سیاست انقلابی کرمانشاه
بسم الله الرحمن الرحیم عماریون احساس وظیفه کنند در صحنه حاضر‌شوند

15 محرم الحرام :

سرهای بریده شهدای کربلا به شام فرستاده شدند

در روز پانزدهم محرم الحرام سال 61 هجری قمری یزید بن معاویه
 
(لعنه الله علیهما)، به عبیدالله بن زیاد دستور داد که سر مطهر فرزند
 
علی (علیه السلام) را با سرهاى جوانان و یاران آن جناب که در رکاب آن
 
 
حضرت شهید شده بودند با کالاها و زنان اهل بیت و عیالات آن حضرت را
 
روانه شام نماید.
 
در تاریخ آمده بعد از آن که ابن زیاد یک روز (یا چند روز بنا به روایتی)
 
سرهای شهدای کربلا را در کوچه‌ها و محله‌های کوفه گردانید، آنها را به
 
 
شام نزد یزید بن معاویه فرستاد. ابن زیاد سرهای شهدای کربلا را به
 
 
زحر بن قیس سپرد و راهی شام نمود.
 
ابن زیاد پس از فرستادن سر امام حسین (علیه السلام)، اسراء را در
 
15 محرم با شمر ذی الجوشن و مخفر بن ثعلبه عائذی به شام فرستاد
 
و به دست و پا و گردن مبارک امام سجاد (علیه السلام) زنجیر انداخت و
 
 
اسراء را سوار بر شتر بی‌جهاز نمود. آن شقى،اهل بیت عصمت و طهارت
 
(علیهم السلام)را مانند اسیران کفار، دیار به دیار با ذلت و انکسار طوری 
 
که مردم به تماشاى آنها مى‌آمدند، به شام آورد.
 
 جریان راهب مسیحی
 
حاملان سرهای شهدا در اولین منزل جهت استراحت بار انداختند،با سر
 
مقدس به بازی و تفریح مشغول شدند و مقداری از شب را به عیش و
 
نوش گذراندند، به ناگاه دستی از دیوار بیرون آمد و با قلمی آهنین این
 
شعر را با خون نوشت:
 
اَتَرْجُو اُمَّهٌ قَتَلَتْ حُسَیْنا شَفاعَهَ جَدِّهِ یَوْمَ الْحِسابِ
 
آیا گروهی که امام حسین(علیه السلام) را کشتند در روز قیامت امید
 
شفاعت جدش را دارند؟
 
حاملان سرها بسیار ترسیدند، برخی از آنها برخاستند تا آن دست و قلم
 
را بگیرند که ناگهان ناپدید گشت، وقتی برگشتند دوباره آن دست با جوهر
 
خون آشکار شد و این شعر را نوشت:
 
فَلا وَ الله لَیْسَ لَهُم شَفیع وَ هُمْ یَومَ القیامَه فی الْعَذاب
 
بخدا سوگند شفاعت کننده‌ای برای آنها نخواهد بود و آنها روز قیامت در
 
عذاب خواهند بود
 
دوباره عده‌ای خواستند آن دست را بگیرند که باز ناپدید شد، برای بار سوم
 
که برگشتند آن دست با همان شرایط این شعر را نوشت:
 
 وَ قَد قتلُو الحُسینَ بحکم جَور وَ خالف خَلفَهُم حکم الکِتاب
 
امام حسین (علیه السلام) را از روی ظلم و ستم شهید کردند و با این
 
کارشان مخالف قرآن عمل نمودند حاملان سر، از غذا خوردن پشیمان
 
 
شدند و با ترس بسیار آن شب را نخوابیدند، در نیمه شب صدایی به
 
گوش راهب دیر رسید که در آنجا زندگی می کرد. راهب خوب گوش داد:
 
ذکر تسبیح الهی را شنید. راهب برخاست و سر خود را از پنجره بیرون
 
کرد متوجه شد از نیزه‌ای که کنار دیوار دیر گذاشته‌اند نوری عظیم به
 
سوی آسمان افراشته شده و فرشتگان از آسمان گروه گروه فرود
 
می‌آیند و می‌گویند:
 
السلام علیک یابن رسول الله ... السلام علیک یا ابا عبدالله.
 
راهب از دیدن این حالات متعجب شد و ترس او را فرا گرفت. از صومعه
 
خارج شد و میان یاران ابن زیاد رفت و پرسید: بزرگ شما کیست؟ گفتند:
 
خولی. به نزد خولی رفت و پرسید: این سر کیست؟ گفت: سر مرد
 
خارجی است (نعوذبالله) که در سرزمین عراق خروج کرد و ابن زیاد او را
 
 
کشت. راهب گفت: نامش چیست؟ خولی جواب داد:
 
 
حسین بن علی بن ابیطالب(علیه السلام)
 
باز پرسید: نام مادرش چیست؟ خولی گفت: فاطمه بنت محمد مصطفی
 
 
(صلی الله علیه وآله وسلم)راهب با تعجب پرسید: همان محمدی که 
 
پیغمبر خودتان است؟ 
 
خولی گفت: آری. راهب فریاد می‌زد که هلاکت برای شما باد به خاطر
 
 
کاری که کردید. از آنها خواهش کرد سر مبارک حسین (علیه السلام) را
 
 
تا صبح نزد او بگذارند. خولی گفت: نمی‌توانیم بدهیم تا نزد یزید بن معاویه
 
ببریم و از او جایزه بگیریم. راهب گفت: جایزه تو چقدر است؟
 
خولی پاسخ داد: ده هزار درهم. راهب گفت که من ده هزار درهم به تو
 
می‌دهم. خولی هم پذیرفت،درهم را گرفت و سر مطهر را به راهب سپرد،
 
 
 راهب سر مطهر را به مشک خوشبو نمود و آن را روی سجاده‌اش
 
گذاشت و تمام شب را گریه کرد. وقتی صبح شد به سر منور عرض کرد:
 
ای سر،من جز خویشتن، چیزی ندارم ولی شهادت می‌دهم که معبودی
 
 جز خدا نیست، جد تو محمد(صلی الله علیه و آله) پیامبر خداست
 
 
و گواهی می‌دهم که من غلام و بنده تو هستم و عرض کرد:
 
ای اباعبدالله بخدا سوگند، بر من سخت است که در کربلا نبودم و جان
 
خود را فدای تو نکردم. ای اباعبدالله، هنگامی که جدت را دیدار می‌کنی
 
گواهی ده که من شهادتین گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم. آنگاه گفت:
 
اشهد ان لا اله الا الله صبح سر را به تحویل آنها داد،پس از این دیدار از
 
صومعه خارج و خود را خدمتکار اهل بیت (علیهم السلام) کرد.
 
 
ابن هشام می‌گوید: وقتی سر را از راهب گرفتند، به راه افتادند تا نزدیک
 
 
دمشق رسیدند به یکدیگر گفتند بیائید این درهم‌ها را میان خود تقسیم
 
کنیم تا یزید از آنها خبردار نشود، کیسه‌های درهم را باز کردند و دیدند
 
سفال شده است. بر روی آن نوشته شده است "فلا حسبن الله غافلا
 
عما یعلم الظالمون" (سوره ابراهیم، آیه 42)؛ گمان مبرید خدا از آنچه
 
 
ستمکاران انجام می‌دهند غافل است. بر روی دیگری نوشته بود.
 
(و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون)؛ و به زودی ستمکاران بدانند
 
چه سرانجامی دارند.
 
حاملان سر، سفال‌ها را در نهری ریختند. خولی گفت: این راز را پوشیده
 
نگهدارید و با خود گفت: انا لله و انا الیه راجعون، حذر الدنیا والاخره.
 
تاریخ، حوادث میان راه شام را مشخص نکرده است که حاملان سرها
 
چند منزل، استراحت کردند و چه بر آنها گذشت؟ ابن شهر آشوب
 
 
می‌گوید: یکی از کرامات امام زیارتگاه‌هایی است که از سر ایشان به
 
جای مانده است؛ در کربلا و در شهرهای عسقلان، موصل، نصیبین،
 
حماه، حمص، دمشق و دیگر مکان‌ها می‌باشد. (یعنی این که وجود سر
 
 
مقدس امام در این مکان‌ها ، زیارتگاه‌های معروف دارد، برای نمونه وقتی
 
 
خواستند به شهر موصل روند شخصی را به نزد حاکم شهر موصل
 
فرستاند که توشه و آذوقه برای آنها فراهم کند و شهر را آذین کنند، اهل
 
 
موصل گفتند هر چه می‌خواهید برای شما فراهم می‌کنیم ولی از آنها
 
درخواست کردند که به شهر نیایند، بیرون شهر منزل کنند و از همانجا
 
بروند، آنها در یک فرسخی شهر منزل کردند و سر شریف را روی سنگی
 
 
نهاند، از آن سر مقدس قطره خونی بر آن سنگ چکید و مانند چشمه‌ای
 
 
از آن خون می‌جوشید).
 
مردم هنگام محرم اطراف آن جمع می‌شدند و مراسم عزاداری بر پا
 
می‌کردند و این مراسم تا زمان عبدالملک بن مروان حکم به جا بود و او
 
دستور داد آن سنگ را از آنجا به جای دیگری ببرند لذا اثر آن محو شد
 
البته در جای سنگ گنبدی ساختند.
 
حاملان سر نزدیک هر شهری از کربلا (از کوفه تا دمشق) می‌رسیدند
 
جرات نداشتند که وارد شوند، می‌ترسیدند قبائل عرب علیه آنها شورش
 
 
کنند و سر را از آنها بگیرند لذا از بیراهه می‌رفتند و فقط برای آذوقه،
 
 
شخصی را می‌فرستاند و می‌گفتند این سر یک خارجی است.

دمشق، سنگي كه سر مطهر سيدالشهداء(ع) روي آن قرار گرفت
 



تاریخ: سه‌شنبه 20 آبان 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah

شهادت عبدالله بن عفیف نابینایی که آزادمرد بود

و پاسدار خون شهدای کربلا شد

  عبدالله بن عفیف ازْدِی غامِدِی والِبی، از شیعیان علی (علیه السلام) بود

که در جنگ جمل و صفین همراه آن حضرت شرکت داشت.

     وی که چشم چپش را در جنگ جمل و چشم راستش را در جنگ صفین 

از دست داده بود، پیوسته تا شب در مسجد اعظم کوفه سرگرم نماز بود

و پس از فراغت ازنماز به خانه بازمی گشت.

     روزی ندای نماز جماعت داده شد و مردم در مسجد اعظم کوفه اجتماع

کردند. ابن زیاد به منبر رفت و گفت: سپاس خدای را که حق را آشکار و

امیرالمؤمنین، یزید، و پیروان او را یاری نمود و دروغ‌گوی پسر دروغ‌گو، 

حسین بن علی (علیه السلام)، و شیعیان او را کشت.

     هنگامی که عبدالله سخن ابن ‌زیاد را شنید برخاست و گفت: ای پسر

مرجانه! دروغ‌گو و پسر دروغ‌گو تو و پدرت و آن کسی که تو را والی کوفه

کرد و پدر او هستید. ای پسر مرجانه آیا فرزندان پیامبران را می‌کشید و

سخن راستگویان را می‌گویید؟

     ابن‌ زیاد خشمگین گردید و گفت: گوینده چه کسی بود؟

     عبدالله گفت: من بودم ای دشمن خدا! فرزندان پاک  -رسول خدا- را که

خداوند آنها را از هرگونه آلودگی پاک و منزّه گردانیده می‌کشی و به گمانت

هنوز مسلمانی! به دادم برسید! کجایند فرزندان مهاجر و انصار که از این

ناپاک، که رسول خدا صلی الله (علیه و آله و سلماو و پدرش را لعن کرد،

انتقام بگیرند.

     این سخن بر خشم ابن‌ زیاد افزود و رگ‌های گردنش باد کرد و گفت: وی

را نزد من آورید. مأموران به سوی وی شتافتند و دستگیرش نمودند.

     در آن زمان هفتصد جنگاور ازْدِی در کوفه بودند، عدّه‌ای از جوانمردان

ازْد برخاستند و عبدالله را نجات دادند و نزد خانواده‌اش بردند.

     ابن زیاد  فرمان داد:بروید این نابینای ازدی را،که خداوند دلش را همانند

چشمش کور گرداند، نزد من بیاورید.جمعی بدین منظور رفتند. چون خبر به 

طایفه ازد رسید جمع شدند و قبیله‌های یمن به آنها پیوستند تا مانع

دستگیری عبدالله شوند. چون خبر اجتماع آنها به ابن ‌زیاد رسید قبیله‌های

مُضَر را به همراهی محمد بن اشعث به جنگ آنها فرستاد. جنگ سختی

بین آنها برپا شد و گروهی از اعراب کشته شدند، تا آن‌که طرفداران

 ابن‌ زیاد به خانه عبدالله رسیدند. درب خانه را شکستند و وارد شدند.

دختر عبدالله فریاد زد: پدر، دشمن به تو نزدیک شده است، مواظب باش،

عبدالله گفت: نترس، شمشیرم را بده. دختر عبدالله شمشیر را به وی داد

و او به دفاع از خود پرداخت در حالی که چنین می‌گفت:

من پسر مرد با فضیلت و پاکم، نام پدرم عفیف و زاده ام‌عامر است؛از گروه

شما چه بسیار از مردان جنگاور دلاور، با زره و بی‌زره را به خاک افکندم.

     دختر عبدالله می‌گفت: ای پدر کاش من مرد بودم و در کنار تو با این

 

مردم زشتکار که کشندگان عترت پیامبرند می‌جنگیدم.

     سپاه از هر طرف بر عبدالله هجوم آوردند و او آنها را از خود دور می‌کرد

و هیچ کس نمی‌توانست بر وی پیروز شود. از هر طرف که حمله‌ور

می‌شدند دخترش می‌گفت: پدر از این طرف آمدند، تا آن‌که بر فشار حمله

خود افزودند و از هر سو وی را محاصره کردند،عبدالله شمشیر خود را

می‌چرخانید و می‌گفت:

سوگند یاد می‌کنم! اگر چشم داشتم راه دسترسی به من بر شما تنگ

می‌شد.

     وای به حال یزید و پسر زیاد در روزی که خدا حاکم و پیامبر (صلی الله

علیه و آله و سلم) و علی (علیه السلامخصم آنها باشند.

     دشمنان پیوسته با وی جنگیدند تا آن‌که وی را دستگیر نموده نزد 

ابن‌ زیاد بردند.

     عبدالله پس از حمد و ثنای الهی گفت: پیش از آن‌که تو از مادر متولد

شوی من از خداوند درخواست شهادت را به دست ملعون ‌ترین و مغضوب‌

ترین افراد می‌نمودم، ولی آن وقت که چشمم را از دست دادم نومید

گردیدم و اینک سپاس می‌گویم خداوندی را که پس از نومیدی مرا به

مقصودم رساند و به من نشان داد که دعای گذشته‌ام به اجابت رسیده

است.  آن‌گاه قصیده‌ای را در مدح امام حسین(علیه السلام)و ترغیب مردم

به یاری و خونخواهی آن حضرت (علیه السلام) و نکوهش بنی‌ امیه با

فصاحت کامل خواند. آن قصیده چنان زیبا و جالب بود که ابن‌ زیادسراپا

گوش شد، در حالی که هر بیت آن تیری بر قلبش بود.

     چون اشعار وی به پایان رسید، ابن‌ زیاد دستور داد او را گردن زدند و

بدنش را در مکانی به نام «سَبْخه و به نقلی در مسجد به دار آویختند.




تاریخ: دوشنبه 19 آبان 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah

 

سخنان حضرت زینب(س)وامام سجاد(ع)درمناظره با ابن زیاد

 

به روایت سید بن طاووس و دیگران روایت شده :اسرا و سر مقدس امام

حسین(علیه السلام) را به مجلس ابن زیاد وارد کردند.

بعد از آن که اسراء و سرهای مقدس شهداء را در شهر کوفه گرداندند،

ابن زیاد در کاخ اختصاصی خود نشست و بار عام(اجازه ورود عوام به

مجلس) داد. سر امام حسین(علیه السلام)را آوردند و در برابرش گذاشتند 

و زنان و کودکان امام حسین(علیه السلام) را به مجلس آوردند. حضرت

زینب(س)به طورناشناس در گوشه ای نشست و کنیزان دورش را گرفتند.

ابن زیاد پرسید:این زن کیست؟زینب(س)پاسخ نداد. دوباره پرسید، یکی از

کنیزان گفت: این زینب، دختر علی(ع) و فاطمه(س)، دختر رسول خداست.


ابن زیاد ملعون رو به زینب(سلام الله علیها) نموده، گفت: سپاس خدائی را 

که شما را رسوا کرد و کشت و در آنچه شما آورده بودید دروغتان را آشکار 

کرد.

حضرت زینب(علیها السلام) فرمود: سپاس خداوندی را که ما را به وسیله 

پیامبرش محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) گرامی داشت و ما را به خوبی 

از پلیدی پاکیزه گردانید،همانا فاسق رسوا می شود و بدکار و تبهکار دروغ 

می گوید و او دیگری است نه ما.


ابن زیاد گفت: دیدی خدا با برادر و خاندانت چه کرد؟ 


حضرت زینب(س) فرمود: از خداوند جز خوبی ندیدم، اینان افرادی بودند که

خداوند سرنوشتشان را شهادت تعیین کرده بود. لذا آنان به خوابگاه های

ابدی خود رفتند و به همین زودی خداوند میان تو و آنان جمع کند، تا تو را

به محاکمه کشند. بنگر تا در آن محاکمه پیروزی از آنِ کیست؟ مادر به

عزایت بنشیند ای پسر مرجانه».


ابن زیاد خشمگین شد، گویی قصد کشتن زینب(سلام الله علیها) را گرفت.


عمرو بن حریث گفت: بر گفته زنان مواخده ای نیست.


ابن زیاد گفت: خداوند از حسین و سرکشان و نافرمایان خاندان تو دل مرا

شفا داد. زینب گریست آن گاه فرمود: به جان خودم قسم، که تو بزرگ

فامیل مرا کشتی و شاخه های مرا بریدی و ریشه های مرا کندی، اگر

شفای تو در این است، باشد. 


ابن زیاد گفت: این زن چه با قافیه سخن می گوید، و به جان خودم همانا

پدرش نیز قافیه پرداز و شاعر بود.


حضرت زینب(سلام الله علیها) فرمود: ای پسر زیاد، زن را با قافیه پردازی 

چه کار؟


پاسخ امام سجاد(علیه السلام) به ابن زیاد


پس ابن زیاد رو به علی بن الحسین(علیه السلام) کرد و گفت:این کیست؟ 

گفته شد:علی بن الحسین(علیه السلام)است.گفت:مگر علی بن الحسین

(علیه السلام) را خدا نکشت؟حضرت فرمود: برادری داشتم که نام او نیز

علی بود، مردم اورا کشتند.گفت: بلکه خدایش او را کشت.

امام سجاد(علیه السلام) این آیه 42سوره زمر را تلاوت کرد:«خداوند 

جان ها را به هنگام مرگ می گیرد.»

ابن زیاد در خشم شد و گفت: هنوز جرئت پاسخگویی به من را داری؟! این

را ببرید و گردنش را بزنید. عمه اش زینب(س)به او چسبید و گفت:ای پسر

زیاد، تو که کسی برای من باقی نگذاشتی، اگر تصمیم کشتن این یکی را

هم گرفته ای مرا نیز با او بکش.

حضرت به عمه اش فرمود: عمه جان آرام باش تا من با او سخن بگویم، رو

به آن ملعون کرده و فرمود: ای پسر زیاد، مرا از مرگ می ترسانی؟ مگر

ندانستی که کشته شدن عادت ما و شهادت مایه سربلندی ماست.


مجلسی که ابن زیاد با قضیب بر دندان های امام حسین(ع) می زد

ابن زیاد دستور داد سر مقدس را آوردند و آن را در پیش روی خود نهاده و

چبه آن نگاه می کرد و پوزخند می زد. در دست قضیبی( چوب باریک یا

شمشیر نازک) داشت که با آن به دندان های پیشین امام حسین

(علیه السلام) می زد و می گفت: زود پیر شده ای، ای اباعبدالله.

در کنار ابن زیاد، زید بن ارقم- از اصحاب رسول خدا(ص)- نشسته بود.

چون این حرکت ابن زیاد را دید، گفت: قضیب را از این دو لب بردار، زیرا به

خدای که جز او معبودی نیست بارها دیدم که لب های رسول خدا را که

براین لب ها بوسه می زد، سپس به گریه افتاد.

ابن زیاد گفت: خدا چشمانت را بگریاند! آیا برای فتح و پیروزی که نصیب ما

شده می گریی؟ و اگر نه این بود که تو پیری بی خرد گشته و عقل از

سرت بیرون رفته، گردنت را می زدم.

زید بن ارقم از پیش او برخاسته و به خانه خود رفت.

ابن زیاد دستور داد تا علی بن الحسین(علیه السلام) و خاندانش را به 

خانه ای که کنار مسجد اعظم بود بردند. زینب فرمود: هیچ زن عرب نژادی 

حق ندارد به دیدن ما بیاید مگر کنیزان،که آنان هم مانند ما اسیری دیده اند.


منابع: کتاب های لهوف، ناسخ التواریخ، مثیر الاحزان




تاریخ: دوشنبه 19 آبان 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah

چون به ابن زیاد خبر رسید که اهل بیت(علیهم السلام) به کوفه نزدیک

شده اند امر کرد سرهاى شهداء را که عمر بن سعد از پیش فرستاده بود

خارج کرده و نزد اهل بیت(علیهم السلام) برند و در کوچه و بازار بگردانند

تا سلطنت یزید بر مردم معلوم شود. 

مردم کوفه چون از ورود اهل بیت(علیهم السلام) خبردار شدند از کوفه

بیرون آمدند و اهل بیت(علیهم السلام)را سوار بر شتران وارد کوفه نمودند

در حالى که زنان کوفه براى تماشا بالاى بامها رفته بودند. زنى از بام صدا

زد: من اىّ الاسارى انتنّ شما از کدام مملکت و قبیله هستید؟ گفتند: نحن

اسارى آل محمد(صلى الله علیه وآله). چون آن زن این را شنید هر چه

چادر و مقنعه داشت درآورد و بر ایشان پخش نمود. مخدّرات گرفتند و خود

را با آنها پوشانیدند.

به روایت مسلم گچکار قریب به چهل محمل روى چهل شتر قرار داشت که

زنان و اطفال بر آن سوار بودند و امام سجّاد(علیه السلام) در حالى که

مریض بودند و خون از رگهاى گردنشان جارى بود، بر شترى برهنه سوار

بودند.

سهل گوید: چون وارد کوفه شدم، دیدم بوق مى زدند و پرچمها را افراشته

بودند که ناگاه لشکر وارد شد، و سرهاى شهداء را که بر فراز نیزه نصب

کرده بودند، آوردند.

امام در نوک نیزه آیه مبارکه را تلاوت مى نمود:(اَمْ حَسِبْتَ أَنّ أَصْحابَ

الْکَهْفِ وَ الْرَقیمِ کانُوا مِنْ ایاتِنا عَجَباً) 

سهل گوید: گریه کنان گفتم: یا ابن رسول اللّه رأسک اعجب یعنى تکلّم

رأس شریف تو از قصه اصحاب کهف و رقیم عجیب تر است. سپس حضرت

زینب(علیها السلام) مردم را امر به سکوت نمود و شروع به خواندن

خطبه اى نمود.(1)

پی نوشت :
1-حوادث الایام، صفحه 42.


 

 

 

روز دوازدهم محرم كاروان اسرای اهل بیت به كوفه رسیدند. پس از 

سخنرانی غرّای حضرت زینب(علیهاالسلام) برای مردم كوفه، اسرا را به

دارالاماره عبیدالله بن زیاد بردند. در بین مسیر سرهای مطهر شهدا بر روی

نیزه‌ها بودند و در مقابل كجاوه‌های اسرای اهل بیت قرار داشتند.

سپاه عبیدالله با تبلیغات بسیار امام حسین و اهل بیتش را خارجی

معرفی كرده بودند یعنی كسانی كه علیه یزید شورش كرده بودند.

این امر باعث شده بود كه مردم از دیدن اسرا خوشحال شوند و به

ایشان بی احترامی می‌كردند.

از آن طرف عبیدالله بن زیاد وقتی از ورود اهل بیت(علیهم السلام) به كوفه

آگاه شد، به همه مردم كوفه اجازه داد كه به دربار او بیایند. پس مجلس او

از جمعیت پر شد، آنگاه امر كرد تا سر حضرت سیدالشهداء (علیه‌السلام)را

به مجلس بیاورند.

وقتی آن سر مقدس را كنار او گذاشتند، ابن زیاد از دیدن سر مقدس امام

سخت شاد شد و تبسم نمود، در آن هنگام او قضیبی در دست داشت كه

بعضی گفته‌اند سر آن چوب بوده و جمعی سر آن را تیغی رقیق دانسته‌اند.

ابن زیاد(لعنة الله علیه) سر آن قضیب(چوب یا تیغ) را به دندان ثنایای امام

حسین علیه السلام می‌زد و می‌گفت حسین دندان‌های خوبی داشته

است.

زید بن ارقم كه از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بوده

در آن وقت پیرمردی شده بود و در آن مجلس شوم حاضر بود.

وقتی این كار ابن زیاد را دید، گفت: ای پسر زیاد قضیب خود را از

این لب‌های مبارك بردار سوگند به خداوندی كه جز او خداوندی

نیست كه من مكرر دیدم رسول خدا را كه بر این لب‌ها بوسه

می‌زد، زید بن ارقم این سخن گفت و سخت گریه كرد.

ابن زیاد(ملعون) گفت خدا چشم‌های ترا بگریاند ای دشمن خدا. آیا گریه

می‌كنی كه خدا به ما فتح و پیروزی داده است؟ اگر جز این بود كه پیر و

سالخورده هستی و  عقلت زایل شده فرمان می‌دادم كه سر تو را از تن

دور جدا كنند.

وقتی آن سر مقدس را كنار او گذاشتند، ابن زیاد از دیدن سر مقدس امام
 
 
سخت شاد شد و تبسم نمود، در آن هنگام او قضیبی در دست داشت كه
 
 
بعضی گفته‌اند سر آن چوب بوده و جمعی سر آن را تیغی رقیق دانسته‌اند
 
ابن زیاد(لعنة الله علیه) سر آن قضیب(چوب یا تیغ) را به دندان ثنایای امام
 
 
حسین (علیه السلام) می‌زد و می‌گفت حسین دندان‌های خوبی داشته
 
است.

زید كه چنین دید از جا برخاست و به سوی منزل خویش رفت. آنگاه اهل

بیت امام حسین (علیه‌السلام) را چون اسیران روم در مجلس آن مرد شوم

وارد كردند.

راوی می‌گوید كه حضرت زینب (علیهاالسلام) خواهر امام حسین

(علیه السلام) وارد مجلس شد در حالی كه لباس‌های پست و پاره به تن

داشت و به كناری از قصرالاماره رفت و آنجا بنشست و كنیزان به اطرافش

آمدند و او را احاطه كردند.

ابن زیاد (لعین) گفت این زن كه بود كه خود را كناری كشید؟ كسی جوابش

نداد، دیگر باره پرسید پاسخ نشنید، تا مرتبه سوم یكی از كنیزان گفت این

زینب، دختر فاطمه، دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است.

ابن زیاد(لعین) چون این سخن شنید رو به سوی حضرت كرد و گفت:

حمد خدا را كه شما را رسوا كرد و شما را كشت و دروغ شما را ظاهر

گردانید.

حضرت زینب(سلام الله علیها) فرمود: حمد خدا را كه ما را گرامی داشت

به محمد(صلی الله علیه و آله) پیغمبر خود، و پاك و پاكیزه داشت ما را از

هر رجس و ناپاكی. همانا رسوا می‌شود فاسق و دروغگو و فاجر و ما به

حمدالله از آنان نیستیم و آنها دیگرانند.

ابن زیاد(ملعون) گفت: چگونه دیدی كار خدا را با برادر و اهل بیت خود؟

حضرت زینب (علیهاالسلام) فرمود: «ما رایت الا جمیلا»؛ از خدا

جز نیكی و زیبایی چیزی ندیدم. چرا كه خداوند برای قربت و رفعت

مقام، حكم شهادت را بر ایشان رقم زد. پس اهل بیت به آنچه خدا

برای ایشان خواسته بود، اقدام كردند و به جانب مكان و مقام خویش

شتاب كردند. ولكن زود باشد كه خداوند ترا و ایشان را در مقام پرسش

قرار دهد و ایشان با تو احتجاج و مخاصمت كنند، آن وقت ببین غلبه از برای

كیست و چه كسی رستگار خواهد شد. مادرت بر تو بگرید ای پسر مرجانه

ابن زیاد(لعین) چون این سخن شنید رو به سوی حضرت كرد و گفت: حمد

خدا را كه شما را رسوا كرد و شما را كشت و دروغ شما را ظاهر گردانید.

حضرت زینب(سلام الله علیها) فرمود: حمد خدا را كه ما را گرامی داشت

به محمد(صلی الله علیه و آله) پیغمبر خود، و پاك و پاكیزه داشت ما را از

هر رجس و ناپاكی. همانا رسوا می‌شود فاسق و دروغگو و فاجر و ما به

حمدالله از آنان نیستیم و آنها دیگرانند.

 

ابن زیاد(ملعون) از شنیدن این كلمات خشمگین شد و گویا قصد اذیت یا

قتل آن حضرت كرد. عمرو بن حریث كه در مجلس حاضر بود فهمید كه

ابن زیاد قصد كشتن حضرت زینب (سلام الله علیها) را دارد. پس گفت:

ای امیر او زن است و زنان را بر سخنانشان نباید مؤاخذه كرد. پس ابن زیاد

(ملعون) گفت كه خدا شفا داد دل مرا از قتل برادر طاغی تو و متمردان

اهل بیت تو.

حضرت زینب(علیهاالسلام) گریه كرد و گفت بزرگ ما را كشتی و اصل و

فرع ما را قطع كردی و از ریشه بركندی اگر شفای تو در این بود پس شفا

یافتی.

ابن زیاد(لعین) گفت: این زن سجاعه است. یعنی سخن به سجع و قافیه

می‌گوید. قسم به جان خودم كه پدرش نیز سجاع و شاعر بود. حضرت

زینب (سلام الله علیها) جواب فرمود كه مرا حالت و فرصت سجع نیست.

و به روایت ابن نما فرمود كه من عجب دارم از كسی كه شفای او به

كشتن ائمه خود حاصل می‌شود و حال آن كه می‌داند كه در آن جهان از

وی انتقام خواهند كشید.

در این هنگام ابن زیاد(ملعون) به حضرت سجاد (علیه السلام) نگریست

و پرسید این جوان كیست؟ گفتند:علی فرزند حسین است، ابن زیاد(لعین)

گفت: مگر علی بن الحسین نبود كه خداوند او را كشت؟

امام سجاد(علیه السلام) فرمود كه مرا برادری بود كه او نیز علی بن

الحسین نام داشت لشكریان او را كشتند. ابن زیاد (لعین) گفت بلكه

خدا او را كشت. حضرت فرمود: اَللهُ یَتَوفیّ الاَنْفُسَ حینَ مَوْتِها؛ خدا

می‌میراند نفوس را گاهی كه مرگ ایشان فرا رسیده. ابن زیاد(ملعون)

خشمگین شد و گفت جرای كسی كه جواب به من دهد و حرف مرا رد

كنی مرگ است بیائید او را ببرید و گردن زنید.

امام سجاد(علیه السلام)به ابن زیاد فرمود: كه مرا به كشتن می‌ترسانی؟
 
 
مگر نمی‌دانی كشته شدن عادت ما است و شهادت كرامت و بزرگواری ما
 
است.

حضرت زینب(سلام الله علیها)كه فرمان قتل آن حضرت را شنید سراسیمه

و آشفته به حضرت چسبید و فرمود:ای پسر زیاد تو را از این همه خونی كه

از ما ریختی كافی است. پس دست به گردن حضرت سجاد (علیه السلام)

در آورد و فرمود: به خدا قسم از وی جدا نشوم اگر می‌خواهی او را بكشی

مرا نیز با او بكش.

ابن زیاد(ملعون) ساعتی به حضرت زینب و امام زین العابدین (علیهماالسلام)

نگاه كرد و گفت: عجیب است این همه علاقه‌ و پیوند خویشاوندی. به خدا

سوگند كه من چنین یافتم كه زینب از روی حقیقت این حرف را می‌زند و

دوست دارد كه با او كشته شود. دست از علی بردارید كه او را همان

مرضش كافی است.

و به روایت سید بن طاووس حضرت سجاد (علیه السلام) فرمود: عمه

خاموش باش تا من جواب گویم. و به ابن زیاد فرمود: كه مرا به كشتن

می‌ترسانی؟ مگر نمی‌دانی كشته شدن عادت ما است و شهادت كرامت

و بزرگواری ما است.

نقل شده كه رباب دختر امرء القیس كه همسر امام حسین

(علیه السلام) بود در مجلس ابن زیاد سر مطهر امام حسین

(علیه السلام) را در بغل گرفت و بر آن سر بوسه زد و گریه و

ناله كرد و گفت:

اًقصَدتْهُ اَسِنَّهُ الاَدْعِیاءِ                             لاسَقَی الله جانِبَیْ كَرْبَلاء

و احُسَیْنا فَلا نَسیتُ حُسَیْناً                        غادَرُوهُ بِكَر‌ْبَلاءِ صَریعا

یعنی؛ واحسیناه من فراموش نخواهم كرد حسین را و فراموش نحواهم

نمود كه دشمنان نیزه‌ها بر بدن او زدند بدون هیچ تقصیری و فراموش

نخواهم نمود كه جنازه او را در كربلا روی زمین گذاشتند و دفن نكردند،

و در كلمه لاشقی الله جانبی كربلاء اشاره به عطش آن حضرت را فراموش

نكرد .

راوی گفت پس ابن زیاد(ملعون) امر كرد كه حضرت علی بن الحسین

(علیهماالسلام) را با اهل بیت بیرون بردند و در خانه‌ای كه در كنار مسجد

جامع بود جای دادند. حضرت زینب (علیهاالسلام) فرمود: كه كسی به

دیدن ما نیاید مگر كنیزان. چرا كه ایشان اسیرند و ما نیز اسیریم. قُلْتُ

وَ یُنناسِبُ فی هذَا الْمَقامِ اَنْ اَذْكُرَ شِعْرَاَبی قَیْسِ بْنِ الاسْلَتِ الاَوْسی.

در تاریخ ذكر شده است كه ابن زیاد(ملعون) دستور داد سر

مطهر امام حسین(علیه السلام) را در كوچه‌های كوفه بگردانند.

 

برگرفته از كتاب نفس المهموم، شیخ عباس قمی و لهوف سید بن طاووس .

 




تاریخ: یکشنبه 18 آبان 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah

محل دفن رئوس مطهر شهدای کربلا


 

چگونگی دفن شهدای کربلا؟!!

 

روز دفن بدن‌های مطهر سیدالشهداء (ع) و اهل بیت (ع) و اصحاب آن

حضرت، توسط امام سجاد (ع) به یاری جمعی از قبیله بنی اسد است،

البته برخی از منابع تاریخ دفن شهدای کربلا را در سیزدهم محرم نیز ذکر

کرده‌اند. 

البته باید به این نکته توجه داشت از آنجایی که پیکر یک معصوم (ع) پس

از ارتحال باید توسط یک معصوم دیگر دفن شود و همچنین سر از پیکر

بسیاری از شهدای کربلا نیز جدا شده بود و کسی نبود تا آن‌ها را

شناسایی کند، امام زین العابدین (ع) طی الارض کرده و نسبت به دفن

آن پیکر‌ها مبادرت ورزیدند. 

طبق برخی گزارشات تاریخی و روایی امام سجاد(ع) و بنی اسد اجساد

شهدا را دفن کرده‌اند.بنی اسد فردای عاشورا پس از رفتن سپاه عمر سعد،

عده‌ای از آنان برای دفن شهدای کربلا آمدند،(۱) و چون اجساد را

نمی‌شناختند، متحیّر بودند. در آن هنگام حضرت سجاد(ع) آمد و پیکر

اهل بیت و اصحاب را یک به یک به آنان شناساندند و آنان در دفن شهدا،

حضرت را یاری کردند و برای خویش افتخار آفریدند.(۲)

طرفداران این مبنا باور دارند که در روز یازدهم محرم در هنگام حرکت

اهل بیت به سوی کوفه بدن شهدا دفن شده بودند. اینان در برابر این

پرسش که چگونه امام سجاد(ع) که اسیر بود، اجساد را دفن کرده‌اند،

می‌گوید: امام سجاد(ع) با بهره‌گیری از امدادهای غیبی به طور معجزآسا

شهدا را دفن نموده است.

مرحوم مجلسی(رحمة الله علیه) می‌گوید:

از برخی راویان نقل شده که نزد امام رضا(ع) بودم. علی بن ابی حمزه و

ابن سراج و ابن مکاره وارد شدند. پس از سخنانی که میان آنان و امام

دربارة امامتش گذشت، علی بن ابی حمزه گفت: از پدرانت برای ما روایت

شده که عهده‌دار امر دفن امام، جز امام نمی‌شود. از امام پرسید: پس بگو

حسین بن علی(ع) امام بود یا نه؟ گفت: امام بود. پرسید چه کسی

عهده‌دار کار او شد؟ گفت: علی بن الحسین(ع). پرسید او کجا بود؟ او که

دست ابن زیاد اسیر بود! گفت: بی‌آنکه بفهمند بیرون آمد و پدرش را دفن

کرد و برگشت.

امام رضا(ع) فرمود: خدایی که می‌تواند امام سجاد(ع) را به کوفه ببرد تا

پدرش را دفن کند،می‌تواند صاحب امر امامت را به بغداد برساند تا عهده‌دار

کفن و دفن پدرش شود و برگردد، در حالی که نه در زندان است

نه اسیر.(۳)

مقرم (رحمة الله علیه) نیز می‌گوید:

چون امام سجاد(ع) آمد، بنی اسد را دید که کنار کشتگان گرد آمده‌اند و

سرگردانند؛ نمی‌دانند چه کنند و کشته‌ها را نمی‌شناسند، چون بین

بدن‌ها و سرهای مقدس جدایی انداخته بودند و گاهی از بستگان آنان

می‌پرسیدند.

امام سجاد(علیه السلام) به آنان خبر داد که برای دفن این اجساد پاک

آمده است. آنان را با نام و مشخصات معرفی کرد. هاشمیان را از دیگران 

شناساندند.(4)آنچه که در برخی روایات به صراحت بدان اشاره شده 

است خارق العاده بودن حضور امام سجاد(ع) در کربلا و همراهی با 

بنی اسد در تدفین شهدای کربلا است.


پی نوشتها:

۱. مروج الذهب، ج ۳، ص ۶۳.
۲. جواد محدثی، فرهنگ عاشورا، ص ۷۷.
۳. بحار الانوار، ج ۴۲، ص ۱۸۷.
۴. مقتل الحسین، مقرم، ص ۴۶۹.

 



تاریخ: یکشنبه 18 آبان 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah
السَّلامُ عَلَیْکَ یَا اَبَا الْحَسَنِ یا عَلِىَّ بْنَ الْحُسَیْنِ یا زَیْنَ الْعابِدینَ
 
یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ

یا حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ یا سَیِّدَنا وَ مَوْلینا اِنّا تَوَجَّهْنا وَ اسْتَشْفَعْنا وَ تَوَسَّلْنا
 
بِکَ اِلَى اللّهِ

وَ قَدَّمْناکَ بَیْنَ یَدَىْ حاجاتِنا یا وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ.  
 

 

شهادت بزرگ مرد مناجات

 

سید سجده کننده آل طه، امام عابدان و عارفان

 

بر همه جوانان جوینده راه سبز وصال تسلیت باد!

 

حضرت سجاد (علیه السلام)


نام معصوم ششم علی ( ع ) است.وی فرزند حسين بن علی بن ابيطالب

(علیه السلام) و ملقب به "سجاد" و "زين العابدين " مي باشد.امام سجاد

(علیه السلام)در سال 38هجری در مدينه ولادت يافت . حضرت سجاد در

واقعه جانگداز کربلا حضور داشت ولی به علت بيماری  و تب شديد از آن

حادثه جان به سلامت برد ، زيرا جهاد از بيمار برداشته شده است و پدر

بزرگوارش - با همه علاقه ای که فرزندش به شرکت در آن واقعه داشت -

به او اجازه جنگ کردن نداد . مصلحت الهی اين بود که آن رشته گسيخته

نشود و امام سجاد وارث آن رسالت بزرگ ، يعنی امامت و ولايت گردد .

اين بيماری موقت چند روزی  بيش ادامه نيافت و پس از آن حضرت

زين العابدين(ع) 35سال عمر کرد که تمام آن مدت به مبارزه و خدمت به 

خلق و عبادت و مناجات با حق سپری شد.سن شريف حضرت سجاد ( ع )

را در روز دهم محرم سال 61هجری که بنا به وصيت پدر و امر خدا و رسول

خدا ( ص ) به امامت رسيد،به اختلاف روايات در حدود 24 سال نوشته اند.

مادر حضرت سجاد بنا بر مشهور"شهربانو"دختر يزدگرد ساسانی بوده

است . آنچه در حادثه کربلا بدان نياز بود ، بهره برداری از اين قيام و

حماسه بی نظير و نشر پيام شهادت حسين ( ع ) بود ، که حضرت

سجاد ( ع ) در ضمن اسارت با عمه اش زينب ( ع ) آن را با شجاعت و

شهامت و قدرت بی نظير در جهان آن رو فرياد کردند . فريادی که طنين آن

قرنهاست باقی مانده و - برای هميشه - جاودان خواهد ماند . واقعه کربلا

با همه ابعاد عظيم و بی مانندش پر از شور حماسی و وفا و صفا و ايمان

خالص در عصر روز عاشورا ظاهرا به پايان آمد،اما مأموريت حضرت سجاد

( ع ) و زينب کبری ( س ) از آن زمان آغاز شد . اهل بيت اسير را از قتلگاه

عشق و راهيان به سوی  "الله " و از کنار نعشهای پاره پاره به خون خفته

جدا کردند . حضرت سجاد( ع )را در حال بيماری بر شتری بی هودج سوار

کردند و دو پای  حضرتش را از زير شکم آن حيوان به زنجير بستند . ساير

اسيران را نيز بر شتران سوار کرده ، روانه کوفه نمودند . کوفه ای که در

زير سنگينی و خفقان حاکم بر آن بهت زده بر جای  مانده بود و جرأت نفس

کشيدن نداشت ، زيرا ابن زياد دستور داده بود رؤسای قبايل مختلف را به

زندان اندازند و مردم را گفته بود بدون اسلحه از خانه ها خارج شوند . در

چنين حالتی دستور داد سرهای مقدس شهدا را بين سرکردگان قبايلی 

که در کربلا بودند تقسيم و سر امام شهيد حضرت ابا عبد الله الحسين(ع)

را در جلو کاروان حمل کنند . بدين صورت کاروان را وارد شهر کوفه نمودند.

عبيد الله زياد مي خواست وحشتی در مردم ايجاد کند و اين فتح نمايان

خود را به چشم مردم آورد . با اين تدبيرهای امنيتی چه شد که نتوانستند

جلو بيانات آتشين و پيام کوبنده زن پولادين تاريخ حضرت زينب ( س ) را

بگيرند ؟ گويی مردم کوفه تازه از خواب بيدار شده و دريافته اند که اين

اسيران ، اولاد علی ( ع ) و فرزندان پيغمبر اسلام ( ص ) مي باشند که

مردانشان در کربلا نزديک کوفه به شمشير بيداد کشته شده اند . همهمه

از مردم برخاست و کم کم تبديل به گريه شد . حضرت سجاد ( ع ) در حال

اسارت و خستگی و بيماری به مردم نگريست و فرمود : اينان بر ما

مي گريند ؟ پس عزيزان ما را چه کسی کشته است ؟ زينب خواهر

حسين ( ع ) مردم را امر به سکوت کرد و پس از حمد و ثنای خداوند متعال

و درود بر پيامبر گرانقدرش ، حضرت محمد ( ص )فرمود :"...ای اهل کوفه

 ای حيلت گران و مکرانديشان و غداران،هرگز اين گريه های شما را سکون

مباد . مثل شما ، مثل زنی است که از بامداد تا شام رشته خويش

مي تابيد و از شام تا صبح به دست خود بازمي گشاد . هشدار که بنای 

ايمان بر مکر و نيرنگ نهاده ايد ..." . سپس حضرت زينب ( ع ) مردم کوفه

را سخت ملامت فرمود و گفت : "همانا دامان شخصيت خود را با عاری و

ننگی بزرگ آلود کرديد که هرگز تا قيامت اين آلودگی را از خود نتوانيد دور

کرد . خواری و ذلت بر شما باد . مگر نمي دانيد کدام جگرگوشه از

رسول الله ( ص ) را بشکافتيد ، و چه عهد و پيمان که بشکستيد ، و بزرگان

عترت و آزادگان ذريه او را به اسيری  برديد ، و خون پاک او به ناحق ريختيد.

مردم کوفه آنچنان ساکت و آرام شدند که گويی مرغ بر سر آنها نشسته !

سخنان کوبنده زينب ( ع ) که گويا از حلقوم پاک علی ( ع ) خارج مي شد ،

مردم بی وفای کوفه را دچار بهت و حيرت کرد.شگفتا اين صدای علی (ع)

است که گويا در فضای  کوفه طنين انداز است ... . امام سجاد ( ع )

عمه اش را امر به سکوت فرمود . ابن زياد دستور داد امام سجاد ( ع ) و

زينب کبری و ساير اسيران را به مجلس وی آوردند ، و در آن جا جسارت را

نسبت به سر مقدس حسين ( ع ) و اسيران کربلا به حد اعلا رسانيد ،

و آنچه در چنته دناءت و رذالت داشت نشان داد،و آنچه لازمه پستی ذاتش

بود آشکار نمود .

پیام خون وشهادت 


ابن زياد يا پسر مرجانه اسيران کربلا را پس از مکالماتی که در مجلس او

به آنان روی داد ، دستور داد به زندانی پهلوی مسجد اعظم کوفه منتقل

ساختند ، و دستور داد سر مقدس امام (ع) را در کوچه ها بگردانند تا مردم

دچار وحشت شوند.يزيد در جواب نامه ابن زياد که خبر شهادت حسين(ع)

و يارانش و اسير کردن اهل و عيالش را به او نوشته بود ، دستور داد سر

حسين ( ع ) و همه يارانش را و همه اسيران را به شام بفرستند .

بر دست و پا و گردن امام همام حضرت سجاد زنجير نهاده،بر شتر سوارش

کردند و اهل بيت را چون اسيران روم و زنگبار بر شتران بی جهاز سوار

کردند و راهی شام نمودند . اهل بيت عصمت از راه بعلبک به شام وارد

شدند . روز اول ماه صفر سال 61هجری - شهر دمشق غرق در شادی و

سرور است ، زيرا يزيد اسيران کربلا را که اولاد پاک رسول الله هستند ،

افراد خارجی و ياغيگر معرفی کرده که اکنون در چنگ آنهايند - يزيد دستور

داد اسيران و سرهای  شهدا را از کنار "جيرون " که تفريحگاه خارج از شهر

و محل عيش و عشرت يزيد بود عبور دهند . يزيد از منظر جيرون اسيران را

تماشا مي کرد و شاد و مسرور به نظر مي رسيد ، همچون فاتحی 

بلا منازع!در کنار کوچه ها مردم ايستاده بودند و تماشا مي کردند.پيرمردی 

از شاميان جلو آمد و در مقابل قافله اسيران بايستاد و گفت : "شکر خدای 

را که شما را کشت و شهرهای اسلام را از شر مردان شما آسوده ساخت

و امير المؤمنين يزيد را بر شما پيروزی داد" . امام زين العابدين ( ع ) به آن

پيرمردی  که در آن سن و سال از تبليغات زهرآگين اموی در امان نمانده

بود ، فرمود : "ای  شيخ ، آيا قرآن خوانده ای ؟" . گفت : آری . فرمود :

اين آيه را قراءت کرده ای  : قل لا أسئلکم عليه أجرا الا المودة فی القربی .

گفت : آری . امام ( ع ) فرمود:آن خويشاوندان که خداوند تعالی به دوستی

 آنها امر فرموده و برای رسول الله اجر رسالت قرار داده ماييم . سپس آيه

تطهير را که در حق اهل بيت پيغمبر ( ص ) است تلاوت فرمود :

"انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت ويطهرکم تطهيرا" .

پيرمرد گفت : اين آيه را خوانده ام . امام ( ع ) فرمود : مراد از اين آيه ماييم

که خداوند ما را از هر آلايش ظاهر و باطن پاکيزه داشته است . پيرمرد

بسيار تعجب کرد و گريست و گفت چقدر من بی خبر مانده ام . سپس به

امام ( ع ) عرض کرد : اگر توبه کنم آيا توبه ام پذيرفته است ؟ امام ( ع ) به

او اطمينان داد . اين پيرمرد را به خاطر همين آگاهی شهيد کردند . باری ،

قافله اسيران راه خدا را در جلو مسجد جامع دمشق متوقف ساختند .

سپس آنها را در حالی که به طنابها بسته بودند به زندانی  منتقل کردند .

چند روزی  را در زندان گذراندند ، زندانی خراب . به هر حال يزيد در نظر

داشت با دعوت از برجستگان هر مذهب و سفيران و بزرگان و چاپلوسان

درباری مجلسی فراهم کند تا پيروزی ظاهری خود را به همه نشان دهد .

در اين مجلس يزيد همان جسارتی را نسبت به سر مقدس حضرت

سيد الشهداء(ع) انجام داد که ابن زياد،دست نشانده پليدش در کوفه

انجام داده بود .چوب دستی خود را بر لب و دندانی نواخت که بوسه گاه

حضرت رسول الله(ص)و علی مرتضی و فاطمه زهرا(عليهما السلام)بوده

است . وقتی  زينب ( ع ) اين جسارت را از يزيد مشاهده فرمود و اولين

سخنی که يزيد به حضرت سيد سجاد (ع) گفت چنين بود : "شکر خدای 

را که شما را رسوا ساخت " ، بی درنگ حضرت زينب(ع)در چنان مجلسی

 بپاخاست . دلش به جوش آمد و زبان به ملامت يزيد و يزيديان گشود و با

فصاحت و بلاغت علوی پيام خون و شهادت را بيان فرمود و در سنگر

افشاگری پرده از روی سيه کاری يزيد و يزيديان برداشت،و خليفه مسلمين

را رسواتر از مردم کوفه نمود.اما يزيد سر به زير انداخت و آن ضربات کوبنده

و بر باد دهنده شخصيت کاذب خود را تحمل کرد ، و تنها برای جواب بيتی 

خواند که ترجمه آن اين است : "ناله و ضجه از داغديدگان رواست و زنان

اجير نوحه کننده را مرگ درگذشته آسان است " .

امام سجاد(علیه السلام) در دمشق


علاوه بر سخنانی که حضرت سجاد ( ع ) با استناد به قرآن کريم فرمود و

حقيقت را آشکار کرد ، حضرت زين العابدين ( ع ) وقتی با يزيد روبرو شد -

در حالی که از کوفه تا دمشق زير زنجير بود - فرمود : ای يزيد ، به خدا

قسم ، چه گمان مي بری اگر پيغمبر خدا ( ص ) ما را به اين حال بنگرد ؟

اين جمله چنان در يزيد اثر کرد که دستور داد زنجير را از آن حضرت

برداشتند ، و همه اطرافيان از آن سخن گريستند . فرصت بهتری که در

شام به دست امام چهارم آمد ، روزی بود که خطيب رسمی  بالای منبر

رفت و در بدگويی علی ( ع ) و اولاد طاهرينش و خوبی معاويه و يزيد داد

سخن داد . امام سجاد ( ع ) به يزيد گفت : به من هم اجازه مي دهی 

روی اين چوبها بروم و سخنانی بگويم که هم خدا را خشنود سازد و هم

برای مردم موجب اجر و ثواب باشد ؟ يزيد نمي خواست اجازه دهد ، زيرا از

علم و معرفت و فصاحت و بلاغت خانواده عصمت (عليهم السلام) آگاه

بود و بر خود مي ترسيد . مردم اصرار کردند . ناچار يزيد قبول کرد .

