سیاست انقلابی کرمانشاه
بسم الله الرحمن الرحیم عماریون احساس وظیفه کنند در صحنه حاضر‌شوند

 

داستان برخورد اخلاقی مرحوم سید مهدی قوام با روسپی و دزد

اول:

استاد فاطمی نیا:

شبي آقا سيّد مهدي قوام (ره) به منبر مي رود. بر حسب مرسوم،

هديه اي در پاكت مي گذارند و به ايشان مي دهند و سيّد آن را در

جيب خودش مي گذارد. بيرون مي آيد مي بيند كه در آن ساعت

شب، خانمي آرايش كرده است و خيلي آراسته ،چپ و راست

مي رود. به يك نفر كه همراه او بود مي گويد برو به آن خانم بگو

كه اين موقع شب اينجا چه كار مي كني. گفت: آقا! اين در شأن

شما نيست، اين معلوم است كه چه كار دارد. سيّد گفت: تو اصلاً

چه كار داري، وقتي كه من مي گويم، برو بگو. او مي رود و

مي گويد آقا با تو كار دارد. خانم هم تعجّب مي كند مي گويد آن

سيّد روحاني با من چه كار دارد! وقتی زن نزدسید آمد، سيّد به

او گفت: اين موقع شب در اينجا چه كار مي كني؟ گفت: احتياج

دارم. سيّد دستش را داخل جيب خودبرد و گفت: اين پاكت را به

من دادند، نمي دانم چقدر است. ده شب منبر رفته بودم، پول

امام حسين (ع) است. تو اين مبلغ را بگير تا اين را داري از اين

كارها نكن، هر وقت تمام شد از اين كارها بكن. سيّد مطمئن

بود كه این پول كار خودش را مي كند. پول را به خانم داد .

مدّتهاي مديدي ازاین ماجرا گذشت و آقا سيدمهدي به كربلا

رفت، ديد خانمي محجّبه با يك آقايي در آن طرف خيابان است،

آقا نزد آقا سيد مهدي آمد و گفت : حاج آقا! من شوهر اين

خانم هستم. خانم مي خواست بيايد عباي شما را ببوسد و

از شما تشكّر كند، خجالت مي كشد، اجازه مي دهيد كه

خانم من بيايد. گفت: بگو بيايد. خانم باحجاب آمد و گفت: آقا!

من همان زن هستم كه آن پاكت را به من دادي. آقا! من

زير و رو شدم و الان هم ساكن كربلا هستم و اين هم

شوهرم است.

منبع:مرکز خبر حوزه

 

دوم:

شبی دزدی وارد منزل سید شد. همین که فرشی را جمع کرده

و در حال بردن بود، آقا سید بیدار شد و با کمال خونسردی پرسید:

می‏خواهی این فرش را چه کنی؟

دزد گفت: می‏خواهم آن را بفروشم.

ــ اگر بفروشی، آن را از تو خوب نمیخرند. من آن را به تو مباح کردم،

حلالت باشد! برو آخر بازار عباس آباد، بگو: آقا سیدمهدی فرستاده!

آن را بفروش و با پولش برو کاسب شو!

بعداً دیدند همان شخص، اهل عبادت و تقوی شده؛ و از همان فرش

کاسبی و مغازه راه انداخته است.

منبع:سائلین الزهراء (س)

مرحوم حجت الاسلام سید مهدی قوام(ره) از وعاظ و روحانیان اخلاقی

دهه ۴۰ تهران است. گفته اند روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند

قم که دفن کنند،به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه(س)

کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.

زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت… این مرد

اخلاقی باید سرمشق باشد،


چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری

برگزار شد.

آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان 

جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش.

جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.

وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش…

آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل…

دست شما درد نکند، بزرگوار!

سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست

دیگری!

آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن…

حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…

زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه

می‌کرد.

زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ

دیگری به خود گرفته بود.

دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند…

حاج مرشد!

جانم آقا سید؟

آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…

حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.

استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…

سید انگار فکرش جای دیگری است…

حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.

حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:

حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند

نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟

سبحان الله…

سید مکثی می‌کند.

بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!

حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و

سمت زن می‌رود.

زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.

به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.

- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.

زن، با تردید، راه می‌افتد.

حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!…

زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…

دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟

شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای

باران:

حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…

سید؛ ولی مشتری بود!

پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:

این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(علیه السلام) است…

تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!…

سید به حاجی ملحق می‌شود و دور…

انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد…

*چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!

 

سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در

صحن که می‌رسد،

نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.

مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.

زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.

مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد

که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:

آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت…

آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!

این بار، نوبت باران چشمان سید است…

.........................................................................................................................
سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران ـ یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند،

 
به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.
 
زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت…



تاریخ: سه‌شنبه 11 شهریور 1393
ارسال توسط siasateenghelabikermanshah

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران