نیروهای پیاده و دیگر ادوات هم اطلاع داده شود.
فرمانده ساکت میماند. با خودش تکرار میکند:
-تانک... تانک... تانک...
با تکرار اسم تانک، لبخنده همیشگی چهرهٔ فرمانده ناپدید میشود.
صدای امینالله از میان بیسیم در گوشش میدود:
-از عمار به فرماندهی... برادر دکامی! تعداد بیش از ده تاست. نفربرهای
سرپوشیده نیز رؤیت می شود؛دستکم،ده فروند به ستون.احتمال حمله...
صدا خشدار میشود. حرف امینالله مفهوم نبود. اما کلمه احتمال، کافی
بود تا فرمانده وقوع خطر را نزدیکتر از آنچه فکر میکرد، حس کند.
بلافاصله مرکز قصر شیرین را میگیرد تا گزارش بدهد؛ اما پاسخ میشنود:
-تانکها خودیاند و قصد گشتزنی دارند.نهایت همکاری با برادران ارتشی
صورت گیرد.
فرمانده با شنیدن این پاسخ قطار فشنگ را از روی میز برمیدارد و میگوید:
باید خودم از خودیبودن تانکها مطمئن شوم. تانک خودی!
چیزی از رفتن فرمانده نمیگذرد که سرباز با شنیدن صدای رگباری از
فاصله خیلی نزدیک روی زمین پناه میگیرد، بهآرامی سر بلند میکند و از
پشت دوربینی که در دست دارد نگاه میکند: عدهای دور فرمانده حلقه
زده اند واو را دو زانو روی زمین نشاندهاند. از پشت درختها شماری دیگر
از نیروهای پاسگاه دستهایشان را روی سرشان گذاشته و به ستون
یک ،به فرمانده که در دایره بزرگی از افراد اسلحه به دست در محاصره
است،نزدیک میشوند.
گریهکنان بهطرف پاسگاه میدود تا به مرکز قصر شیرین خبر دهد:
- همهشان اسیر شدند
-همهشان اسیر شدند. تانکها خودی نبود، کار ارتش نبود.


پدر هم به عشق پسر اسیر میشود
فرمانده حمدالله دکامی و جمعی از نیروهایش در روز یکم مهرماه سال
1359 در منطقه ترشاوه از مرز استان کرمانشاه به اسارت نیروهای بعثی
ارتش عراق درمیآیند.ظاهر و مدارک حمدالله نشان از سپاهی بودن او
دارد و همین بهانه ای است تا بیشتر از بقیه شکنجه شود.
خبر تحرکات مرزی عراق و آغاز جنگ به گوش پدر میرسد، اما هرچه با
محل خدمت حمدالله تماس میگیرید کسی پاسخگو نیست، خبرهای
اسارت کم وبیش به گوشش می رسد اما او باور نمیکند. آخرسر هم
خودش راهی ترشاوه میشود تا پسرش را پیدا کند، بعد از چند روز که با
پای پیاده در آن منطقه به دنبال پسر گشته، خسته و ناتوان به دست
نیروهای عراق اسیر میشود.
در اردوگاه اسرای جنگی دوباره تعدادی اسیر جدید را آوردهاند.لحظاتی
میگذرد. درِ دخمه که باز میشود حمدالله در میان اسرای تازهوارد چهره
آشنای پدر را میبیند. دیدن اسارت پدر، سختی اسارت را برایش دوچندان
میکند.

رهایی از بند اسارت
سالهای اسارت بهسختی میگذرد با پذیرش قطعنامه ۵۹۸ هم خبری از
آزادی اسرا نمیشود گویا همه آنها را فراموش کردهاند، این جمله ایست
که از دل و ذهن همه اسرا میگذرد.روزهای پس از پایان جنگ سختتر از
روزها و سالهای قبل میگذرد اما سرانجام روز بیست و ششم مردادماه
سال ۱۳۶۹ خبر آزادی و بازگشت به میهن جان تازه ای به پیکر نحیف و
درهمشکسته اسرا میبخشد.

شهید دکامی در روزهای آغازین آزادی در کنار مرحوم ابوترابی
حمدالله در سالهای اسارت بهعنوان بهترین یار و مددکار مرحوم حاجآقا
ابو ترابی در کنار آن عارف وارسته قرار داشت. او در سالهای اسارت به
حفظ کامل قرآن کریم و نهجالبلاغه با ترجمه و تفسیر این دو کتاب بزرگ
پرداخت.و بهعنوان یکی از بهترین آموزگاران قرآن و نهجالبلاغه در سالهای
اسارت و بعدازآن در مجالس و محافل پاسداران و بسیجیان انقلاب به شمار
میآمد.
شهادت در مسیر خدمت
سالها پس از پایان دوران اسارت، سردار حمدالله دکامی فرمانده نیروی
مقاومت غرب کشور میشود.

شهادت
در پاییز سال ۱۳۸۰ و مصادف با ماه مبارک رمضان، پس از پشت
سر گذاشتن دهسال اسارت در دست دشمن و یازده سال خدمت در سپاه،
در حین مأموریت دچار سانحه رانندگی شده و به مقام رفیع شهادت نائل
میگردد.

فرازی از آخرین سخنرانی شهید دکامی زاده
اگر دشمن با ما وارد جنگ هم بشود، کاری از پیش نخواهد برد؛ فقط ما را
اذیت میکند. ما اذیت میشویم؛ حرفی نیست ولی از پا در نمیآییم.
چقدر زیبا قرآن میفرماید: "إِن تَکُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ یَأْلَمُونَ کَمَا تَأْلَمُونَ" در
اینجا تالمون از الم است، یعنی درد و رنج. اگر به شما درد و رنج میرسد
نگران نباشید،به آنها هم میرسد.منتها شما "تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ مَا لا یَرْجُونَ"
هستید. شما امیدوار به فضل خدا هستید، هدفدارید، اما آنها این امید را
ندارند. ما ضرری نمیکنیم.
این آرمان و اراده بلندی که ان شاءالله بر آن هستیم، برای ما جز نیکویی
چیزی به دنبال ندارد. وعده قرآن است که در رویارویی با آنها، ای پیامبر
اسلام بگو: "هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلاَّ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ"آیا دشمنان جز دو نیکویی
، برای ما انتظار میکشند؟ دو موضع بیشتر مستقبل نیست؛ یا کشته
میشویم که به نفع و آرزوی ماست و یا آنان را میکشیم که بهتر. فرقی
نمیکند هر دو خوب است. وقتی گفته میشود در مکتبی که شهادت
است، شکستی نیست، این شعار نیست.
امیدواریم ان شاء الله خداوند متعال آنچه را که به مصلحت و خیر ماست،
برای ما پیش بیاورد. البته برای من از همین لحظه انتظار کشته شدن در
راهش است. امیدوارم بهحق امام حسین (ع) شما هم دعا کنید. ولی
برای شما آرزوی عمر طولانی و باعزت و نابودی دشمنان به دست شما و
هم رزمان و برادران شما دارم. بعد از عمر طولانی در دنیا، ان شاء الله.
خداوند اجر شهید را نصیبتان بفرماید.


شهید دکامی در کنار فرماندهی سپاه
فاتح لانه فتنه قیطریه، دلاور عاشورای 88 و شیر سامرا
در نبرد با داعش به شهادت رسید
شادی روحش صلوات
![]()


«حضور نیروهای حزبالله لبنان در تهران برای برخورد با اغتشاشات
خیابانی»، خبری بود که از روزهای آغاز فتنه 88 بارها و بارها در شبکههای
ماهوارهای و مجازی به آن اشاره شد. تبلیغی که البته یک پیوست نهایی
داشت و آن هم زمیهسازی برای این شعار که «نه غزه، نه لبنان؛
جانم فدای ایران»!
البته استناد ضدانقلاب و افزادی چون امیرفرشاد ابراهیمی برای اثبات
ادعای خود،تصاویری از دو جوان حزباللهی در جریان مقابله با اغتشاشات
بود که آنها را از فرماندهان اصلی حزبالله لبنان در تهران و برادر شهید
استشهادی «منیف اشمر» در تهران و خصوصا در جریان مقابله با
اغتشاشات 88 ، برخورد با مرکز فتنه قیطریه و مقابله با حرمت شکنان
روز عاشورا معرفی کرده بودند.
اما شب گذشته خبر آمد که همان برادر منیف اشمر و یکی از فرماندهان
ارشد ادعایی حزب الله لبنان در تهران!کرمانشاهی بوده و بر خلاف برادرش
اسم و فامیلش مهدی نوروزی بوده و پس از گذشت 5 سال از فتنه 88
برای مقابله با داعش سر از شهر سامرا و جوار حرمین عسگریین
(علیمها السلام) در آورده و همانجا هم در مقابله با داعش به شهادت
رسیده است.
قطعا شهید مهدی نوروزی، جوان شجاع کرمانشاهی، برادر منیف اشمر
لبنانی بود، همانطور که برادر بچههای سرایای خراسانی و جناح العسکری
بدر عراق و آنچنان که برادر بچههای پایگاه بسیج شهید تیمورینیا
کرمانشاه، و بچههای هیات مجانینالحسین(ع) تهران و همانگونه که برادر
شهید مهدی تقوی در خوزستان.
مگر منیف اشمر چگونه میاندیشید؟! منیف اشمر هم برای اعتقاداتش
مرزی قائل نبود. مرزش اعتقاداتش بود و برای حفظ اعتقاداتش جانش را
گرو گذاشته بود. همان کاری که مهدی نوروزی کرد.
چرا شهید نوروزی باید در کشوری دیگر و کیلومترها دورتر از کرمانشاه،
شهر زادگاهش شهید شود!؟ این سوال مهم است و هرچقدر به آن پاسخ
دهیم باز هم کم است.
حال که خون شهید نوروزی ریخته است، خیلی راحتتر میتوان این ادعا
را اثبات کرد که مجاهدت او برای اعتقاداتش بوده است و نه هیچ چیز دیگر.
این اعتقادات آنقدری برایش مهم بوده است که جانش را کف دستش بگیرد
و در لانه فتنه قیطریه به دل داعشهای ایرانی بزند یا یک تنه جلوی
داعشهای یزیدی روز عاشورای سال 88 تهران روی پل حافظ جانفشانی
کند و یا به عراق و سامرا برود و مقابل داعش عراقی بایستد.
برای نوروزی، داعش داعش است.ایرانی و عراقی و اروپایی نمی شناسد.
باید مقابلش ایستاد،چون آمده است تا مرزهای استراتژیک انقلاب اسلامی
را جابجا کند و به ایران و منافع استراتژیکش تجاوز کند.
برای شهید نوروزی داعش، داعش است. ایرانی و عراقی و اروپایی
نمیشناسد. باید مقابلش ایستاد. یک روز مغازهها را در خیابانهای تهران
آتش میزند، عابرین را برهنه میکند و با سنگ و چوب و آهن بر سر و
صورتشان میزند، و یک روز در بیابانهای عراق سر از بدن مخالفانش جدا
میکند، پای این سر بریدن هلهله میکند و بعد هم از آن فیلم میگیرد و
در دنیا منتشر میکند. یک روز در خیابانهای تهران، به عزاداران روز
عاشورای سیدالشهداء علیهالسلام حمله میکند و تکیه و هیاتهایشان
را به آتش میکشد و یک روز در عراق و کربلا، به زائرین سیدالشهداء
(علیهالسلام) حمله میکند و خود را در میان آنها منفجر میکند تا
عزاداری را کم رونق کرده باشد.
شهید مهدی نوروزی معتقد بود باید مقابل داعش ایستاد،
وطنی باشد یا غیروطنی.
شهید نوروزی صدها کیلومتر دورتر از سرزمین محل تولدش به شهادت
رسید تا اثبات کند که برای او امنیت مردمش آنقدری مهم هست که بخاطر
آن ماهها همسر و فرزند یکسالهاش را تنها بگذارد و در کشوری دیگر اردو
بزند، بجنگد و در آخر هم جانش را بدهد و شهید بشود. امنیت مردمش
آنقدری مهم هست که نتواند آتش سوزاندن دشمنان این مردم در وسط
خیابانهای تهران 88 را تحمل کند و برای خواباندان غائله، به دل خطر بزند.
شهید نوروزی آنقدری شجاع بود که در میان همرزمانش لقب
«شیر سامرا» را به خود گرفته بود. همچنان که آنقدری شجاع بود که
یک تنه به دل لانه فتنه در قیطریه بزند و چشم فتنه را کور کند و ضربهاش
آنقدر کاری باشد که تا سالها عکسش را دست به دست کنند و برای
سرش جایزه بگذارند.
داعشهای ایرانی و عراقی و اروپایی برای سر شهید مهدی نوروزی
جایزه گذاشته بودند و او هم کم نگذاشت و سرش را برای آرمانش داد.
شهید نوروزی، صداقتش را در دفاع از آرمان و امنیت مردمش، با خون
ریختهاش شهادت داد، حالا باید سالها بگذرد تا فرزند یکسالهاش بزرگ
شود بداند که پدرش چه شیردلی بوده و بزدلانی چون امیرفرشاد
ابراهیمی و نوریزاده، علیه پدرش چه دروغهایی که ننوشتهاند.
تصاویر تشییع پیکر شهید نوروزی در حرم سیدالشهداء (علیه السلام)





«شیرِ سامراء» و فرزندش
هلهله قاتلان استاد! (یادداشت روز)
حسین شریعتمداری
علی مطهری: هدف اصلاحات تغییر مسیر
انقلاب به سوی غرب است
کار اصلاح طلبان نفاق آلود است
خوشحالی و ناراحتی آرمان امروز؟!چرا؟!



علی مطهری نماینده مردم تهران در نطق میان دستور جلسه علنی
امروز برای چندمین بار خواستار رفع حصر از سران فتنه شد که با
واکنش رییس جلسه و نمایندگان مجلس مواجه شد. در پی بی توجهی
مطهری به در خواست حجت الاسلام ابوترابی فرد مبنی بر رعایت مصالح
ملی، نمایندگان با سر دادن شعارهای «مرگ بر منافق»،
«مرگ بر ضد ولایت فقیه»، «مرگ بر فتنهگر» و «اللهاکبر» مانع از ادامه
نطق این نماینده شدند. گفتی است حجت الاسلام ابوترابی فرد که
ریاست جلسه امروز را بر عهده داشت با متشنج شدن جلسه،
اعلام تنفس کرد.

نطق متعفن
واقعاً وجود این همه روزنامه لازمه ؟؟؟
آخه وقتی قرار همه تون یه تیتر بزنید
چرا الکی کاغذ حیف می کنید ؟

دعای آیت الله بهاءالدینی برای دیدار رهبری
با حضرت ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف)