امام چهارم ( ع ) پای به منبر گذاشت و آنچنان سخن گفت که دلها از جا

کنده شد و اشکها يکباره فرو ريخت و شيون از ميان زن و مرد برخاست .

خلاصه بيانات امام ( ع ) چنين بود : "ای مردم شش چيز را خدا به ما داده

است و برتری ما بر ديگران بر هفت پايه است . علم نزد ماست ، حلم نزد

ماست ، جود و کرم نزد ماست ، فصاحت و شجاعت نزد ماست ، دوستی

 قلبی مؤمنين مال ماست . خدا چنين خواسته است که مردم با ايمان ما

را دوست بدارند ، و اين کاری است که دشمنان ما نمي توانند از آن

جلوگيری کنند" . سپس فرمود : "پيغمبر خدا محمد ( ص ) از ماست ،وصی

 او علی بن ابيطالب از ماست ، حمزه سيد الشهداء از ماست ، جعفر طيار

از ماست ، دو سبط اين امت حسن و حسين ( ع ) از ماست ، مهدی اين

امت و امام زمان از ماست " . سپس امام خود را معرفی کرد و کار به

جايی رسيد که خواستند سخن امام را قطع کنند ، پس دستور دادند تا

مؤذن اذان بگويد . امام ( ع ) سکوت کرد . تا مؤذن گفت : اشهد ان محمدا

رسول الله . امام عمامه از سر برگرفت و گفت : ای مؤذن تو را به حق

همين محمد خاموش باش . سپس رو به يزيد کرد و گفت : آيا اين پيامبر

ارجمند جد تو است يا جد ما ؟ اگر بگويی جد تو است همه مي دانند دروغ

مي گويی ، و اگر بگويی جد ماست ، پس چرا فرزندش حسين ( ع ) را

کشتی ؟ چرا فرزندانش را کشتی ؟ چرا اموالش را غارت کردی ؟ چرا زنان

و بچه هايش را اسير کردی ؟ سپس امام ( ع ) دست برد و گريبان چاک زد

و همه اهل مجلس را منقلب نمود . براستی  آشوبی به پا شد . اين پيام

حماسی عاشورا بود که به گوش همه مي رسيد . اين ندای  حق بود که

به گوش تاريخ مي رسيد . يزيد در برابر اين اعتراضها زبان به طعن و لعن

ابن زياد گشود و حتی بعضی از لشکريان را که همراه اسيران آمده بودند 

بظاهر - مورد عتاب و سرزنش قرار داد . سرانجام بيمناک شد و از آنان

روی پوشيد و سعی کرد کمتر با مردم تماس بگيرد . به هر حال ، يزيد بر

اثر افشاگريهای امام ( ع ) و پريشان حالی اوضاع مجبور شد در صدد

استمالت و دلجويی حال اسيران برآيد . از امام سجاد ( ع ) پرسيد: آيا ميل

داريد پيش ما در شام بمانيد يا به مدينه برويد ؟ امام سجاد ( ع ) و زينب

کبری ( ع ) فرمودند : ميل داريم پهلوی  قبر جدمان در مدينه باشيم .

حرکت به مدینه


در ماه صفر سال61هجری اهل بيت عصمت با جلال و عزت به سوی مدينه

حرکت کردند . نعمان بن بشير با پانصد نفر به دستور يزيد کاروان را

همراهی کرد . امام سجاد و زينب کبری و ساير اهل بيت به مدينه نزديک

مي شدند . امام سجاد ( ع ) محلی در خارج شهر مدينه را انتخاب فرمود

و دستور داد قافله در آنجا بماند . نعمان بن بشير و همراهانش را اجازه

مراجعت داد . امام ( ع ) دستور داد در همان محل خيمه هايی برافراشتند.

آنگاه به بشير بن جذلم فرمود مرثيه ای بسرای و مردم مدينه را از ورود ما

آگاه کن . بشير يکسر به مدينه رفت و در کنار قبر رسول الله (ص) با حضور

مردم مدينه ايستاد و اشعاری  سرود که ترجمه آن چنين است: "هان ! ای 

مردم مدينه شما را ديگر در اين شهر امکان اقامت نماند ، زيرا که حسين

( علیه السلام ) کشته شد ، و اينک اين اشکهای من است که روان است .

آوخ ! که پيکر مقدسش را که به خاک و خون آغشته بود در کربلا بگذاشتند

 و سرش را بر نيزه شهر به شهر گردانيدند" .شهر يکباره از جای کنده شد .

زنان بنی هاشم صدا به ضجه و ناله و شيون برداشتند . مردم در خروج از

منزلهای  خود و هجوم به سوی خارج شهر بر يکديگر سبقت گرفتند .

بشير مي گويد : اسب را رها کردم و خود را به عجله به خيمه اهل بيت

پيغمبر رساندم . در اين موقع حضرت سجاد ( ع ) از خيمه بيرون آمد و در

حالی که اشکهای روان خود را با دستمالی پاک مي کرد به مردم اشاره

کرد ساکت شوند ، و پس از حمد و ثنای الهی لب به سخن گشود و از

واقعه جانگداز کربلا سخن گفت . از جمله فرمود : "اگر رسول الله ( ص )

جد ما به قتل و غارت و زجر و آزار ما دستور مي داد ، بيش از اين بر ما

ستم نمي رفت ، و حال اينکه به حمايت و حرمت ما سفارش بسيار شده

بود . به خدا سوگند به ما رحمت و عنايت فرمايد و از دشمنان ما انتقام

بگيرد" . سپس امام سجاد ( ع ) و زينب کبری ( ع ) و ياران و دلسوختگان

عزای حسينی  وارد مدينه شدند . ابتدا به حرم جد خود حضرت رسول الله

( صلی الله علیه وآله وسلم ) و سپس به بقيع رفتند و شکايت مردم جفا

پيشه را با چشمانی اشک ريزان بيان نمودند.مدتها در مدينه عزای حسينی 

برقرار بود . و امام ( ع ) و زينب کبری از مصيبت بی نظير کربلا سخن

مي گفتند و شهادت هدفدار امام حسين ( ع ) را و پيام او را به مردم تعليم

مي دادند و فساد دستگاه حکومت را بر ملا مي کردند تا مردم به عمق

مصيبت پی  ببرند و از ستمگران روزگار انتقام خواستن را ياد بگيرند . آن

روز در جهان اسلام چهار نقطه بسيار حساس و مهم بود : دمشق ، کوفه ،

مکه و مدينه ، حرم مقدس رسول الله مرکز يادها و خاطره اسلام عزيز و

پيامبر گرامی(ص).امام سجاد(ع) در هر چهار نقطه نقش حساس ايفا

فرمود ، و به دنبال آن بيداری مردم و قيامها و انقلابات کوچک و بزرگ و

نارضايتی عميق مردم آغاز شد . از آن پس تاريخ اسلام شاهد قيامهايی 

بود که از رستاخيز حسينی در کربلا مايه مي گرفت ، از جمله واقعه حرّه

که سال بعد اتفاق افتاد ، و کارگزاران يزيد در برابر قيام مردم مدينه

کشتارهای عظيم به راه انداختند . اولاد علی ( ع ) هر يک در گوشه و کنار

در صدد قيام و انتقام بودند تا سرانجام به قيام ابو مسلم خراسانی  و

انقراض سلسله ناپاک بنی اميه منتهی شد . مبارزه و انتقاد از رفتار

خودخواهانه و غير عادلانه خلفای بنی اميه و بنی  عباس به صورتهای 

مختلف در مسلمانان بخصوص در شيعيان علی ( ع ) در طول تاريخ زنده

شد و شيعه به عنوان عنصر مقاوم و مبارز که حامل پيام خون و شهادت

بود در صحنه تاريخ معرفی گرديد . گرچه شيعيان هميشه زجرها ديده و

شکنجه ها بر خود هموار کرده اند،ولی هميشه اين روحيه انقلابی را حتی

  تا امروز - پس از چهارده قرن - در خود حفظ کرده اند . امام سجاد ( ع )

گرچه بظاهر در خانه نشست ، ولی هميشه پيام شهادت و مبارزه را در

برابر ستمگران به زبان دعا و وعظ بيان مي فرمود و با خواص شيعيان خود

مانند "ابو حمزه ثمالي " و "ابو خالد کابلي " و ... در تماس بود ، و در عين

حال به امر به معروف و نهی از منکر اشتغال داشت ، و شيعيان خاص وی

 معارف دينی و احکام اسلامی را از آن حضرت مي گرفتند و در ميان

شيعيان منتشر مي کردند ، و از اين راه ابعاد تشيع توسعه فراوانی يافت.

بر اثر اين مبارزات پنهان و آشکار بود که برای بار دوم امام سجاد را به امر

عبد الملک خليفه اموی ، با بند و زنجير از مدينه به شام جلب کردند ، و

بعد از زمانی به مدينه برگرداندند . امام سجاد ( ع ) در مدت 35سال

امامت با روشن بينی خاص خود هر جا لازم بود ، برای بيداری مردم و

تهييج آنها عليه ظلم و ستمگری  و گمراهی کوشيد ، و در موارد بسياری

 به خدمات اجتماعی وسيعی در زمينه حمايت بينوايان و خاندانهای

 بی  سرپرست پرداخت ، و نيز از طريق دعاهايی که مجموعه آنها در

"صحيفه سجاديه " گرد آمده است ، به نشر معارف اسلام و تهذيب نفس

و اخلاق و بيداری مردم اقدام نمود .

صحیفه سجادیه

صحيفه سجاديه که از ارزنده ترين آثار اسلامی  است ، شامل 57دعا است

که مشتمل بر دقيقترين مسائل توحيدی و عبادی و اجتماعی  و اخلاقی 

است ، و بدان "زبور آل محمد ( ص )" نيز مي گويند . يکی از حوادث تاريخ

که دورنمايی از تلألؤ شخصيت امام سجاد ( ع ) را به ما مي نماياند - گرچه

سراسر زندگی امام درخشندگی و شور ايمان است - قصيده ای است که

فرزدق شاعر در مدح امام ( ع ) در برابر کعبه معظمه سروده است .

مورخان نوشته اند : "در دوران حکومت وليد بن عبد الملک اموی ، وليعهد

و برادرش هشام بن عبد الملک به قصد حج ، به مکه آمد و به آهنگ طواف

قدم در مسجد الحرام گذاشت . چون به منظور استلام حجر الاسود به

نزديک کعبه رسيد ، فشار جمعيت ميان او و حطيم حائل شد ، ناگزير قدم

واپس نهاد و بر منبری که برای وی  نصب کردند ، به انتظار فروکاستن

ازدحام جمعيت بنشست و بزرگان شام که همراه او بودند در اطرافش

جمع شدند و به تماشای  مطاف پرداختند . در اين هنگام کوکبه جلال

حضرت علی بن الحسين (عليهما السلام) که سيمايش از همگان زيباتر

وجامه هايش از همگان پاکيزه تر و شميم نسيمش از همه طواف کنندگان

دلپذيرتر بود ، از افق مسجد بدرخشيد و به مطاف درآمد ، و چون به نزديک

حجر الاسود رسيد ، موج جمعيت در برابر هيبت و عظمتش واپس نشست

و منطقه استلام را در برابرش خالی از ازدحام ساخت ، تا به آسانی دست

به حجر الاسود رساند و به طواف پرداخت . تماشای اين منظره موجی از

خشم و حسد در دل و جان هشام بن عبد الملک برانگيخت و در همين حال

که آتش کينه در درونش زبانه مي کشيد ، يکی از بزرگان شام رو به او کرد

و با لحنی آميخته به حيرت گفت : اين کيست که تمام جمعيت به تجليل و

تکريم او پرداختند و صحنه مطاف برای  او خلوت گرديد ؟ هشام با آن که

شخصيت امام را نيک مي شناخت ، اما از شدت کينه و حسد و از بيم آن

که درباريانش به او مايل شوند و تحت تأثير مقام و کلامش قرار گيرند ،

خود را به نادانی  زد و در جواب مرد شامی گفت : "او را نمي شناسم " .

در اين هنگام روح حساس ابو فراس ( فرزدق ) از اين تجاهل و حق کشی 

سخت آزرده شد و با آن که خود شاعر دربار اموی بود ، بدون آن که از قهر

و سطوت هشام بترسد و از درنده خويی آن امير مغرور خودکامه بر جان

خود بينديشد ، رو به مرد شامی کرد و گفت : "اگر خواهی تا شخصيت او

را بشناسی از من بپرس ، من او را نيک مي شناسم " . آن گاه فرزدق در

لحظه ای از لحظات تجلی ايمان و معراج روح ، قصيده جاويدان خود را که

از الهام وجدان بيدارش مايه مي گرفت ، با حماسه های افروخته و آهنگی 

پرشور سيل آسا بر زبان راند ، و اينک دو بيتی از آن قصيده و قسمتی از

ترجمه آن : هذا الذی تعرف البطحاء وطأته والبيت يعرفه والحل والحرم هذا

الذی احمد المختار والده صلی عليه الهی ما جری القلم "اين که تو او را

نمي شناسی  ، همان کسی است که سرزمين "بطحاء" جای گامهايش

را مي شناسد و کعبه و حل و حرم در شناسائيش همدم و همقدمند . اين

کسی است که احمد مختار پدر اوست ، که تا هر زمان قلم قضا در کار

باشد ، درود و رحمت خدا بر روان پاک او روان باد ... اين فرزند فاطمه ،

سرور بانوان جهان است و پسر پاکيزه گوهر وصی پيغمبر است ، که آتش

قهر و شعله انتقام خدا از زبانه تيغ بی دريغش همي درخشد ..." . و از اين

دست اشعاری  سرود که همچون خورشيد بر تارک آسمان ولايت

مي درخشد و نور مي پاشد . وقتی قصيده فرزدق به پايان رسيد ، هشام

مانند کسی که از خوابی گران بيدار شده باشد ، خشمگين و آشفته به

فرزدق گفت : چرا چنين شعری - تا کنون - در مدح ما نسروده ای ؟ فرزدق

گفت : جدّی بمانند جدّ او و پدری همشأن پدر او و مادری  پاکيزه گوهر

مانند مادر او بياور تا تو را نيز مانند او بستايم . هشام برآشفت و دستور

داد تا نام شاعر را از دفتر جوايز حذف کنند و او را در سرزمين "عسفان "

ميان مکه و مدينه به بند و زندان کشند . چون اين خبر به حضرت سجاد

( علیه السلام ) رسيد دستور فرمود دوازده هزار درهم به رسم صله و

جايزه نزد فرزدق بفرستند و عذر بخواهند که بيش از اين مقدور نيست .

فرزدق صله را نپذيرفت و پيغام داد : "من اين قصيده را برای رضای خدا

و رسول خدا(ص) و دفاع از حق سروده ام و صله ای نمي خواهم " .

امام ( علیه السلام ) صله را بازپس فرستاد و او را سوگند داد که بپذيرد

و اطمينان داد که چيزی  از ارزش واقعی آن ، در نزد خدا کم نخواهد شد.

باری ، اين فضايل و ارزشهای واقعی است که دشمن را بر سر کينه و

انتقام مي آورد . چنانکه نوشته اند : سرانجام به تحريک هشام ، خليفه

اموی ، وليد بن عبد الملک ، امام زين العابدين و سيد الساجدين ( ع ) را

مسموم کرد و در سال 95 هجری  درگذشت و در بقيع مدفون شد .




تاریخ: یکشنبه 18 آبان 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah

حرکت کاروان از کربلا به کوفه

وقایع شام غریبان

وقتی نام عاشورا به گوش می‌ رسد، آتش سوزناكی از غم، دل را در بر

می‌ گیرد و اشك، امان را می ‌برد. وقایع دردناك عاشورا تا بعدازظهر كه

هنگامه شهادت امام حسین (علیه السّلام) بود یكسری جنایات را به خود

دید و از شهادت امام حسین (علیه السّلام) به بعد سرزمین كربلا شاهد

فجایع و جنایاتی خاص در مورد اهل بیت پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) 

بود.سال 61(ه.ق) عصر روز دهم محرم لشكر یزید بعد از این كه

امام حسین (علیه ‌السّلام) را به شهادت رساند به دستور فرماندهان خود

دست به غارت و آتش زدن خیمه ‌ها و آزار و اذیت خاندان نبوت زدند.

آن نامردان به سوی خیمه ‌های حرم امام حسین (علیه‌ السّلام) روی آوردند

و اثاث و لباس ها و شتران را به یغما بردند و گاه بانویی از آن اهلبیت پاك،

با آن بی ‌شرمان بر سر جامه ‌ای در كشمكش بود و عاقبت آن لعنت 

شدگان الهی جامه را از او می ‌ربودند.(1)

دختران رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و حریم او از خیمه ‌ها بیرون

آمده و می ‌گریستند و در فراق حامیان و عزیزان خود شیون و زاری

می ‌نمودند.

بعد از به اسارت گرفتن اهل بیت، عمرسعد ملعون در میان یارانش فریاد

كشید: چه كسی حاضر است كه اسب بر پشت و سینه حسین

(علیه ‌السّلام) بتازد! ده نفر داوطلب شدند و پیكر مطهر امام حسین

(علیه ‌السّلام) را با سم اسبان لگدكوب كردند.(3) 

در عصر عاشورا عمر سعد سر مبارك امام حسین (علیه السّلام) را با

خولی بن یزید اصبحی و حمید بن مسلم ازدی نزد عبیداله بن زیاد به

كوفه فرستاد و سرهای یاران و خاندان او را جمع كرده (كه هفتاد دو سر

بود) و به همراهی شمربن ذی‌ الجوشن و قیس بن اشعث به كوفه

فرستاد.(4) 

سپس كشته ‌های خودشان را جمع كرده و دفن نمودند ولی جنازه بی سر

و زیر پای اسبان لگدكوب شده امام حسین (علیه ‌السّلام) و یارانش تا روز

دوازدهم محرم عریان در بیابان كربلا بود تا این كه توسط قبیله بنی ‌اسد و

به راهنمایی امام سجّاد (علیه ‌السّلام) دفن شدند.(5) 

شب یازدهم محرم را گویا اسرای اهلبیت در یك خیمه نیم ‌سوخته سپری

نمودند در این رابطه در مقاتل چیزی از احوال اهل‌بیت(علیهم ‌السّلام)نقل

نشده ولی می‌ توان تصور كرد كه چه شب سختی را بعد از یك روز 

پر سوز و از دست دادن عزیزان و غارت اموال و اسارت و سوختن

خیمه ها و اهانت ‌ها و ... داشته اند.

عمرسعد ملعون در روز 11 محرم دستور حركت از كربلا به سوی كوفه را

می ‌دهد و زنان حرم امام حسین(علیه ‌السّلام)را بر شتران بی‌ جهاز سوار

كرده و این امانت ‌های نبوت را چون اسیران كفّار در سخت‌ ترین مصائب و

غم و غصه كوچ می ‌دهند.(6) 

در هنگام حركت از كربلا عمر سعد دستور داد كه اسراء را از قتلگاه عبور

دهند. قیس بن قرّه گوید: هرگز فراموش نمی‌ كنم لحظه ‌ای را كه زینب

دختر فاطمه (سلام ‌الله علیها) را از كنار كشته بر خاك افتاده برادرش

حسین عبور دادند كه از سوز دل می‌ نالید ... و امام سجّاد (علیه ‌السّلام)

می ‌فرماید: ... من به شهدا نگریستم كه روی خاك افتاده و كسی آنها را

دفن نكرده، سینه ‌ام تنگ شد و به اندازه ‌ای بر من سخت گذشت كه نزدیك

بود جانم برآید و عمه ‌ام زینب وقتی از حالم با خبر شد مرا دلداری داد كه

بی ‌تابی نكنم.

شاعر عرب این مصیبت عظما را به رشته نظم در آورده:

"یصلى على المبعوث من ..."؛ این قضیه بسیار شگفت ‌آور است كه مردم

بر پیغمبر مبعوث تحیت و درود بر روح پاكش می ‌فرستند و از طرف دیگر،

فرزندان و خاندان او را به قتل مى ‌رسانند!!(7)

 گویا اسرای كربلا را دوبار به قتلگاه می آورند،یک دفعه همان عصر 

روز عاشورا بعد از غارت خیمه‌ ها و به درخواست خود اسراء ویک بار هم

در روز یازدهم محرم هنگام كوچ از کربلا و به دستور عمر سعد واین کار

 عمرسعد شاید به خاطر این بود كه می خواست اهلبیت(علیهم السلام)

با دیدن جنازه ‌های عریان و زیر آفتاب مانده شکنجه روحی به اسراء داده 

باشد.

بعد از این كه روز یازدهم محرم اسراء را از كربلا به سوی كوفه حركت دادند

به خاطر نزدیكی این دو به هم روز 12محرم اسراء را وارد شهر كوفه نمودند

گویا شب دوازدهم را اسراء در پشت دروازه‌ های كوفه و بیرون شهر سپری

كرده باشند.

در اثر تبلیغات عبیدالله بن زیاد علیه امام حسین (علیه ‌السّلام) و خارجی

معرفی كردن آن حضرت، مردم كوفه از این پیروزی خوشحال می ‌شوند و

جهت دیدن اسراء به كوچه ‌ها و محله ‌ها روانه می ‌شوند و با دیدن اسراء

شادی می‌ كنند.ولی با خطابه ‌هایی كه امام سجّاد(علیه ‌السّلام)و حضرت

زینب (سلام ‌الله علیها) و سایرین از اسراء ایراد می ‌كنند و خودشان را به

كوفیان و مردم می ‌شناسانند و به حق بودن قیام امام حسین (علیه‌ السّلام)

اذعان می‌ كنند شادی كوفیان را به عزا تبدیل می ‌كنند.

در طول مدتی كه در كوفه و در میان مردم به عنوان اسیر جنگی حركت

می ‌كردند سرها بالای نیزه بود و اسراء در كجاوه ها جا داده شده بودند

و آنان كه خیال می ‌كردند اسراء از خارجیان هستند و بر خلیفه یزید

عاصی شده ‌اند، جسارت و اهانت می ‌كردند، عده ‌ای هم از نسب اسراء

سؤال می كردند با این وضع وارد دارالاماره می ‌شوند و در مجلس

عبیدالله بن زیاد كه حاكم كوفه و عامل اصلی شهادت امام حسین

(علیه السّلام) بود، این ملعون جلوی چشم اسراء و مردم با چوب‌ دستی

به سر مبارك می ‌زد و خود را پیروز میدان قلمداد می ‌كرد و كشته شدن

امام حسین (علیه السّلام) را خواست خدا قلمداد می ‌‌نمود.(9) ولی با

جواب ‌هایی كه از جانب حضرت زینب و امام سجّاد (علیهما‌ السّلام)

می ‌شنید بیشتر رسوا می ‌شد.


 

پی ‌نوشت ‌ها:
1- ابی مخنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ترجمه و متن كامل وقعة الطف، سیدعلی محمد

موسوی جزایری، انتشارات بنی‌الزهرا، چاپ اول 1380. 
3- شیخ عباس قمی، ترجمه نفس المهوم (در كربلا چه گذشت)، انتشارات مسجد مقدس

جمكران، ص 485/ اولین مقتل سالار شهیدان، پیشین، ص349. 
4- شیخ عباس قمی، همان، ص486، و شیخ عباس قمی، ص 351. 
5- شیخ عباس قمی، همان، ص492/ اولین مقتل، پیشین، ص353. 
6- شیخ عباس قمی، ترجمه نفس المهوم، ترجمه محمدباقر كسره‌ای، انتشارات جمكران،

ص490/ ابی محنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ص 351. 
7- لهوف سید بن طاووس .
8- در كربلا چه گذشت، ص 492 و حسین نفس مطمئنه، محمدعلی عالمی، انتشارات هاد،

ص 306. 
9- ابن مخنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ترجمه وقعة الطف، سید علی محمد موسوی

جزایری، ص 361، و ترجمه نفس‌المهموم، پیشین، ص 519.

 




تاریخ: شنبه 17 آبان 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah
روز دهم محرم 92
 

شهادت امام حسین (علیه السلام) و حوادث پس از آن 

عاشورا نه فقط روزی برای عزاداری است بلکه فرهنگی است که با تدبر
 
و مطالعه بیشتر در زوایای آن می توان زمینه ساز حرکت های عمیقی بود.
 
در این بخش قصد داریم در روزهای عزاداری محرم و صفر به
 
ذکر یکی از شهدای گرانقدر کربلا بپردازیم.

اين روز، پر آوازه ترين روزهاى سال و خاطره آميزترين تاريخ بشرى است .

دراين روز بزرگ،پاى مردى ، فداكارى و سربلندى گروه اندكى از انسان هاى

به خدا پيوسته و در برابر ده ها هزار مردان جنگى و جنايت پيشه به نمايش ‍

درآمد. اين روز، روز فداكارى امام حسين (عليه السلام) و ياران باوفاى وى

مى باشد و تا ابد به آنان تعلق خواهد داشت . در اين روز،حوادث و 

رویدادهای مهمى در سرزمين كربلا به وقوع پيوست كه براى هميشه در

تاريخ انسان ها ثبت و درج خواهد ماند.در اين جا به طور گذرا به اهم

رويدادهاى روز عاشورا مى پردازيم:

 
الف - قبل از شهادت امام حسين عليه‌السلام: 
 
1 - تنظيم سپاه:
 
امام حسين (عليه السلام) پس از نماز صبح ، سپاه خويش را كه متشكل
 
 
از 32 تن سواره و 40 تن پياده بودند، به سه دسته تقسيم كرد. دسته اول
 
 
را در بخش ميمنه ، دسته دوم را در بخش ميسره و دسته اى را ميان آن
 
دو قرار داد. فرماندهى بخش ميمنه را به ((زهير بن قين )) و فرماندهى
 
بخش ميسره را به ((حبيب بن مظاهر))واگذار كرد و خود در وسط دو سپاه
 
 
مستقر شد و بيرق سپاه را به برادرش عباس بن على(عليه السلام)معروف
 
 
به قمر بنى هاشم سپرد و خيمه ها را در پشت سر قرار داد. عمر بن سعد
 
نيز سپاهيان جنايت پيشه خود را به چند گروه تقسيم كرد. وى ، فرماندهى
 
بخش ميمنه را به عمر بن حجاج،فرماندهى بخش ميسره را به شمر بن ذى
 
 
الجوشن ، فرماندهى سواره نظام را به عروه بن قيس و فرماندهى پياده
 
نظام را به شبث بن ربعى واگذار كرد. وى بيرق ، ننگين سپاه خود را به
 
غلامش ((دريد)) سپرد. دو سپاه در برابر يك ديگر صف آرايى كرده و براى
 
 
آغاز نبرد سرنوشت ساز، لحظه شمارى مى كردند.
 
2 - اندرزهاى پيش از نبرد
 
امام حسين (عليه السلام) براى پيش گيرى از نبرد و خون ريزى نيروهاى
 
دو طرف،تلاش زيادى به عمل آورد و از هر راه ممكن مى خواست از كشتار
 
مسلمانان جلوگيرى نمايد و خون كسى بر زمين نريزد. ولى دشمن كه
 
مغرور از كثرت سپاه خود و قلت ياران امام(عليه السلام)بود،به هيچ 
 
صراطی مستقيم نبود و به هيچ پيشنهادى پاسخ مثبت و كار ساز 
 
نمی داندو خواهان تعيين تكليف از راه نبرد و خون ريزى بود. امام حسين
 
(عليه السلام) در روز عاشورا، برخى از ياران خود را به نزد سپاه دشمن
 
فرستاد تا با آنان گفت و گو كرده و با بيان حقايق و واقعيت ها، آنان را از
 
 
شرارت و جنايت منصرف كنند. آن حضرت ، خود نيز بارها براى اندرز سپاه
 
كفر پيشه دشمن ، پا پيش نهاد و با بيان خطبه هايى روشن گر، آنان را به
 
حفظ آرامش و عدم خون ريزى دعوت كرد و از جنگ و مبارزه بازداشت . (1)
 
 
ولى جز تعدادى اندك كه از خواب غفلت بيدار شده و حقيقت را دريافتند و
 
به سپاه آن حضرت پيوستند، بقيه آنان در ضلالت و گمراهى خويش باقى
 
مانده و بر آغاز جنگ اصرار مى كردند.
 
3 - پشيمانى حر بن يزيد
 
حر بن يزيد تميمى كه از فرماندهان جنگاور و دلير عمر بن سعد بود و همو
 
بود كه در وهله نخست ، راه را برامام حسين (عليه السلام)بست و او را به
 
 
اجبار و اكراه به كربلا رهسپار گردانيد گردانيد: وقتى بزرگوارى امام حسين
 
 
(عليه السلام) و حقيقت خواهى وى را ملاحظه كرد و از سوى ديگر شاهد
 
نيت هاى پليد عمر بن سعد و لشكريان عبيدالله بن زياد و جنايت ها و ستم
 
كارى هاى آنان بود،از خواب غفلت و دنياطلبى بيدار شد و در خود احساس
 
نگرانى و ندامت نمود و در وى دگرگونى شگفتى به وجود آمد. به طورى
 
كه يكباره سپاه كفر پيشه عمر بن سعد را ترك و به سوى خيمه گاه
 
امام حسين(عليه السلام) رهسپار شد. حر به نزد امام حسين
 
 
(عليه السلام) رفت و از آن حضرت در خواست عفو و بخشش نمود و از
 
كردار و رفتارهاى پيشين خود اظهار پشيمانى كرد. امام حسين
 
(عليه السلام) با مهربانى تمام حر بن يزيد را پذيرفت و از وى استقبال كرد
 
و با رفتار خود موجب تقويت ايمان حر گرديد.حر براى روشن گرى سپاه
 
دشمن به سوى آنان برگشت و با معرفى خود و چگونگى هدايت يافتنش ،
 
 
آنان را به راه خير و سعادت و پيوستن به سپاه حقيقت جوى امام حسين
 
(عليه السلام) دعوت كرد. (2) دشمنان كه از ملحق شدن حر به
 
امام حسين (عليه السلام) بسيار نگران و ملتهب شده بودند، وى را
 
سنگباران و تير باران كرده و از نزديك شدنش به نيروهاى خود بازداشتند.
 
حر به ناچار به سوى خيمه گاه امام حسين (عليه السلام) برگشت .
 
پيوستن حر به سپاه امام حسين (عليه السلام) و سخنرانى وى براى سپاه
 
 
عمر بن سعد در دفاع از امام حسين (عليه السلام) ، براى عمر بن سعد و
 
ديگر جنگ افروزان دشمن بسيار گران و نگران كننده بود و تاثير زيادى در
 
نيروهاى دشمن به وجود آورد.
 
 
4 - هجوم سراسرى 
 
سپاه دشمن كه از پيوستن حر و چند نفر ديگر به سپاه امام حسين
 
(عليه السلام) احساس خطر و ريزش نيرو كرده و ادامه اين وضعيت را به
 
زيان خود مى ديد،فرمان حمله را صادر كرد. عمر بن سعد با رها كردن تيرى
 
به سوى سپاهيان امام حسين(عليه السلام)جنگ را به طور رسمى آغاز و
 
سپاهيان نگون بخت خود را به نبرد و تهاجم ترغيب و تشويق كرد.در اندك
 
مدتى دو سپاه به يكديگر نزديك شده و با ابزارهاى جنگى آن روز به نبرد
 
پرداختند. در اين نبرد، شگفتى تاريخ به وقوع پيوست و معادلات نظامى در
 
هم ريخت،و آن ،دفاع يك سپاه كمتر از صد نفر كه برخى از آنان را نوجوانان
 
 
و يا كهن سالان و سالخوردگان تشكيل مى دادند، در برابر يك سپاه چند
 
 
ده هزار نفرى بود. اين سپاه اندك ، با دلاورى و دليرى تمام از حيثيت و
 
موجوديت خويش و اعتقادات و اصول مذهبى و سياسى خود دفاع و
 
پاسدارى نموده و مغلوب دشمن نشدند. هر يك از ياران امام حسين
 
(عليه السلام) با ده ها تن از نيروهاى دشمن به نبرد نابرابر و تن به تن
 
پرداخت ولى هيچ گونه سستى و ترديدى در وى ملاحظه نمى شد و اين
 
روحيه بالاى رزمى اعتقادى براى دشمن ، سنگين و كمر شكن بود. ياران
 
امام حسين (عليه السلام)با سرافرازى ، به شرف شهادت نايل شده و يا
 
با ادامه دلاورى ، دشمن را مستاصل و زمين گير نمودند.تصور دشمن در
 
آغاز بر اين بود كه سپاه كم عده امام حسين (عليه السلام) در لحظات
 
نخستين هجوم سراسرى،نابود شده و از هستى ساقط مى شوند و غائله
 
 
كربلا به راحتى پايان مى پذيرد، ولى پس از درگير شدن با آنان ، تازه
 
فهميدند كه با كوهى استوار از ايمان و عقيده روبرو شدند و از ميان بردن
 
آنان ، كار آسانى نيست .ياران امام حسين (عليه السلام) از بامداد تا عصر
 
عاشورا نبرد را ادامه داده و تا آخرين قطره هاى خون خود از قيام
 
امام حسين (عليه السلام) پاسدارى كردند.محدث قمى از محمد بن ابى
 
طالب موسوى روايت كرده است: كه در اين نبرد، پنجاه تن از ياران
 
امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيدند.(3)
 
5 - نبرد انفرادى
 
دشمن كه از نبرد سراسرى و تهاجمى ، نتيجه اى نگرفته بود، به تدريج به
 
سوى نبرد انفرادى روى آورد. زيرا اگر چه سپاه عمر بن سعد جملگى براى
 
نبرد با امام حسين(عليه السلام) آمده بودند،ولى در ميان آنان مردان زيادى
 
 
بودند كه جنگ با فرزند زاده رسول خدا (صلى الله عليه و آله) را روا نداشته
 
و به اكراه و اجبار در سپاه عمر بن سعد قرار گرفته و بودند. بدين جهت در
 
كار نبرد عمومى و هجوم سراسرى تعلل مى ورزيدند وعمر بن سعد را در
 
 
رسيدن به مقاصد پليدش ناكام گذاشته بودند.گفتنى است كه روى كرد به
 
نبرد انفرادى ، براى سپاه كم تعداد امام حسين(عليه السلام)نيز خوش آيند
 
و پسنديده تر بود. زيرا در اين صورت هر يك از ياران امام (عليه السلام)
 
مى توانست با چندين نفر از سپاه بى انگيزه دشمن نبرد كند و دشمن را
 
در موضع انفعالى قرار دهد. همين امر باعث طولانى تر شدن مبارزات 
 
گردید.ياران امام حسين (عليه السلام) يكى از ديگرى با انگيزه ايمان و
 
اعتقاد، از آن حضرت اجازه رزم گرفته و وارد صحنه مى شدند و سرانجام
 
 
شرافتمندانه جام شهادت را سر مى كشيدند. تعدادى از ياران امام
 
(عليه السلام) تا پيش از ظهر عاشورا به همين نحو به شهادت رسيدند.
 
 
6 - نماز ظهر عاشورا 
 
به هنگام ظهر، يكى از ياران امام (عليه السلام) به نام ابوثمامه صيداوى ،
 
آن حضرت را متوجه وقت نماز ظهر كرد. امام حسين (عليه السلام) كه به
 
نماز اهميت ويژه اى مى داد، دستور داد كه جنگ را متوقف كرده و همگى
 
به نماز پردازند.پيشنهاد امام حسين (عليه السلام) مورد موافقت دشمن
 
قرار نگرفت و آنان هم چنان به نبرد خود ادامه مى دادند. امام حسين به
 
ناچار،يكطرفه جنگ را متوقف كرد و با ياران اندك خود نماز ظهر را به صور
 
 
نماز خوف (نماز ويژه زمان جنگ ) به جاى آورد. ياران آن حضرت دو دسته
 
شده ، دسته اى به نماز امام (عليه السلام) اقتدا كرده و دسته اى دفاع
 
مى نمودند. اما دشمنان هيچ گونه ترحمى به امام (عليه السلام) و نماز
 
گزاران نكرده و با رها كردن تير، آنان را هدف قرار مى دادند. برخى از
 
مدافعان امام حسين (عليه السلام) ، دشمن را از اطراف نماز گزاران
 
پراكنده كرده و برخى ديگر خود را سپر تيرها قرار داده و مانع رسيدن
 
آنها به وجود امام حسين (عليه السلام) مى شدند. سعيد بن عبدالله
 
حنفى ، از جمله آنانى بود كه خود را سپر امام (عليه السلام) قرار داد.وى
 
هر تيرى كه به جانب امام حسين (عليه السلام) مى آمد، خود را سپر آن
 
مى كرد و آن قدر در اين راه ايستادگى كرد تا نماز امام (عليه السلام) به
 
پايان رسيد. در آن هنگام به زمين افتاد و به شرف شهادت نايل آمد. علاوه
 
بر زخم شمشير و نيزه ، از بدن اين شهيد دلاور، تعداد سيزده چوبه تير
 
يافتند.(4)
 
7 - شهادت ساير ياران
 
پس از نماز، ياران امام حسين (عليه السلام) روحيه رزمى تازه اى يافته و
 
به سوى دشمن هجوم آوردند. تمام ياران امام (عليه السلام)، از جمله
 
جوانان برومند بنى هاشم و فرزندان ، برادران ، برادرزادگان ،خواهر زادگان
 
 
و عموزادگان آن حضرت به جهاد و دفاع پرداخته و به شهادت رسيدند.نبرد
 
 
دلاور مردانى چون زهير بن قين ، نافع بن هلال ، مسلم بن عوسجه ،
 
حبيب بن مظاهر، حر بن يزيد و برير بن خضير از ميان ياران امام حسين
 
(عليه السلام) و شيرمردانى چون على اكبر (عليه السلام) ،
 
عباس بن على (عليه السلام) ، قاسم بن حسن (عليه السلام) و
 
عبدالله بن مسلم (عليه السلام) از جوانان بنى هاشم به ياد ماندنى و
 
فراموش نشدنى است .نبرد هر يك از آنان ، لرزه اى در اركان سپاه كفر به
 
وجود آورد و شهادت آنان تاثير شكننده اى در وجود مبارك امام حسين
 
(عليه السلام) پديد آورد.به طورى كه آن حضرت هنگامى كه تنها شد و يك
 
 
تنه با دشمن نبرد مى كرد، به ياد ياران شهيد خود مى افتاد و گاهى به
 
سوى آنان نظرى مى افكند و آنان را يارى مى طلبيد و مى فرمود:
 
اى عباس ، اى على اكبر، اى قاسم ، اى زهير، اى حر كجاييد؟
 
8 - مبارزه و شهادت امام حسين (عليه السلام)
 
امام حسين (عليه السلام) پس از آن كه همه ياران خود را از دست داد،
 
بانوان عصمت پناه را در خيمه اى گرد آورد و آنان را تسلى و دلدارى داد و
 
به صبر و شكيبايى سفارش نمود و با قلبى شكسته از آنان خداحافظى
 
كرد.آن حضرت ، فرزندش امام زين العابدين (عليه السلام) را كه در بيمارى
 
سختى به سر مى برد، جانشين خويش قرار داد و با او نيز وداع كرد و
 
آماده نبرد با دشمن گرديد. امام حسين (عليه السلام) به تنهايى ،ساعاتى
 
چند با دشمن مبارزه كرد و به هر طرف حمله مى كرد گروهى را به هلاكت
 
 
مى رسانيد.هرگاه براى آن حضرت فرصتى به دست مى آمد، به خيمه ها
 
بر مى گشت و با حضور خود،كودكان و زنان بى پناه را تسلى مى داد و بار
 
ديگر با آنان خداحافظى مى كرد. شايد مقصود آن حضرت از تردد ميان
 
خيمه و ميدان نبرد، براى آمادگى بيشتر بازماندگانش براى پذيرش شهادت
 
 
آن حضرت بود.
 
 
در يكى از خداحافظى ها، فرزند شيرخوار خود را جهت سيراب كردنش به
 
 
سوى دشمن آورد و از آنها تقاضاى آب براى فرزند شيرخوار خود كرد، ولى
 
 
سپاه سنگ دل عمر بن سعد به فرزند شش ماهه او رحم نكرد و با هدف
 
تير قرار دادنش ، وى را در آغوش پدر غرقه به خون كرد.امام حسين
 
(عليه السلام) بدن غرقه به خون على اصغر (عليه السلام) را به خيمه
 
برگرداند و بار ديگر به مبارزه پرداخت . آن حضرت ، زخم هاى فراوانى را در
 
ميدان مبارزه متحمل شد، تا آن كه بر اثر كثرت جراحات به زمين افتاد.در آن
 
حال نيز دشمنان رهايش نكرده و با ابزارهاى گوناگون ، از جمله تير، نيزه ،
 
شمشير و سنگ بر بدنش ضرباتى وارد آوردند.سرانجام ، آن حضرت تاب و
 
توان از كف داد و بر خاك گرم كربلا بر زمين افتاد و آماده مهمانى خدا گرديد.
 
شمر بن ذى الجوشن،با قساوت تمام به سوى بدن خونين آن حضرت رفت،
 
در حالى كه رمقى در بدن شريفش بود، سر مباركش را از قفا جدا كرد و
 
سر بريده را به خولى اصبحى تحويل داد تا به نزد عمر بن سعد منتقل كند. 
 
ب - پس از شهادت امام حسين (عليه السلام):
 
دشمنان اهل بيت پس از شهادت جان سوز امام حسين (عليه السلام) و
 
يارانش ، دست از جنايات خويش برنداشتند، بلكه در اين روز غم آلود
 
جنايت هاى ديگرى مرتكب شدند كه به اختصار بيان مى كنيم:
 
1 - غارت خيمه ها
 
سپاه عمر بن سعد، به ويژه دسته نابكار شمر،پس از شهادت امام حسين
 
(عليه السلام) به خيمه هاى آن حضرت يورش برده و خيمه ها را غارت
 
كردند و چهارپايان ، لباس ها، صندوق ها، اسلحه ها و خوراكى ها را به
 
يغما بردند. آنان ،حتى حريم اهل بيت(عليهم السلام)را مراعات نكردند و زيور
 
و لباس هاى زنان را از آن ها ستاندند، به طورى كه زنان اهل بيت
 
 
(عليهم السلام)به عمر بن سعد پناهنده شده و از شدت جنايت كارى شمر
 
 
و گروه نابكارش ‍ شكايت كردند و عمر بن سعد به ظاهر، دستور داد كه از
 
غارت خيمه ها دست بردارند.( 5) از حميد بن مسلم روايت شد: به اتفاق
 
 
شمر بن ذى الجوشن و گروهى از پيادگان ، از خيمه ها گذشتيم تا به
 
على بن الحسين (عليه السلام) رسيديم كه از شدت بيمارى از هوش رفته
 
 
بود. همراهان شمر گفتند: كه اين بيمار را هم بكشيم ؟من گفتم :
 
سبحان الله چه بى رحم مردميد شما.آيا اين كودك ناتوان را هم میخواهيد
 
 
بكشيد؟ همين بيمارى كه بر او عارض شده ، او را كافى است . به هر
 
طريقى بود آنان را از كشتن على بن الحسين (عليه السلام) بازداشتم ،
 
ولى آن بى رحم ها پوستى را كه آن حضرت بر آن خفته بود بكشيدند و به
 
يغما بردند.(6)
 
2 - آتش زدن خيمه ها 
 
دشمنان پس از غارت خيمه ها و به يغما بردن دارايى ها و اشياى موجود
 
 
بازماندگان ، خيمه ها را به آتش كشيدند. در اين هنگام ، كودكان و زنان
 
بى سرپرست ، از خيمه ها بيرون آمده و به بيابان هاى اطراف گريختند.
 
راوى گفت : پس از غارت خيمه ها، آن ها را آتش زدند و بانوان مكرمات با
 
سر و پاى برهنه در حالى كه لباس هاى ايشان را ربوده بودند، از خيمه ها
 
بيرون ريختند و صدا به شيون و گريه بلند نمودند و در حال خوارى به 
 
اسیری رفتند.( 7)
 
3 - تاختن اسب بر پيكر شهيدان 
 
عمر بن سعد خطاب به سپاه خود گفت : چه كسانى آمادگى تاختن اسب
 
 
بركشتگان را دارند؟ده نفر از آنان اعلام آمادگى كردند كه از آن جمله بودند:
 
اسحاق بن حياة حضرمى ، احبش بن مرثد و اسيد بن مالك .اين عده پس
 
از نعل بندى اسبان خويش بر پيكر شهيدان كربلا،از جمله
 
اباعبدالله الحسين (عليه السلام) اسب تاختند و پيكرهاى پر از جراحت و
 
بى سر شهيدان را در هم شكستند.(8) اين گروه نابكار وقتى برگشتند،
 
در نزد عبيدالله بن زياد براى گرفتن جايزه خيانت و جنايت خويش ، از كار
 
خود چنين تعريف كردند: نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بكل يعبوب شديد
 
الاسر؛ ما كسانيم كه بر بدن حسين و يارانش اسب رانديم به حدى كه
 
استخوانهاى سينه آنان را در زير سم ستوران چون آرد نرم كرديم !
 
عبيدالله بن زياد، اعتنايى به آن ها نكرد و دستور داد كه جايزه اندكى به
 
 
آنها بدهند. اين عده پس از قيام مختار بن ابى عبيده ثقفى (در سال 66
 
ه .ق در كوفه به سزاى اعمالشان رسيدند. به دستور مختار دست و پاى
 
آنان را با ميخ ‌هاى آهنين بر زمين كوبيدند و بر بدنشان آن قدر اسب
 
دوانيدند كه پيش ‍ از هلاكت شدنشان اعضا و اجزاى بدنشان از هم جدا
 
شد.(9)
 
4 - ارسال سر مقدس امام حسين (عليه السلام) به كوفه 
 
عمر بن سعد در عصر عاشورا براى خوش خدمتى بيش تر و اعلام وفادارى
 
به عبيدالله بن زياد و خاندان بنى اميه ، دستور داد سر بريده امام حسين
 
(عليه السلام) را با شتاب به كوفه ببرند و عبيدالله بن زياد را از پايان يافتن
 
غائله كربلا با خبر گردانند.
 
ماموريت رساندن سر مقدس اباعبدالله الحسين (عليه السلام) با خولى
 
بن يزيد اصبحى و حميد بن مسلم بود. آنان شب به كوفه رسيدند. در آن
 
هنگام دارالاماره نيز بسته بود. به همين جهت شب را در خانه خويش
 
 
گذرانده و بامداد روز يازدهم سر مقدس امام حسين (عليه السلام) را نزد
 
عبيد الله بردند.
 
سرهاى ديگر شهيدان را پس از بريدن و شست و شو دادن ، ميان
 
سركردگان جنايت كار تقسيم كردند تا نزد عبيدالله برده و پاداش بگيرند و
 
بدين وسيله به وى نزديك شوند.(10)
 
آن گونه را به خاک منه معجرم که هست
 
حیف از سر تو نیست بیفتد سرم که هست
 
گیرم مرا به قتلگهت ره نداد شمر
 
تا سر نهی به زانوی او مادرم که هست
 
پس آن همه فرشتۀ سایه فروش کو؟
 
یادم نبود غصه نخور چادرم که هست
 
تو دخترم نگو که دگر دختر منند
 
این خیل پا برهنه به دور و برم که هست
 
دارم سپاه بهر تو می آورم حسین
 
گیرم تو بی سپاه شدی لشکرم که هست
 
گفتم به دست خویش طلای مرا ببر
 
گفتی طلا برای تو انگشترم که هست
 
 
پي نوشت : 
1- لهوف سيد طاووس ، ص 114.
2- الارشاد، ص 451.
3- منتهى الامال ، ج 1، ص 349.
4- همان ، ص 362.
5- الارشاد، ص 468.
6- منتهى الامال ، ج 1، ص 399.
7- لهوف سيد بن طاووس ، ص 150.
8- الارشاد، ص 469 و معالم المدرستين ، ج 3، ص 169.
9- ماهيت قيام مختار، ص 456.
10- نك : الارشاد، ص 470 ؛ معالم المدرستين ، ج 3، ص 173
و منتهى الامال ، ج 1، ص 401.
 
منبع: کتاب روز شمار تاریخ اسلام



تاریخ: شنبه 17 آبان 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah

حضرت امام خمینی (ره) در ایام تبعید در ترکیه

سحرگاه 13 آبان 1343 ه.ش. دوباره کماندوهاى مسلح اعزامى از تهران،

منزل امام خمینى در قم را محاصره کردند. شگفت آنکه وقتِ بازداشت،

همانند سال قبل مصادف با نیایش شبانه امام خمینى بود. حضرت امام

بازداشت و به همراه نیروهاى امنیتى مستقیماً به فرودگاه مهرآباد تهران 

اعزام و با یک فروند هواپیماى نظامى که از قبل آماده شده بود،

تحت الحفظ مأمورین امنیتى و نظامى به آنکارا پرواز کرد. عصر آن روز 

ساواک خبر تبعید امام را به اتهام اقدام علیه امنیت کشور! در روزنامه ها

منتشر ساخت. على رغم فضاى خفقان، موجى از اعتراض ها به صورت

 تظاهرات در بازار تهران، تعطیلى طولانى مدت دروس حوزه ها و ارسال

تومارها و نامه ها به سازمان هاى بین المللى و مراجع تقلید جلوه گر شد.

 

حضرت امام خمینی (ره) در ایام تبعید در ترکیه

آیت الله حاج آقا مصطفى خمینى نیز در روز تبعید امام بازداشت و زندانى

شد و پس از چندى در 13 دیماه 1343 به ترکیه نزد پدر تبعید گردید. دوران

تبعید امام در ترکیه بسیار سخت و طاقت فرسا بود. حضرت امام حتى از

پوشیدن لباس روحانیت در آنجا ممنوع شده بود. اما هیچ یک از فشارهاى

روانى و جسمى نتوانست آن حضرت را وادار به سازش کند. محل اقامت

اوّلیه امام، هتل بولوار پالاس آنکارا (اتاق 514 ـ طبقه 4) بود. فرداى آن

روز براى مخفى نگاه داشتن محل اقامت، امام را به محلى واقع در خیابان

آتاتورک منتقل کردند. چند روز بعد (21 آبان 1343) براى منزوى تر ساختن

ایشان و قطع هرگونه ارتباطى، محل تبعید را به شهر بورسا واقع در 460

کیلومترى غرب آنکارا نقل مکان دادند.

در این مدت امکان هرگونه اقدام سیاسى از امام خمینى سلب شده و

ایشان تحت مراقبت مستقیم مأمورین اعزامى ایران و نیروهاى امنیتى

دولت ترکیه قرار داشت.

 

اقامت امام در ترکیه یازده ماه به درازا کشید دراین مدت رژیم شاه با شدت

عمل بى سابقه اى بقایاى مقاومت را در ایران در هم شکست و در غیاب

امام خمینى(ره) به سرعت دست به اصلاحات امریکاپسند زد. رژیم در چند

مورد بر اثر فشار مردم و علما ناگزیر شد با اعزام نمایندگانى از سوى آنان

براى کسب خبر از حال امام و اطمینان از سلامت وى موافقت نماید. در این

مدت امام خمینى طى چند نامه به منسوبین خویش و علماى حوزه به

صورت رمز و اشاره و در قالب دعا، استوارى خود در مبارزه را یادآور شده

و همچنین خواستار ارسال کتابهاى دعا و کتب فقهى شدند. اقامت اجبارى

در ترکیه فرصتى مغتنم براى امام بود تا تدوین کتاب بزرگ تحریرالوسیله 

کتاب تحریرالوسیله - جلد اول را آغاز کند. در این کتاب که حاوى فتاواى

فقهى امام خمینى است، براى نخستین بار در آن روزها، احکام مربوط به

 جهاد و دفاع و امر به معروف و نهى از منکر و مسائل روز به عنوان تکالیف

شرعىِ فراموش شده مطرح گردیده است.




تاریخ: شنبه 17 آبان 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام در حال ورود به لانه جاسوسی آمریكا

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام لحظاتی پس از اشغال لانه جاسوسی آمریكا

دانشجویان مسلمان پیرو خط امام لحظاتی پس از ورود به لانه جاسوسی آمریكا




تاریخ: پنج‌شنبه 15 آبان 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران